هم‌قافیه با باران

بنام خدا

همراهان گرامی ِ "هم قافیه با باران" سلام


ــ در صورتی که نام شاعر اشعاری با تگ "ناشناس" را می دانید سپاسگزار خواهیم شد تا ما را مطلع فرمایید.


ــ اشعار منتخبتان را "با نام شاعر" برایمان ارسال کنید.


با سپاس و احترام

"هم قافیه با باران"

۹ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران

نشسته ام بنویسم برای خرمشهر
که صرف شد همه عمرم بپای خرمشهر

برادرم نه، ز دستم برادران رفتند
و هیچ گه نَسرودم، رَثای خرمشهر

اگر چه مرثیه ها،ماجرای ما دارد
ولی نگفته ام از کربلای خرمشهر

نشسته ام بنویسم، ز جنگِ خونین شهر
که کُنجِ گَنج نمانَد صدای خرمشهر

چه گُلشنی که در آن، شش هزار آلاله
شدند در ره قرآن، فدای خرمشهر

روایت است که صدها شهیده، جان دادند
برای حفظ حریم سَرای خرمشهر

عراق بود و ایالاتِ متحد، با او
عِیال شهر نشستند، پای خرمشهر

رژیمِ بعث و چهل کشورِ حمایتگر
بر آن شدند بمانند، جای خرمشهر

ولی تمامیِ ایران بسیج شد، یکبار
وپس گرفت زدشمن منای خرمشهر

دعای روح خدا بود و همّتِ مردم
که فتح کرد وطن را خدای خرمشهر

هزارها یَلِ میدان، چُنان جهان آرا
شدند فاتحِ این، نینوای خرمشهر

سقوط شهر دلیل سقوط ایمان نیست
چه مؤمنی که نخواهد بقای خرمشهر

من از شهادت فهمیده هاست، می فهمم
سقوطِ شهر نشد، انتهای خرمشهر

رسان به قدس و فلسطین،به شام و سوریّه
پیامِ مَرد ترین کشته های خرمشهر

أذانِ مسجد جامع، هنوز گلواژه ست
رسد ز مأذنه اَش رَبّنای خرمشهر

بگو که مأذنه ها را هنوز میسازیم
به هر کجا که شود، ماجرای خرمشهر

بگو دفاعِ مقدس... مقاومت...اینجاست
مدافع حرم است، جای جای خرمشهر

فدای زینبیه، عسگریّه، قاضریه
هر آنکه هست هماره، فدای خرمشهر

میان چاه، نگَردیم در پِیِ یوسف
که هست خیمهٔ او مبتلای خرمشهر

محمود ژولیده

۰ نظر ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۲
هم قافیه با باران

امروز، شاه انجمن دلبران یکی‌ست                
دلبر اگر هزار بُوَد، دل ‌بر آن یکی‌ست

من بهر آن یکی، دل و دین داده‌ام به باد        
عیبم مکن! که حاصل هر دو جهان یکی‌ست

سوداییان عالم پندار را بگوی:                     
سرمایه کم کنید، که سود و زیان یکی‌ست

خلقی زبان به دعوی عشقش نهاده‌اند،           
ای من غلام آن‌که دلش با زبان یکی‌ست

حافظ بر آستانه‌ی دولت نهاده سر                  
دولت در آن سر است که با آستان یکی‌ست

حافظ

۰ نظر ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱
هم قافیه با باران

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است
من که هیچ... آینه ی خانه به رقص آمده است

من و میخانه ی متروک جوانسالی ها
ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده است

مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری
یار می گرید و بیگانه به رقص آمده است

شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع
عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده است

باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک
برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است

باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد
به گمانم دل دیوانه به رقص آمده است
 
مهدی مظاهری

۰ نظر ۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۴
هم قافیه با باران
این عشق بی تو چون غزلی نیمه کاره است
رو کن به من که وقت شروعی دوباره است

حرفی بزن به لهجه ی باران که مدتی ست
این بغض کهنه منتظر یک اشاره است

چون ابر این کدورت بیهوده رفتنی ست
چیزی که ماندنی ست شبی پر ستاره است

در کار خیر شبهه نیاور،دو دل نباش
مثل کسی که منتظر استخاره است

از هر دری کنایه به تو می زنم ، مدام
اینروزها به روی لبم استعاره است

چون پیله ای که پر زده پروانه اش ببین
رفتی و سهمم از تو دلی پاره پاره است

جواد منفرد
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۸
هم قافیه با باران

تصور می‌کنی گاهی که شاید بی‌زبان باشد
ولی حتماٌ به وقتش می‌تواند داستان باشد

ترازوی کجی دارد که سنگ و پنبه را با آن
قضاوت می‌کند بی آن‌که عدلی در میان باشد

جهان تازه حذفم کرد از تقویمِ معیوبش
که در آن هیچ کس هرگز نباید قهرمان باشد

خریداری ندارد حسّ من ـ حتا اگر شعر است ـ
گمان کردم ـ پس از آرایشش ـ قدری گران باشد

شکایت‌های من شهری پریشان است و بی قانون
که این‌جا جای طرحش نیست، شاید آن جهان باشد

مریم جعفری آذرمانی

۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۲
هم قافیه با باران
پرواز را تکرار کن، ترسی ندارد آسمان
فاشم نکن تا از دلت،هر گز نیفتم بر زبان

از چشم شیطانم بخوان انگیزه های کفر را
با من سفر کن از زمین تا مرز های لا مکان

باخشم و طعم بوسه ات، شخمم بزن،بذرم بپاش
در جنگلم سیب و علف شاید بروید توأمان

بیش از مجاز آموختم ،سرمشق های رنج را
دیگر رسیده  کارد بر فرسودگی استخوان

از تشنگی افتاده ام،  باران به خاکم نذر کن
جاری نگهدار آب را ، یک عمر همراهم بمان

آغاز هر فصلم تویی، هر سال تا سر می رسی
در باغچه می کارمت ،با دستهای نا توان

تا بی نهایت عشق از سلول هایم می چکد
ردی از عطرم تا ابد،باید بماند در جهان

صنم نافع
۱ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۱
هم قافیه با باران

مثل طفلی که به دست تو به راه افتادم
آمدی ، توبه شکستم ، به گناه افتادم

گرچه تقصیر کسی نیست ، اگر گم شده ام
من به دلخواه خودم ، داخل چاه افتادم

بخت ویران شده ام ، آینه ی عمر من است
دل شکستم ، که به این روز سیاه افتادم

همچو خورشیدی و من مانع تابیدن تو ،
سایه ای تیره که بر پیکر ماه افتادم

در خیالات محالم ، پــی بویـیدن تو
آنقدر ، یکٌه دویدم کــه به آه افتادم

اندکی دیگر از این خواب مشوٌش باقیست
می رسم ، حوصله کن ! تازه به راه افتادم

محسن نظری

۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۱
هم قافیه با باران
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده داده ام که چوجان در برارمت

تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت

این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق
ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت

داغ فراق بین که طربنامه وصال
ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت

چند است نرخ بوسه به شهر شما که من
عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت

دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی
باری چو می روی به خدا می سپارمت

روزی که رفتی از بر بالین شهریار
گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت

‌شهریار
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۰
هم قافیه با باران
خزان ز راه می رسد ، جوانه پیر می شود
نَفَس چه زود می رود ، بیا که دیر می شود

شب است و باد می وزد ، چگونه صبح می کنی؟
دلم چه شور می زند ؛ به غم اسیر می شود

چه راه ها که بی عبور تو غبار می خورد
چه دشت ها که بی حضور تو کویر می شود

همیشه در تخیلم ز شوقِ وصل ، خُــــرّمم
نگو ز هجر با دلم ، بهانه گیر می شود

اگر نیایی ای بهار آرزوی فاطمه !
مرام تازیانه خدشه ناپذیر می شود

که گفت زود می رسی ؟ "چه دیر زود می شود!"
نَفَس نمانده زود باش ! بیا که دیر می شود...

حسن بیاتانی
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۰۰
هم قافیه با باران

وقتی که زاهدان خداجو، دنبال مال و جاه می‌افتند
مردم به خنده‌های نهانی، رندان به قاه‌قاه می‌افتند
 
 
یک عده اهل مال و منالند، یک عده اهل حیله و حالند
در انتخاب اصلح مردم، بعضاً به اشتباه می‌افتند
 
وقت حساب، دانه‌درشتان، از فرط التفات به مردم
مثل سه‌چار دانه گندم در توده‌های کاه می‌افتند
 
امروزه‌روز جمعی از ایشان، فرماندهان هنگ خروجند
لب ترکنند خیل پیاده، از هر طرف به راه می‌افتند
 
اما همین گروه سواره، این ساکتانِ عربده‌فرمای
شب‌های بار، با کت و شلوار، در صحن بارگاه می‌افتند
 
یعنی برای آخر بازی، بسته به موقعیت صفحه
شد سمت خود، نشد طرف خصم، رسماً به پای شاه می‌افتند
 
این روزها به دل نه امیدی، نه اشتیاق حرف جدیدی
تنها همین دو رشته اشکند، کز چشم گاه‌گاه می‌افتند
 
عاقل شدیم، و گوشه گرفتیم، تا با خیال تخت ببینیم
دیوانه‌های سنگ‌پران نیز، با سنگ‌ها به چاه می‌افتند
 
سید علی لواسانی

۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰
هم قافیه با باران
یک روز ،جان گرفت کسی در هوای او
برخاست عاشقانه پیِ ردِّ پای او

از خود گذشت مثل امامَش که قرنهاست
مقرون شده رضایتِ حق با رضای او

آنکه  پیمبران  همه مشتاقِ دیدنش!
"انسانِ کاملی" است به زیرِ عبای  او!

باید رها کند غم دینار ،محضِ یار
باید که مهزیار بماند برای او

حالا که ظلم ،پنجه گشوده به سمتِ ماه
چون "شیرِ حیدری"،  بِدَود در قفای او

"یا مهدی" است رمز همان منتظر اگر
شوق شهادت است در عمق صدای او

 چون ماه، انعکاس ز خورشید‌، بود و رفت
پروانه بود و شد دَمِ آخر، فدای او

عارفه دهقانی
۲ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۰
هم قافیه با باران
صبح سحر که پر نگشوده است، آفتاب
 می آیی و سمند تو را، عشق در رکاب

 روشن به توست چشمم و در پیشواز تو
کوچک ترین ستاره ی چشمانم آفتاب

 بشکُف که چتر باز کنی بر سر جهان
ای باغ نرگس! ای همه چون غنچه در نقاب

ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو
از صد سراب رد شده ام در هوای آب

ساقی! خمار می کشدم گر نیاوری
از آن می هزار و دوصد ساله ام شراب

با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند
ناباوران وصل تو، جمعی ز شیخ و شاب

بیدار اگر به مژده ی وصلت نمی شوند
با بیم تیغ تیز برانگیزشان ز خواب

آری وجود حاضر و غایب شنیده ام
ای آنکه غیبت تو پُر است از حضور ناب

با شوق وصل دست ز عالم فشانده ایم
جز تو به شوق ما، چه کسی می دهد جواب؟

حسین منزوی
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰
هم قافیه با باران
ای که در کوی خرابات مقامی داری
جم وقت خودی ار دست به جامی داری

ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفرکرده پیامی داری

خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری

بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری

چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود
می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
تویی امروز در این شهر که نامی داری

بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری

حافظ
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۰
هم قافیه با باران
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بی‌تو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی‌تو

ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بی‌تو

صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان
به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بی‌تو

اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش
بروم ولی به جنت، نکنم گذار بی‌تو

نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جانا
که چنین بماند عمری، من دلفکار بی‌تو

تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری
به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بی‌تو

 سعدی
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۵۰
هم قافیه با باران

عمری کشیده نازِ نگاه تو را غزل
برخاسته به حرمت عشقت به پا غزل

این قاب ها برای نگاه تو کوچک اند
باید سرود عشق تو را در فراغزل

وقتی که درهوای تو دردو دوا یکی ست
هم درد من غزل شده و هم دوا غزل!

من قول داده بودم عزیزم که بعد از این
دیگر مزاحمت نشوم گرچه با غزل

من را ببخش - اگرچه مقصر نبوده ام-
پای تو را کشیده به این ماجرا غزل!

گفتند ابتدا تو غزل را سروده ای
اما سروده است گمانم تورا غزل

این بارهم نشد بشود شاعری کنم؛
از من چقدر فاصله افتاده تا غزل

تسلیم آیه آیه ی قرآن ِ چشم هات
در پیشگاه عشق تو ما هیچ... ما غزل!

رویا باقرى

۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۰
هم قافیه با باران

گریزی نیست از این غصه که با ما گره خورده ست
که تا بوده ست ، یک کابوس با رویا گره خورده ست

مسیر هیچ رودی سمت کوهش بر نمى گردد
برو وقتى که تقدیر تو با دریا گره خورده ست

شکایت؟ نه!همیشه تیره بوده بخت و اقبالم
که از روز تولد با شب یلدا گره خورده ست

به فکر دست های گرم مرگ افتاده ام بی تو
همیشه ریسمان زندگی هرجا گره خورده ست

میان ماندن و رفتن مرا درگیر خود کرده
همین تلخى و شیرینی که با دنیا گره خورده ست

رویا باقری

۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۰
هم قافیه با باران
نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم

جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم

بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور، دل پاک را بیالائیم

قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم بسودای خود، نه میائیم

بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بینائیم

چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم

بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم

هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم

بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فردائیم

درین زمانه، فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم

خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانه‌ای بپیمائیم

ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم
که آگه‌است که تا صبح دیگر اینجائیم

فضای باغ، تماشاگه جمال حق است
من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم

چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
تمام، دختر صنع خدای یکتائیم

همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم

برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
که ترجمان بلیغ هزار معنائیم

درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست
رهین موهبت ایزد توانائیم

برای سجده درین آستان، تمام سریم
پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم

تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم

درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم

چو غنچه‌های دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم

درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم

ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم

اسیر دام هوی و قرین آز شدن
اگر دمی و اگر قرنهاست، رسوائیم

پروین اعتصامی
۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۰
هم قافیه با باران
به آتش می‌کشم آخر دل نامهربانت را
به یغما می‌برم چشم به رنگ آسمانت را

بمان ای کشتی امیدهایم لج نکن با من
به طوفانی ز نفرین می‌سپارم بادبانت را

وجودش را ندارم خوب می‌دانی و الا من -
به لب می‌آورم با دست‌هایم طفل جانت را

شنیدم با من حاضر جوابی می‌کنی باشد
خلاصه داغ خواهم کرد گنجشک زبانت را

سر آخر، دست باد خواهم داد‌ می‌بینی - 1
شلالِ گیسوانِ مخملِ پولک نشانت را

بهانه بی‌ بهانه کارم از این حرف‌ها بگذشت
که من تا آخرش پس داده بودم امتحانت را

نمی‌دانی چه آهی می‌کشم وقتی که دورا دور
تماشا می‌کنم رنگین کمان ابروانت را

به آتش می‌کشانی با نگاهی طفل مردم را
معاف از چشم‌هایم کن نگاه ناگهانت را

مرا تب می‌کند وقتی سبک‌تر از پر قویی
به تشکیل تبسم می‌سپاری تا لبانت را

به نستعیلق ابروی به هم پیوسته‌ات سوگند
به من جان می‌دهی، حرفی بزن وا کن دهانت را

بر این دیوانه‌ی یک لا قبا آخر محل بگذار
ببین هر جا به سینه می‌زنم سنگ گرانت را ...

خلاصه از من دیوانه گفتن از تو نشنیدن
حنا می‌گیرم آخر دست‌های مهربانت را

سید محمدعلی رضازاده
۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۰
هم قافیه با باران

ای گل آواره شبگرد من
یاس باران خورده، یاس زرد من

ما شب و ایوان و تاکی داشتیم
عشق شبنم وار و پاکی داشتیم

عشق ما مثل تلاقی ساده بود
مثل یک گل در کنار جاده بود

 آی غربت خانه ات ویران شود
نام تو نفرین شبگیران شود

آی غربت تب بگیری مثل من
از عطش هرشب بمیری مثل من

آی غربت واژه تو مبهم است
هرچه از زخم تو می گویم کم است

خورده ای تو قلب فریاد مرا
برده ای با خویش همزاد مرا

کاش یک شب کوه ها طغیان کنند
جاده های دور را ویران کنند

یاس من! یاد تو ایوان من است
غربت تو روی چشمان من است

من قران غربتم در راه بود
مادرم از درد من آگاه بود

من به غربت طالعم افتاد و رفت
مادرم گویی سفر را زاد و رفت

من نمی دانستم و این راست بود
دیدی آخر حرف کف بین راست بود

تا کجا باید هراس هوش برد
زخم این اندوه را بر دوش برد

تا کجا با کوله بار تب روم
رو به سوی کومه های شب روم

این قدر با زخم خوابیدن چرا
خوابدار خویش را دیدن چرا

آه ای رم کرده غربت بیا
مرغ زخمی، صید کم فرصت بیا

ای مزار بی نشانی های من
مرغک پاییزخوانی های من

 ای بر اسب چوبی دیروزها
مزد تصنیف عروسک دوزها

ای زمین! من شاهد چال توام
ناظر انسان و گودال توام

تو ضمیر لاله را خون میکنی
آرزوها را تو مدفون میکنی

آه پر می ریزد از تصویر من
بال بگشا! کرکس تقدیر من

می روم رقصان به سوی دار خود
تا ببینم حلقة انکار خود

من بهار و عندلیب خود شدم
هم مسیح و هم صلیب خود شدم

این قطار ریزش کوه و پل است
آه این پایان نبض یک گل است

غربت ای فرجام من! اینجا خوش است
مرگ در این دره ی تنها خوش است

لاشه ای افتاده و سنگی بر او
ناله مجروح دلتنگی بر او

می رسد از انقراض نورها
فوج های تیره شبکورها

خیمه تاریکشان بر خواب خاک
هرکدام آوازشان از یک مغاک

لاشه ای خندید و گوری باز شد
مرگ من در زندگی آغاز شد....

احمد عزیزی
ای گل آواره شبگرد من
یاس باران خورده، یاس زرد من

ما شب و ایوان و تاکی داشتیم
عشق شبنم وار و پاکی داشتیم

عشق ما مثل تلاقی ساده بود
مثل یک گل در کنار جاده بود

 آی غربت خانه ات ویران شود
نام تو نفرین شبگیران شود

آی غربت تب بگیری مثل من
از عطش هرشب بمیری مثل من

آی غربت واژه تو مبهم است
هرچه از زخم تو می گویم کم است

خورده ای تو قلب فریاد مرا
برده ای با خویش همزاد مرا

کاش یک شب کوه ها طغیان کنند
جاده های دور را ویران کنند

یاس من! یاد تو ایوان من است
غربت تو روی چشمان من است

من قران غربتم در راه بود
مادرم از درد من آگاه بود

من به غربت طالعم افتاد و رفت
مادرم گویی سفر را زاد و رفت

من نمی دانستم و این راست بود
دیدی آخر حرف کف بین راست بود

تا کجا باید هراس هوش برد
زخم این اندوه را بر دوش برد

تا کجا با کوله بار تب روم
رو به سوی کومه های شب روم

این قدر با زخم خوابیدن چرا
خوابدار خویش را دیدن چرا

آه ای رم کرده غربت بیا
مرغ زخمی، صید کم فرصت بیا

ای مزار بی نشانی های من
مرغک پاییزخوانی های من

 ای بر اسب چوبی دیروزها
مزد تصنیف عروسک دوزها

ای زمین! من شاهد چال توام
ناظر انسان و گودال توام

تو ضمیر لاله را خون میکنی
آرزوها را تو مدفون میکنی

آه پر می ریزد از تصویر من
بال بگشا! کرکس تقدیر من

می روم رقصان به سوی دار خود
تا ببینم حلقة انکار خود

من بهار و عندلیب خود شدم
هم مسیح و هم صلیب خود شدم

این قطار ریزش کوه و پل است
آه این پایان نبض یک گل است

غربت ای فرجام من! اینجا خوش است
مرگ در این دره ی تنها خوش است

لاشه ای افتاده و سنگی بر او
ناله مجروح دلتنگی بر او

می رسد از انقراض نورها
فوج های تیره شبکورها

خیمه تاریکشان بر خواب خاک
هرکدام آوازشان از یک مغاک

لاشه ای خندید و گوری باز شد
مرگ من در زندگی آغاز شد....

احمد عزیزی

۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۰
هم قافیه با باران

این آستان که هست فلک سایه افکنش
خورشید شبنمی است به گلبرگ گلشنش

تا رخصت حضور نیاید شب طلوع
مهتاب از ادب نتراود به روزنش

جاری است موج معجزه جویبار غیب
در شعله شقایق صحرای ایمنش

اینت بهشت عدن که دور از نسیم وحی
بوی خدا رهاست به مشکوی و برزنش

کو محرمی که پرده ز راز سخن کشد
دارد زبان ز سبزه توحید سوسنش

تا زینت هماره هفت آسمان شود
افتاده است خوشه پروین ز خرمنش

سر می‌نهد سپیده دمان پای بوس را
فانوس آفتاب به درگاه روشنش

جای شگفت نیست که این باغ سرمدی
ریزد شمیم شوکت مریم ز لادنش

روز نخست چون گل این بوستان شکفت
عطر عفیف عشق فرو ریخت بر تنش

محتاج نقش نیست که گردد بلند نام
گوهر، جهان فروز بر آید ز معدنش

اینجاست نور آینه عصمتی که بود
بر نقطه نگین نبوت نشیمنش

هم باشدش بهار رسالت در آستین
هم می‌چکد گلاب ولایت ز دامنش

مرد آفرین زنی که خلیلانه می‌شکست
بتخانه خلاف خلافت ز شیونش

از سدره نیز در شب معراج می‌گذشت
حرمت اگر نبود عنانگیر توسنش

تا کعبه را ز سنگ کرامت نیفکند
از چشم روزگار نهانست مدفنش

احرامی زیارت زهراست اشک شوق
یا رب نگاهدار ز مژگان رهزنش

دارم گواه کوتهی طبع را به لب
بیتی که هست الفت دیرینه با منش:

"من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش"

خسرو احتشامی

۰ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۰
هم قافیه با باران