هم‌قافیه با باران

۳۲ مطلب با موضوع «شاعران :: غلامعباس سعیدی» ثبت شده است

اگر چه بر سرِ هر شاخه میوۀ هوسی است
میانِ باغ شغالِ گرسنه نیز بسی است

پرنده ای نتواند برآورَد آواز
در این بهار که هر شاخه میلۀ قفسی است

در این چمن به چه رو چشم وا کند نرگس
که هر طرف که بچرخد نگاه خار و خسی است

چگونه چهچهه از شوقِ دل زند بلبل
که هر کرانۀ این باغ وزوزِ مگسی است

چگونه سر زند از پشتِ آسمان خورشید
در این دیار که هر گوشه دودِ آهِ کسی است

درخت خشک شود این چنین که شاخۀ خشک
برای شاخۀ سرسبز ارّۀ هرسی است

خموش باش و مکن شکوه از ستمگرِ دهر
مکن که فاصلۀ مرگ و زندگی نفسی است

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۹
هم قافیه با باران
ناخدا! دریا خروشان است ساحل کو؟ کجاست؟
کشتیِ ما دستِ طوفان است  ساحل کو؟ کجاست؟

راهِ ما را بسته است از هر طرف کوهِ یخی
دورِ کشتی راهبندان است ساحل کو؟ کجاست؟

بادبان را بادهای ناموافق می درَند
شش جهت بادِ پریشان است ساحل کو؟ کجاست؟

سرنوشتِ اهلِ کشتی هیچ جز ساحل نبود
ناخدا! دستِ تو سُکّان است ساحل کو؟ کجاست؟

خواب دیدم هر که چون من شد بر این کشتی سوار
گفت کز کارش پشیمان است ساحل کو؟ کجاست؟

بارها گفتی که بالا رفتن از دیوارِ موج
تا کنارِ ساحل آسان است ساحل کو؟ کجاست؟

آب می ریزد به کشتی ناخدا کاری بکن
وضعِ ما در اوجِ بحران است ساحل کو؟ کجاست؟

این جهانِ فتنه جز دریایِ طوفان جوش نیست
کشتیِ ما خاکِ ایران است ساحل کو؟ کجاست؟

غلامعباس سعیدی
۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۰۵
هم قافیه با باران

دلم گرفته چو یک جنگلِ بلوطی که
درست از وسطش خطّ ریل می گذرد

زبانِ دردِ دلم را کسی نمی فهمد
چو چشمِ من که ز خطّ بریل می گذرد

هوای چشم و دلِ من دوباره طوفانی است
خبر! خبر! بگریزید سیل می گذرد

بگو دوباره به این نا امیدِ بی تدبیر
که زود دورۀ این حیف و میل می گذرد

بگو به مجلسیان نیز عمرِ این مجلس
بدونِ حاشیه با صدر و ذیل می گذرد

سلام من که رساند به کاروانی که
بدونِ یوسف از این چاهِ ویل می گذرد

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۴
هم قافیه با باران

چشمِ سبزِ گهرش دامنِ پر موجِ برش
چون خلیج وطنم باشد و بحرِ خزرش
 
شده در جنگلِ وارونه پریوش پنهان
مویِ او ریخته انبوه به دورِ کمرش
 
شده در جنگل مو موی میانش گم و من
مو به مو گشته ام و هیچ ندیدم اثرش
 
مردُمِ چشم به یک جلوه بیارد ایمان
گر شود چاکِ گریبانِ تو شقّ القمرش
 
آن که خون کرد دلِ دخترکان را روزی
می شود دخترِ او مایۀ خونِ جگرش
 
باغبان گفت که برگردد اگر بختِ درخت
می شود شاخۀ او دسته برای تبرش
 
چه کند گر ندرد سینۀ خود را رستم
گر که فرماندۀ دشمن شده باشد پسرش
 
آنکه نفرین بکنندش دگران با دلِ پر
مثلِ یک بمب صدا می کند آخر خبرش
 
چه کند طفلِ یتیمی که شبِ جمعه دهد
شوهرِ مادرِ او فحش به روحِ پدرش
 
ارسلان باش و میندیش ز فولادزره
چنگ مردی بزن و تیغ بگیر از کمرش

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۲
هم قافیه با باران

بگرد اما کسی مانند من پیدا نخواهی کرد
چو من دیوانه ای شیرین سخن پیدا نخواهی کرد

بیا شیرین من باش ای شکرلب چونکه فرهادی
چو من بی تیشه امّا کوهکن پیدا نخواهی کرد

به پای خویش ای گل نغمه زن در پردۀ عشّاق
به جز من بلبلی در این چمن پیدا نخواهی کرد

بکن پیراهن از تن مثل گل از عنچه بیرون شو
که چون من عندلیبی نعره زن پیدا نخواهی کرد

بیا تا شعر در جامِ غزل ریزیم و خوش باشیم
شرابی مثلِ شعرِ من کهن پیدا نخواهی کرد

اگر سرتاسرِ این کهنه بازارِ هیاهو را
بگردی یوسفی با این ثمن پیدا نخواهی کرد

بخوان از رودکی تا شعرِ من چون من وفاداری
اسیرِ چون تویی پیمان شکن پیدا نخواهی کرد

فضای سینه ات را گر بگردی مو به مو چیزی
به جای قلب جز مشتی چدن پیدا نخواهی کرد

مکن آلودۀ دنیا خودت را عشق را دریاب
مکن آخر طلا از این لجن پیدا نخواهی کرد

چنین با سرعت بالا نران تا درّه راهی نیست
که کوهِ قاف را با این لگن پیدا نخواهی کرد


عجب بادِ سفاهت می وزد از هر طرف دردا!
که فردا مشتی از خاکِ وطن پیدا نخواهی کرد

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۸
هم قافیه با باران

تبر دارد به جای بیل پیر باغبان اینجا 
به جانِ خانه می افتد بزرگِ خاندان اینجا  

چه امن عیش در این دامگاهِ دیو وقتی که
شریک دزد می باشد رفیق کاروان اینجا 

بلد را نابلد کرد این شب تاریکِ توفان خیز
چنین گم می کند این کاروان را ساربان اینجا

پس از کفتارهای سفله می آیند کرکسها
نخواهد خورد این مردار از جایش تکان اینجا   

پس از کفتار و کرکس نوبت ماران و موران است
نمی ماند به جا چیزی به غیر از استخوان اینجا

درفش کاویانی کو؟ فریدون را چه پیش آمد؟
که از ضحّاک می سازند مردم قهرمان اینجا 

پرستوجان! از این شهر بلا پرواز کن بر گرد
به جز مشت پری بر جا نماند ز آشیان اینجا

بپر ای طایر قدس آسمان را زیرِ بالت گیر
که باشد دست کیکاووس و نمرود آسمان اینجا

برادرها به چاه افتاده اند این بار و بی یوسف
به زودی پیر خواهد شد زلیخای جوان اینجا 

درنگی کن که زیر پایمان تفتان خاموشی است 
سراسر می شود روزی دمِ آتشفشان اینجا  

شود یک روز مثل کفتر این کفتارِ آدمخوار
شود یک روز مثل گربه این شیر ژیان اینجا

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۳
هم قافیه با باران

انگشتِ اتهام به سویم گرفته اند

حس می کنم تفنگ به رویم گرفته اند

مرتد شدم به چشم کسانی که بارها
محض تبرّک آب وضویم گرفته اند

دستی قوی به روی دهانم نهاده اند
چاقوی تیز زیر گلویم گرفته اند

سروم که پیچکانه گذشتند از سرم
وین برگ و ریشه را لب جویم گرفته اند

چون گُل به زیر پا فکنندم اگرچه خود
آن پارۀ گِلند که بویم گرفته اند

سیمرغ کوه قافم و سی مرغ مردنی
از اوج کوه قاف فرویم گرفته اند

ساقی بیار آن خم می را که چاره نیست
وقتی به سنگِ جهل سبویم گرفته اند

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۵۵
هم قافیه با باران

غم آمد و شد باز همه چیز غم انگیز

مانند درخت اول پاییز غم انگیز

               

 مشهد شده از این همه غم مثل نشابور

یک روز پس از لشکرِ چنگیز غم انگیز

 

پژمردگی از حد شده زیرا شده این شهر

مثلِ دهِ بی چشمه و کاریز غم انگیز

 

تنها نه همین مشهد ما پر غم و درد است

تهران شده غم پرور و تبریز غم انگیز

 

کارِ همه از گریه گذشته است بخندیم

هرچند بود خندۀ ما نیز غم انگیز

 

پاییز! ،خدایت بکشد، آمدی و شد

این دشتِ پر از شالی و جالیز غم انگیز

              

از ریشه در آمد دلم از بس شده و هست

با بادِ غم این بوته گلاویز غم انگیز

 

بازیچۀ یک مشت کلاغیم که هستیم

مانند مترسک سرِ پالیز غم انگیز

 

بلبل مزن این نعره و بگذار بخواند

در این دل شب مرغ شباویز غم انگیز

 

غلامعباس سعیدی

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۵۵
هم قافیه با باران

بزن که تیرِ دعا را فرشته پر بدهد

مگر به عرش خدا زودتر خبر بدهد

                         

عریضه ای بنویس از دلم که او ببرد

عریضه را به خداوندِ دادگر بدهد

 

بگو حقوق بشر را که جنبشی بکند

هزار نامه به این پیک نامه بر بدهد

 

چرا به میلِ دلِ خویش هرکسی باید

کشد به نام خدا تیغ و نعره سر بدهد

 

به روی منبر پیغمبر خدا سرِ دست

بگیرد آیه ای از پیش خود نظر بدهد

 

هزار شرح مطوّل در آورد از خود

که شرح یک خط کوتاهِ مختصر بدهد

 

به اقتضای سخن از خودش بیفزاید

به عمد یا به غلط زیر را زبر بدهد

 

که متنِ مثنوی معنوی مولا را

برای شرح به یک ابله پکر بدهد؟

 

کسی فنون ادب را ز بی ادب گیرد؟

کسی زمام هنر را به بی هنر بدهد؟

 

چگونه هر کسی از سوی او خلیفه شود

دلیل محکم و برهان معتبر بدهد

 

دلیل های قوی آرد از کلام خدا

که خون مردم بیچاره را هدر بدهد

 

یکی مدام دم از حضرت علی بزند

یکی همیشه پز حضرت عمر بدهد

 

یکی رود به جهاد نکاح و محضِ خدا

اگر شد و بتواند به صد نفر بدهد

 

یکی برای خدا می دود که سر ببُرد

یکی برای خدا می رود که سر بدهد

 

نیامده است