هم‌قافیه با باران

۲۱ مطلب با موضوع «شاعران :: فخرالدین عراقی» ثبت شده است

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانم
همه هستی تویی فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم

بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم
بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابم
بجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم

چه آرَم بر درِ وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتد
چه بازم در ره عشقت؟ که جانْ شایان نمی‌دانم

یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون در این دوران؟ نمی‌دانم

دلم سرگشته می‌دارد سرِ زلف پریشانت
چه می‌خواهد ازین مسکینِ سرگردان؟ نمی‌دانم

دل و جان مرا هر لحظه بی جرمی بیازاری
چه می خواهی ازین مسکینِ سرگردان؟ نمی دانم

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

مرا با توست پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی
شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

تو را یک ذرّه سوی خود هواخواهی نمی‌بینم
مرا یک موی بر تن نیست کَت(که ات) خواهان نمی‌دانم

چه بی‌روزی کسم، یارب، که از وصل تو محرومم
چرا شد قسمت بختم ز تو حُرمان؟ نمی‌دانم

چو اندر چشم هر ذرّه، چو خورشیدْ آشکارایی
چرایی از منِ حیران چنین پنهان؟ نمی‌دانم

به امّید وصال تو دلم را شاد می‌دارم
چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم؟

نمی‌یابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتی
کجا جویم تو را آخر منِ حیران؟ نمی‌دانم

عجب‌تر آنکه می‌بینم جمال تو عیان، لیکن
نمی‌دانم چه می‌بینم منِ نادان؟ نمی‌دانم

همی‌دانم که روز و شب جهان روشن به روی توست
ولیکن آفتابی یا مهِ تابان؟ نمی‌دانم

به زندان فراقت در، «عراقی» پایبندم شد
رها خواهم شدن یا نی ازین زندان؟ نمی‌دانم...

عراقی

۰ نظر ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۷:۱۴
هم قافیه با باران
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست
جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست

این چشم جهان بین مرا در همه عالم
جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست

وین جان من سوخته را جز سر زلفت
اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست

یک لحظه غمت از دل من می‌نشود دور
گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست

یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست
فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست

هستند تو را جمله جهان واله و شیدا
لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست

عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند
لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست
 
عراقی
۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۴
هم قافیه با باران
با عشق تو ناز در نگنجد
جز درد و نیاز در نگنجد

با درد تو درد در نیاید
با سوز تو ساز در نگنجد

بیچاره کسی که از در تو
دور افتد و باز در نگنجد

با داغ غمت درون سینه
جز سوز و گداز در نگنجد

با عشق حقیقتی به هر حال
سودای مجاز در نگنجد

در میکده با حریف قلاش
تسبیح و نماز در نگنجد

در جلوه‌گه جمال حسنت
خوبی ایاز در نگنجد

با یاد لب تو در خیالم
اندیشهٔ گاز در نگنجد

آنجا که رود حدیث وصلت
یک محرم راز در نگنجد

وآندم که حدیث زلفت افتد
جز شرح دراز در نگنجد

چه ناز کنی عراقی اینجا؟
جان باز، که ناز در نگنجد

عراقی
۰ نظر ۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۵:۳۱
هم قافیه با باران

رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است
به زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است

کرشمه‌ای بکند، صدهزار دل ببرد
ازین سبب دل عشاق در جهان تنگ است

اگر برفت دل از دست، گو: برو، که مرا
بجای دل سر زلف نگار در چنگ است

از آن گهی که خراباتیی دلم بربود
مرا هوای خرابات و باده و چنگ است

بدین صفت که منم، از شراب عشق خراب
مرا چه جای کرامات و نام یا ننگ است؟

بیار ساقی، از آن می، که ساغر او را
ز عکس چهرهٔ تو هر زمان دگر رنگ است

بریز خون عراقی و آشتی وا کن
که آشتی بهمه حال بهتر از جنگ است

عراقی

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۳
هم قافیه با باران

دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات
فارغ شده ز مسجد وز لذت مباحات

از خانقاه رفته، در میکده نشسته
صد سجده کرده هر دم در پیش عزی ولات

در باخته دل و دین، مفلس بمانده مسکین
افتاده خوار و غمگین در گوشهٔ خرابات

نی همدمی که با او یک دم دمی برآرد
نی محرمی که یابد با وی دمی مراعات

نی هیچ گبری او را دستی گرفت روزی
نی کرده پایمردی با او دمی مدارات

دردش ندید درمان، زخمش نجست مرهم
در ساخته به ناکام با درد بی‌مداوات

خوش بود روزگاری بر بوی وصل یاری
هم خوشدلیش رفته، هم روزگار، هیهات!

با این همه، عراقی، امیدوار می‌باش
باشد که به شود حال، گردنده است حالات

عراقی

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۰۷:۴۵
هم قافیه با باران

دارم دلکی به تیغ هجران خسته
از یار جدا و با غمش پیوسته

آیا بود آنکه بار دیگر بینم
با یار نشسته و ز غم وارسته؟

عراقی

۰ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۰
هم قافیه با باران

نگارینی که با ما می‌نپاید
به ما دلخستگان کی رخ نماید؟

بیا، ای بخت، تا بر خود بموییم
که از ما یار آرامی نماید

اگر جانم به لب آید عجب نیست
به حیله نیم جانی چند پاید؟

به نقد این لحظه جانی میکن ای دل
شب هجر است، تا فردا چه زاید؟

مگر روشن شود صبح امیدم
مگر خورشید از روزن برآید

دلم را از غم جان وا رهاند
مر از من زمانی در رباید

عراقی، بر درش امید در بند
که داند، بو که ناگه واگشاید

عراقی

۰ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۱۵
هم قافیه با باران

بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد
به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد

چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار است
چرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد؟

خرابی ها کند چشمش که نتوان کرد در عالم
چه شاید گفت با مستی که خود را ناتوان سازد؟

دل و جان همه عالم فدای لعل نوشینش
که چون جام طرب نوشد دو عالم جرعه‌دان سازد

غلام آن نگارینم که از رخ مجلس افروزد
لب او از شکر خنده شراب عاشقان سازد

بتی کز حسن در عالم نمی‌گنجد عجب دارم
که دایم در دل تنگم چگونه خان و مان سازد؟

عراقی، بگذر از غوغا، دلی فارغ به دست آور
که سیمرغ وصال او در آنجا آشیان سازد

عراقی

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۲۲
هم قافیه با باران

چه کنم که دل نسازم هدف خدنگ او من؟
به چه عذر جان نبخشم به دو چشم شنگ او من؟

به کدام دل توانم که تن از غمش رهانم؟
به چه حیله واستانم دل خود ز چنگ او من؟

چو خدنگ غمزهٔ او دل و جان و سینه خورده
پس ازین دگر چه بازم به سر خدنگ او من؟

ز غمش دو دیده خون گشت و ندید رنگ او چشم
نچشیده طعم شکر ز دهان تنگ او من

دل و دین به باد دادم به امید آنکه یابم
خبری ز بوی زلفش، اثری ز رنگ او من

چو نهنگ بحر عشقش دو جهان بدم فرو برد
به چه حیله جان برآرم ز دم نهنگ او من؟

لب او چو شکر آمد، غم عشق او شرنگی
بخورم به بوی لعلش، چو شکر شرنگ او من

به عتاب گفت: عراقی، سر صلح تو ندارم
همه عمر صلح کردم به عتاب و جنگ او من


عراقی

۰ نظر ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۵۰
هم قافیه با باران
به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر

یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر

ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر

کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر

به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بی‌پایان
ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر

همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر

چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر

شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر

نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غم‌خواری
ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر

عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم
فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر

عراقی
۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۰۱
هم قافیه با باران
نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟

همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی

عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

عراقی
۰ نظر ۳۰ دی ۹۴ ، ۱۰:۰۲
هم قافیه با باران

یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست

در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن
یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست

من رفته از میانه و او در کنار من
با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست

جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست

گر بوسه‌ای از آن لب شیرین طلب کنم
طیره مشو، که چشمهٔ حیوانم آرزوست

یک بار بوسه‌ای ز لب تو ربوده‌ام
یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست

ور لحظه‌ای به کوی تو ناگاه بگذرم
عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست

وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست
دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست

بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست

سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است
خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست

ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست
در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست

درد دل عراقی و درمان من تویی
از درد بس ملولم و درمانم آرزوست

عراقی

۲ نظر ۲۴ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۰
هم قافیه با باران

شدم از عشق تو شیدا ،کجایی؟
همی جویم تو را هر جا،کجایی؟

همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا کجایی؟

چو تو از حسن در عالم نگنجی
ندانم تا تو چونی یا کجایی؟

چو انجا که توئی کس را گذر نیست
ز که پرسم که داند ؟تا کجایی؟

تو پیدایی و لیکن جمله پنهان
وگر پنهان نه ای پیدا کجایی؟

ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟

فتاد اندر سرم سودای عشقت
شدم سرگشته زین سودا کجایی؟

درین وادی خون خوار غم تو
بماندم بی کس و تنها کجایی؟

دل سرگشته ی حیران ما را
نشانی در رهی بنما ،کجایی

چو شیدای تو شد مسکین عراقی
نگویی کاخر،ای شیدا،کجایی؟

عراقی

۰ نظر ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۸
هم قافیه با باران

مهر مهر دلبری بر جان ماست
جان ما در حضرت جانان ماست

پیش او از درد می‌نالم ولیک
درد آن دلدار ما درمان ماست

بس عجب نبود که سودایی شوم
کیت سودای او در شان ماست

جان ما چوگان و دل سودایی است
گوی زلفش در خم چوگان ماست

اسب همت را چو در زین آوریم
هر دو عالم گوشهٔ میدان ماست

با وجود این چنین زار و نزار
بر بساط معرفت جولان ماست

وزن می‌ننهندمان خلقان ولیک
کس چه داند آنچه در خلقان ماست؟

گر ز ما برهان طلب دارد کسی
نور او در جان ما برهان ماست

جنت پر انگبین و شیر و می
بی‌جمال دوست شورستان ماست

گرچه در صورت گدایی می‌کنیم
گنج معنی در دل ویران ماست

هاتف دولت مرا آواز داد:
کین نوامی گو: عراقی، ز آن ماست

عراقی

۰ نظر ۲۴ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۹
هم قافیه با باران

ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما
بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟
شب خیالت گفت با جانم که: چون شد حال دل؟
نعره زد جانم که: ای مسکین، بقا بادا تو را
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود
در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟
بود دل را با تو آخر آشنایی پیش ازین
این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
هم چنان در خاک و خون غلتانش باید جان سپرد
خسته‌ای کامید دارد از نکورویان وفا
روز و شب خونابه‌اش باید فشاندن بر درت
دیده‌ای کز خاک درگاه تو جوید توتیا
دل برفت از دست وز تیمار تو خون شد جگر
نیم جانی ماند و آن هم ناتوانی، گو بر آ
از عراقی دوش پرسیدم که: چون است حال تو؟
گفت: چون باشد کسی کز دوستان


عراقی

۰ نظر ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۳۰
هم قافیه با باران

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا
تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما

باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟

چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن
چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا

آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم
می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا

تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم
وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا

مردن و خاکی شدن بهتر که با تو زیستن
سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا

خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی
زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا


عراقی

۰ نظر ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۲۶
هم قافیه با باران

چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟
چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟

نخست ار چه به صد زاریم درون خواندی
به آخر از چه به صد خواریم برون کردی؟

همه حدیث وفا و وصال می‌گفتی
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی

ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا
نظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟

لوای عشق برافراختی چنان در دل
که در زمان، علم صبر سرنگون کردی

کنون که با تو شدم راست چون الف یکتا
ز بار محنت، پشتم دو تا چو نون کردی

نگفته بودی، بیداد کم کنم روزی؟
چو کم نکردی باری چرا فزون کردی؟

هزار بار بگفتی نکو کنم کارت
نکو نکردی و از بد بتر کنون کردی

به دشمنی نکند هیچ کس به جان کسی
که تو به دوستی آن با من زبون کردی

بسوختی دل و جانم، گداختی جگرم
به آتش غمت از بسکه آزمون کردی

کجا به درگه وصل تو ره توانم یافت؟
چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی

سیاهروی دو عالم شدم، که در خم فقر
گلیم بخت عراقی سیاه گون کردی


عراقی

۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۲۰
هم قافیه با باران

چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟
که ناگه دامن از من درکشیدی

چه افتادت که از من برشکستی؟
چرا یکبارگی از من رمیدی؟

به هر تردامنی رخ می‌نمایی
چرا از دیده‌ی من ناپدیدی؟

ترا گفتم: که مشنو گفت بدگوی
علی‌رغم من مسکین شنیدی

مرا گفتی: رسم روزیت فریاد
عفا‌الله، نیک فریادم رسیدی

دمی از پرده بیرون آی، باری
که کلّی پرده‌ی صبرم دریدی

هم از لطف تو بگشاید مرا کار
که جمله بستگی‌ها را کلیدی

نخستم برگزیدی از دو عالم
چو طفلی دربرم می‌پروریدی

لب خود بر لب من می‌نهادی
حیات تازه در من می‌دمیدی

خوشا آن دم که با من شاد و خرّم
میان انجمن خوش می‌چمیدی

ز بیم دشمنان با من نهانی
لب زیرین به دندان می‌گزیدی

چو عنقا، تا به چنگ آری مرا باز
ورای هر دو عالم می‌پریدی

مرا چون صید خود کردی، به آخر
شدی با آشیان و آرمیدی

تو با من آن زمان پیوستی ای جان
که بر قدم لباس خود بریدی

از آن دم بازگشتی عاشق من
که در من روی خوب خود بدیدی

من ارچه از تو می‌آیم پدیدار
تو نیز اندر جهان، از من پدیدی

مراد تو منم، آری، ولیکن
چو وابینی، تو خود خود را مریدی

گزیدی هرکسی را بهر کاری
عراقی را برای خود گزیدی


فخرالدین عراقی

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۵۳
هم قافیه با باران
شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است

روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است

روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است

دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بی‌تو غمگین است

بی‌رخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است

گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است

دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است

بنوازی و پس بیازاری
آخر، ای دوست این چه آیین است؟

کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است

عراقی
۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۲۱
هم قافیه با باران

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبسته‌ی ما بگشایی؟

نظری کن ، که به جان آمدم از دل تنگی
گذری کن،که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو
من به جان آمدم اینک ، تو چرا می‌نایی؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم، سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی

بعد از این گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من، گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی از لب بدهم کام "عراقی" روزی
وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی! 

فخرالدین عراقی

۰ نظر ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۴۵
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران