هم‌قافیه با باران

بنام خدا

همراهان گرامی ِ "هم قافیه با باران" سلام


ــ در صورتی که نام شاعر اشعاری با تگ "ناشناس" را می دانید سپاسگزار خواهیم شد تا ما را مطلع فرمایید.


ــ اشعار منتخبتان را "با نام شاعر" برایمان ارسال کنید.


با سپاس و احترام

"هم قافیه با باران"

۱۰ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران

ازعشق من به هرسو،درشهرگفتگویی است
من عاشق تو هستم ،این گفتگو ندارد

دارد متاع عفّت ،از چار سو خریدار
بازار خودفروشی، این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت ،در پشتِ سر نگویم
روکن به هر که خواهی،گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند ،مکن عیب
عیب است از جوانی ،کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون، رُخساره برفُروزَد
رخ برفروختن را ،خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان ،وز تارِ زلف نخ کن
هر چند رخنه ی دل، تابِ رفو ندارد

او صبر خواهد از من،بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی،قصدی که اوندارد...

شهریار

۰ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۰
هم قافیه با باران

چیزی از عشق بلاخیز نمی‌دانستم
هیچ از این دشمن خونریز نمی‌دانستم

در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمی‌دانستم

گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تو را نیز نمی‌دانستم

بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحت‌آمیز نمی‌دانستم

عشق اگر پنجره‌ای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمی‌دانستم

سجاد سامانی

۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۵۰
هم قافیه با باران
بگذار که چشمان تورا وام بگیرم
با دیدن دنیای تو آرام بگیرم

تردستی لب های  تورا دیدم و باید
از شیوه ی خندیدنت الهام بگیرم

در هر قدمم، شوق رسیدن به تو جاری ست
می خواهم از این راه، سرانجام بگیرم

من شاعر دردباری ام وچشم تو کافی ست
تا خیره در آن باشم و انعام بگیرم

عمری ست که در پیچ و خم زندگی ام، کاش
یک لحظه در آغوش تو آرام بگیرم

محمد غفاری
۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۰
هم قافیه با باران

چشمت مزاحمی ست که گاهی مُراحم است
خشمت، وجود خارجی این ملجم است
 
زلف تو مؤمن است و یا از دیار کفر
یا زاده ی ختاست؟ خداوند عالم است
 
گفتی که: شعر چشم مرا آذری بخوان
این قند پارسی ست، چه جای مترجم است
 
دل را مخوان به حلقه ی اصحاب اعتکاف
کاین دلشده به حلقه ی زلف تو مُحرِم است
 
بر سردرِ بنای شهادت نوشته اند:
هر مَحرمی که خال تو را خواست مجرم است
 
در کار ما جفا مبر از حد که گفته اند:
قدری وفا برای دل خسته لازم است
 
در نامه ات، گناه فراوان نوشته اند
عاشق کشی، فقط یکی از آن جرائم است
 
گاهی که خنده می کنی از راه لطف نیست
از باب صاف کردن ردّ مظالم است
 
جایی که سیر آینه هایت جمالی اند
ما را چه احتیاج به سِیر عوالم است؟
 
امشب بیا سراغ عزاداری دلم
یک دسته اشک، سینه زن این مراسم است

مجاهدی پروانه

۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۰
هم قافیه با باران

برای از تو سرودن، زبان ما بسته ست
که در برابر تو، شعر، دست و پا بسته است

به هر دری که زدم رو به تو گشوده نشد
دلم شکسته، فقط چشم بردعا بسته ست

چگونه نور تو را پشت ابر باید دید؟
که اشک، راه تماشای چشم را بسته ست

برای یاس حیاط از تو گفتم و گل داد
چه قدر غنچه به تو عاشقانه وابسته ست

«دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو»
که راه چاره ی ما بی قرارها بسته ست

تو آسمان و زمینی، تو نور و باران، تو…
چه قدر از تو نشان هست و چشم ما بسته ست

محمد غفاری

۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۰
هم قافیه با باران

دیگر تمام قفل‌ها را باز می‌بینم
بعد از سکوت پیله‌ها پرواز می‌بینم

چشمان شب را با طلوعی سرخ می‌بندم
خورشید را در مشرق خود باز می‌بینم

فریادهامان جاودانی می‌شود وقتی
در چنگ‌های زخمی‌ام آواز می‌بینم

این بغض‌های متحد توفان به پا کردند
در لابلای اشک ها اعجاز می‌بینم

رودی که با دریا یکی شد زنده می‌ماند
در انتهای ماجرا آغاز می‌‌بینم

محمد غفاری

۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۵
هم قافیه با باران
و صدا گفت که تو حکم رسالت داری
آیه در آیه بخوان از غزل بیداری

انبیا خاتم خود را به تو دادند که خوب ـ
می شناسند تو را وقت امانت داری

جز وجود تو کسی لایق لولاک نبود
تو چنانی که خدا را به سخن واداری

آسمان لحظه ی معراج تو حیران شده است
آینه آینه از شیوه ی خاتم کاری

دیدن بدر جمال تو فقط پیروزی است
از همان لحظه که در جنگ قدم بگذاری
***
و صدا گفت که تکمیل نشد دین باید
راه آن را به کسی مثل خودت بسپاری

محمد غفاری
۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۳۰
هم قافیه با باران

سراغ از من نمی گیری و حال از من نمی پرسی
جواب از من نمی خواهی، سؤال از من نمی پرسی

غریبه می شوی سال دگر ای آشنا امسال!
چرا از دوستی از پارسال از من نمی پرسی

چه شد سرمایه ام، مال و منالم، دین و ایمانم
از این سود و ضررها یک ریال از من نمی پرسی!

تویی آری تویی آن آرزوهای محال من
چرا از آرزوهای محال از من نمی پرسی...

جدال حق و باطل بین من با عشق دیرینه است
خودم را کشتم و از این جدال از من نمی پرسی

شهیدت می شوم، خونم حلالت می شود روزی
ولی آنروز هم افسوس، حال از من نمی پرسی

مهدی جهاندار

۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۶
هم قافیه با باران

کاروان تشنه شد و بر سر این چاه آمد
دلو انداخت که آب آورد و ماه آمد

کعبه آبستن نور است هو اللهُ احد
فاطمه بنت اسد با اسدالله آمد

این شکافی که به لبخند خدا می ماند
مژده ی یار رسول است که از راه آمد

جمعه ای تکیه به دیوار خدا خواهد زد
آفتابی که از آن نور سحرگاه آمد

کاروان تشنه ی یوسف شده بعد از عمری
تا نگوئیم که این قصه چه کوتاه آمد

مهدی جهاندار

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۵
هم قافیه با باران
در نگاهِ خلق، از دیوانگان کم  نیستم
فکرِ زخمی دیگرم، دنبال مرهم نیستم

ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو
از تواضع سر به‌ زیر انداختم؛ خم نیستم

لطف خورشید است اگر از ماه نوری می رسد
آنچه فهمیدی غلط بود؛ آنچه هستم، نیستم!

شیشه ای نازکدلم؛ اما بدان ای سنگدل
خرد شد هرکس که می‌پنداشت محکم نیستم

جام زهرت را بیاور! من برای زندگی
بیش از این چیزی که می‌بینی مصمم نیستم!

حسین دهلوی
۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۵
هم قافیه با باران

ای جماعت حدیث جنون را از دل پر تلاطم بپرسید
حال مستان بی پا و سر را من نمی دانم از خم بپرسید

ای جماعت نشستن حرام است کار دنیا تمامی ندارد
کوله بار علی بر زمین است یک شب از حال مردم بپرسید

حال دلخسته را خسته داند حال لب تشنه را تشنه داند
تشنگان آب را می شناسند آب را از تیمّم بپرسید

خوش به حال کسانی که گفتند ربُّنا الله ثمّ استقاموا
پرسش از دوست بی پاسخی نیست گرچه بار هزارم بپرسید

دین مردان عاشق حماسی است غسل دریای خون ارتماسی است
راه و رسم شقایق شدن را از اولی الامر منکم بپرسید

خوشه در خوشه خرمن به خرمن دست و داس و درُو هم تو هم من
می توانید آنگه خدا را از لب سرخ گندم بپرسید

مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۵
هم قافیه با باران
نگذار این لبخند گم گردد از چهره ی اطفال ایرانی
قدری حماسی تر بخوان امشب این قصه را نقال ایرانی

این مارک های ناخوش آب و رنگ، مارند مار خوش خط و خالند
اما به زیبایی نمی مانند هرگز به خط و خال ایرانی

گیرم چنین باشد چنان باشد، محصول از ما بهتران باشد
خروارهایش را نخواهم داد حتی به یک مثقال ایرانی

گاهی بپرسیم از قدیمی ها، مهمان نوازان و صمیمی ها
شاید غذا خوش طعم تر باشد با قاشق و چنگال ایرانی

چیزی شبیه سفره ی نوروز، حسی همانند شب یلدا
مثل الا یا ایها الساقی در شعرهای فال ایرانی

هم ایستادن روی پای خود، هم تکیه کردن بر خدای خود
این است جمهوری اسلامی، این است استقلال ایرانی

سوهان قم، قالیچه ی کرمان، انگور قزوین، چاقوی زنجان
بازار اگر شد بر همین منوال، خوش می شود احوال ایرانی

مهدی جهاندار
۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
هم قافیه با باران

نام من عشق است! آیا می شناسیدم؟
زخمی ام، زخمی سراپا، می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را،
خسته هستم، خسته، آیا می شناسیدم؟

راه ششصد ساله ای از دفتر حافظ
تا غزلهای شماها می شناسیدم؟

این زبانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما می شناسیدم.

پای رهوارش شکسته سنگلاخ درد
اینکی افتاده از پا می شناسیدم.

می شناسد چشمهایم، چهره هاتان را
آنچنانی که شماها می شناسیدم

این چنین بیگانه از من رو نگردانید
درنبندیدم به حاشا، می شناسیدم

من همان دریایتان، ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا- می شناسیدم.

اصل من بودم، بهانه بود و حرفی بود
عشق ویس و حسن لیلا می شناسیدم.

در کف فرهاد تیره من نهادم ، من
من بریدم بیستون را می شناسیدم

مست کرده چهره ام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی می شناسیدم.

من همانم، آشنای سالهای دور
رفته ام از یادتان، گویا-می شناسیدم.

حسین منـزوی

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۵
هم قافیه با باران

از این بهار نه می خواستم، نه خون جگر
بهار چیست مگر؟ فصل کهنه ای دیگر

بهار مبداء تقویم بی جلال شماست
من این فریب کهن را نمی کنم باور

دروغ بود که با جرجر بهار خوشیم
که چکه می کنم از سقف خانه ی هاجر

دروغ بود همه سبزه ها و سنبل ها
به اشک چهره بشوی ای سیاه بدمنظر

نه گریه ساز کند ابر چشم خشک بهار
نه ناله سر بدهد مرغ بدشگون سحر

بهار چیست مگر؟ خون خشک بر دیوار
بهار چیست مگر؟  شعر تلخ در دفتر

من از بهار صفیر گلوله یادم هست
شقایقی که شکفته، شقیقه ای پرپر

صدای زخمی شلاق ها به ما می گفت
که منگرید پس از این به اسب های کهر

که لنگ لنگ در این کوره راه می چرخند
گشوده است دهان های دره ها یکسر

همین که خواستم از جای خود تکان بخورم
جهان نهیب زد: آرام باش! هیس! خطر!

ببخش دخترم امسال عیدی ات شعر است
که لااقل بشوی آشنای رنج پدر

آرش شفاعی

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۵
هم قافیه با باران

هرکسی را می‌شناسم، غرق او، حیران اوست
قلب من تنها یکی از خیل مشتاقان اوست...

پشت این لفظ کهن، داغی کهن پنهان شده‌ست
سوز اگر دارد غزل، از "آتش هجران" اوست!

گفت: "بشکن توبه‌ات را تا در آغوشت کشم"...
سست‌تر از رشته‌ی ایمان من، پیمان اوست!

خوب می‌دانست نور و شعله محتاج هم‌اند
رفت و با خود گفت: "آری؛ رفتنم پایان اوست"

گیرم از من دور باشد؛ باز درگیر من است
خاطرات بی‌شماری تا ابد مهمان اوست...

حسین دهلوی

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۳
هم قافیه با باران

به شام عمر غریبانه سوگوار خودیم
چو شمع ، گریه کنان بر سر مزار خودیم

شبی ز پرسش احوال ما دریغ نکرد
رهین منت غم های بی شمار خودیم

ز شعله های دل ما شراره ای باقی ست
هنوز انجمن افروز شام تار خودیم

چو تاک در رگ ما خون سرخ می جاری ست
سبوی خویش و می خویش و می گسار خودیم

به می ، که جام دل خود به جام جم ندهیم
که رازدان جهانیم و راز دار خودیم

به یک تجلی جانانه می رویم از دست
که مست جام حضوریم و گرم کار خودیم

چرا به بستر راحت قدم نهیم چو موج
که ما به خویش رسیدیم و در کنار خودیم

قرار ما ز ازل عاشقی و مستی بود
بیار باده که ما بر سر قرار خودیم

محمدعلی مجاهدی

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۰۸
هم قافیه با باران

در او غرقم که در آیینه غرق گیسو افشانی ست
پریشان کسی هستم که درگیر پریشانی ست

تویی آن که رسیدن به وصالش یعنی آزادی
برای هرکه چون من در خودش یک عمر زندانی ست

همیشه تازه ای و دیدنت یک اتفاق بکر
شبیه رویت مهتاب در شبهای بارانی ست

مداوا می شوم وقتی که می خندی و می خندم
منی که راه رفع دردهایم خنده درمانی ست

بیا در دست من ها کن که هوهوی دم گرمت
وزیدن های باد گرم در عصری زمستانی ست

بیا و بی خیال منطقی بودن شو ایندفعه
که عشق و عاشقی همواره کاری غیر عقلانی ست

جواد منفرد

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۰
هم قافیه با باران

می شود شبخوانی ماه رجب را بشنوی
گریه ی گل های مست نیمه شب را بشنوی

پشت دیوار بلند تاک ها بنشبن خموش
تا که ساقی نامه ی بنت العنب را بشنوی

مستی است و راستی یکباره مستان را مرام
مست باش و راست تا رمز طرب را بشنوی

واعظ شهر از رطب خوردن مگر افتاده است
بایدازاو حکمت ترک رطب رابشنوی!

نسبت ما چیست با آیینه؟جا دارد اگر
گریه ی آیینه سازان حلب را بشنوی

مست باید در مفاتیح الجنان هم بنگری
تا در این ماه خدا، سر ادب را بشنوی

در سماع رنگ رنگ باغ باید بنگری
تا خروش العجب ثم العجب را بشنوی

پیش رویت باد می آشوبد این تقویم را
تا ورق گردانی ماه رجب را بشنوی

گوش کن بانگ شباهنگ است بین کاج ها
تا که از هر برگ، ذکری مستحب را بشنوی

پارسایی بوده رسم شاعران پارسی
شیشه در دست آ که تا شعر عرب را بشنوی

در فلق بنگر شکوه مسجد آدینه را
تا که از سجاده ها "فزت و رب" را بشنوی

صبح نخلستان پرست از گریه ی شط فرات
تا در آن شور شهیدی تشنه لب را بشنوی

محمدحسین انصاری نژاد

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۰۰
هم قافیه با باران

ای بهترین دلیل تبسّم ! ظهور کن
فصل کبود خنده ی ما را مرور کن

چرخی بزن به سمت نگاه غریب ما
از کوچه‏ های بی ‏کسی ما عبور کن

ما زائر تبسم بارانــــــــی توییم
ما را به حق آینه‏ ها ، خیس نور کن

ای راز سر به ُمهر اهورایی و شگفت !
از ذهن ما ، سؤال درخشان ، خطور کن

ما را به التهاب ُمعمای خود ببر
در ناگهانِ جلوه ی خود، غرق ، شور کن

ما را ببر به خلوت کشف و شهود خویش
ما را به راه سیر و سلوکت عبور کن

ما بی‏شکیب نور تو  را  آه می‏کشیم
یا جلوه کن ، و یا دل ما را صبور کن

روح زمین کبود شب و دشنه است و ظلم
ما را برای چیدن ظلمت جسور کن

ای آخرین تبسم نور محمّدی (ص) !
جان جهان ، عدالت روشن ! ظهور کن

رضا اسماعیلى

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۵
هم قافیه با باران
من نمی‌خواهم بپندارم، تو خوابی بوده‌ای
در گمان آسمانم، آفتابی بوده‌ای

تا که با طعم زلالت کام ذهنم تازه است
چون به خود گویم: تو رویای سرابی بوده‌ای؟

تا نگارین است از تصویرهایت خاطرم،
چون کنم باور که تو نقش بر آبی بوده‌ای؟

مثل قصّه، عینی و ملموس و جان‌داری، تو کی،
قصّه‌ای موهوم و بی‌جان از کتابی بوده‌ای؟

دیگران هم بوده‌اند، ای دوست! در دیوان من
زان میان تنها تو امّا، شعر نابی بوده‌ای

مثل لبخندی گریزان، پیش روی دوربین
لحظه‌ای بر چهره‌ی اشکم، نقابی بوده‌ای

جرعه‌ای جانانه، با کیفیت خُم‌خانه‌ای
مایه‌ی یک عمر مستی را، شرابی بوده‌ای

چون که می‌سنجم تو را با آن چه در من بوده است
خانه‌ای آباد در شهر خرابی بوده‌ای

در دل این کوه ــ این کوهی که نامش زندگی است -
ناله‌هایم را، طنینی، بازتابی، بوده‌ای

از تمام آن‌چه با معیار من سنجیدنی است
عشق من! تنها، تو دلخواه انتخابی بوده‌ای

تا که رمز عشق را از هر کسی پرسیده‌ام،
هم تو در خورد سوال من، جوابی بوده‌ای

حسین منزوی
۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۸
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران