هم‌قافیه با باران

بنام خدا

همراهان گرامی ِ "هم قافیه با باران" سلام


ــ در صورتی که نام شاعر اشعاری با تگ "ناشناس" را می دانید سپاسگزار خواهیم شد تا ما را مطلع فرمایید.


ــ اشعار منتخبتان را "با نام شاعر" برایمان ارسال کنید.


با سپاس و احترام

"هم قافیه با باران"

۱۰ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران

ستبر سنگدل کینه جو! تو را چه بنامم‌؟
نسیم شانه کش روی جو! تو را چه بنامم‌؟

تو قهر و آشتی عاشقانه‌ی شب و روزی‌
هلال ابروی خورشید رو! تو را چه بنامم‌؟

سؤال عشق‌! که من رو به کوه داد کشیدم‌
جوابِ «های‌» بلندم که «هو» تو را چه بنامم‌؟

صدای تو ضربان ظریف و سرد و نَمانم‌
تراوش خوش دور سبو تو را چه بنامم‌؟

به هم تنیده‌تر از هاله‌های رنگی رؤیا!
بلندبال‌تر از آرزو تو را چه بنامم‌؟

کسی ندیده دو مست خراب زیر دو محراب‌
شراب‌خورده‌ی تکبیر گو! تو را چه بنامم‌؟

غزال وحشی رام‌! ای پلنگ زخمی آرام‌!
نجیب‌زاده‌ی بی آبرو تو را چه بنامم‌؟

سقوط یا خفقان‌؟ هم سقوط هم خفقانی‌
طناب دار من از تار مو! تو را چه بنامم

مهدى فرجى

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۱
هم قافیه با باران

به آغوشم بیا تا عشق مان سنت شکن باشد
میان ما نماد صلح جنگی تن به تن باشد

گذر از هفت خوان عشق بی شک غیرممکن نیست
به شرط اینکه تهمینه کنار تهمتن باشد

بساز افسانه ای از ما که کار ما تمام وقت
نباید تکیه کردن بر اساطیر کهن باشد

بخند آری که چیزی غیر لبهای تو قادر نیست
به زیبایی یک غنچه زمان وا شدن باشد

چه باید گفت غیر ازاین که تو باعث شدی یک عمر
به چشمم آخر مردانگی یک شیرزن باشد

یقین دارم که حتی سایه ام از پای می افتد
اگر مانند تو در زندگی همپای من باشد

جواد منفرد

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۱
هم قافیه با باران

ای آخرین حکایتِ حق در کتابِ تو
هفت آسمان مُسَّخَر و پا در رکابِ تو

ای پرده‌دارِ هر دو جهان، آفتابِ حسن
این سوی پرده تار شده‌ست از حجابِ تو

هرگز تو را چنان که تویی ما ندیده‌ایم
محرم نبوده‌ایم به پشتِ نقابِ تو

ملّای روم و حافظ و حلّاج و بایَزید
مَستند از چشیدنِ بوی شرابِ تو

حاشا منِ گدا و تمنای وصلِ تو
حتی به خواب هم نتوان دید خوابِ تو

چیزی برای عرضه ندارم در آستین
جز خاک بر سرم چه کنم در جوابِ تو
ِ
جانا تو عاشقانه‌ترین شعرِ عالمی
یا حق! تبارک الله از این شعرِ نابِ تو

جویا معروفی

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
هم قافیه با باران

مثل پرواز بادبادکها پر درآورد روح شاعرها
آسمان خنده‌های آبی ریخت بر پر خاکی مهاجرها

 واژه‌ها در بقیعی از هیجان پشت دیوارشعر کز کردند
باز شد مثل عقده‌های غزل چمدان دل مسافرها

بیتها روی هم ورم کردند حجم طوفان اخم باران شد
سیل غم بود آنچه می‌بارید پیش روی نگاه عابرها

شاعر اینبار از خودش ترسید بسکه بازار چیده‌اند اینجا
کرمت را معامله کردند پشت پرچین شهر ، تاجرها

چقدر روزگار برگشته‌است چقدر تو غریب می‌مانی
سفره ی تو هنوز پهن است و نمک سفره را مجاورها...!

طعم نان را ز یادمان بردند فقرا پشت خانه حیرانند
بوی نان را زکوچه دزدیدند دستهای حریص شاطرها

چشمها یک به یک سراغت را از ضریحی که نیست می‌گیرند
چقدر خاکی است مثل خودش بارگاه امام زائرها

محسن ناصحی

۰ نظر ۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۲
هم قافیه با باران

از سنگ‌های گرمِ بیابان نشان گرفت
بانگی شنید، گوش برآورد و جان گرفت

در ارتفاعِ پستِ زمین رفعتی نیافت
بر بامِ کوه تکیه زد و آسمان گرفت

پرسید: آسمانِ منا! قله‌ات کجاست؟!
نوری دمید، چنگ زد و ریسمان گرفت

بالاتر از ستاره‌ی بختش رسید و دید
"الله اکبر"، آیت و حکمِ اذان گرفت

روشن شد از غمی که طرب وامدارِ اوست
شادی‌کنان گریست، سکوتش زبان گرفت

خواند آنچه را شنید و سرود آنچه را که دید
خواند و سرود و دولتِ کرّوبیان گرفت

او نامِ حق نوشت و جهان نامِ مصطفی
آری به نامِ دوست جهان می‌توان گرفت

جویا معروفی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۷
هم قافیه با باران

پریده‌ایم به امیدِ آسمان, من و تو
رسیده‌ایم به بالاترین جهان, من و تو

جهانِ عشق, جهانِ غزل, جهانِ امید
نشسته‌ایم در آن مست و شادمان, من و تو

سروده‌ایم غزل‌های عاشقانه و بعد
زبان شدند به تاییدشان همان من و تو

زدیم در صفِ غم‌ها و غصه‌ها با هم
دو جنگجوی دلاور, دو قهرمان, من و تو

شدیم خیره به دریا و آسمان و افق
زدیم دل به دو آبیِ بی کران, من و تو

به عشق و ذوق و هنر حرفِ دیگران تو و من
به حُسن و خلق و وفا رشکِ مردمان من و تو

کنارِ لیلی و مجنون به صدرِ دفترِ عشق
نوشته‌اند دو دلداده‌ی جوان, من و تو

جویا معروفی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
هم قافیه با باران

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی کاین چنینمان می خواست

شما چقدر صبور و چقدر خشماگین
حضورتان چو تلاقیِ صخره با دریاست

به استقامت معنای تازه بخشیدید
شما نه مثل دماوند،او به مثل شماست

بیا که از همه ی دشتها سوال کنیم :
کدام قلّه چنین سرفراز و پا برجاست ؟

به یک کرامت آبی نگاه دوخته اید
کدام پنجره اینگونه باز سمت خداست ؟

میان معرکه لبخند می زنید به عشق
حماسه چون به غزل ختم می شود زیباست

شما که اید ؟ صفی از گرسنگی و غرور
که استقامت و مهر از نگاهتان پیداست

اگر چه باغچه ها را کسی لگد کرده
ولی بهار فقط در تصرف گُلهاست

تخلص غزلم چیست غیرِ نام شما ؟
ز یمن نام شما خود زبان من گویاست

سهیل محمودی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۲
هم قافیه با باران

جز همین دربدر دشت و صحاری بودن
ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن

چالشت چیست؟ که تقدیر تو هم، زین دو یکی‌ است:
از کبوتر شدن و باز شکاری بودن

چه نشانی است به جز داغ خیانت به جبین؟
این یهودا صفتان را ، ز حواری بودن

دوستخواهی است، به تعبیر تو یا خودخواهی؟
در قفس، عاشق آواز قناری بودن

مرهمی زندگی‌ام، زخمی اگر، مرگم باش
که به هر کار خوشا، یکسره کاری بودن

گر خزان اینهمه رنگین و اگر مرگ این است
دل کند گل به تمامی، ز بهاری بودن

عشق را دیده و نشناخت ترنج از دستش
آنکه می‌خواست ز هر وسوسه عاری بودن

باز «بودن و نبودن؟» اگر این است سؤال
همچنان «بودن» اگر با توام آری «بودن!»

دل من دشت پر از آهوکان شد، تا چند،
تو و در قلعهء‌ یک یاد، حصاری بودن؟

آتش عشقی از امروز بتابان ، تا کی
زیر خاکستر پیراری و پاری بودن؟  

حسین منزوی

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۷
هم قافیه با باران

دنیا به لطف بودن تو جای بهتری‌ست
دیروزهای من پی فردای بهتری‌ست
.
بگذار تا غزل بسرایم برای تو
حالا که واژه صاحب معنای بهتری‌ست
.
ممنون از اینکه هستی و معشوق من شدی
عاشق شدن همیشه تمنای بهتری‌ست
.
آغوش بی‌تکلف تو مأمن من است
دریا بدون تور چه دریای بهتری‌ست
.
عشقت تمام قاعده‌ها را به هم زده‌ست
حتی جنونِ محضِ تو لیلای بهتری‌ست
.
اصلاً غزل برای چه بانو!؟ خودت بگو
وقتی نگاه و بوسه الفبای بهتری‌ست
.
رضا احسان‌پور

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۲
هم قافیه با باران

زردیم در اندوه بهاری که نداریم
صدپاره‌تر از روزشماری که نداریم
.
گنجشک به ناچار گرفتار اتاقیم
بیهوده پی راه فراری که نداریم
.
دارایی ما داغ دل ماست که مانده‌ست
ارثیه از آن ایل و تباری که نداریم
.
از بخت به ما هیچ ندادند، همان هم
رفته‌ست به تاراج قراری که نداریم
.
تبعیدی محکوم به ترویج جنونیم
دل می‌برد از شهر، نگاری که نداریم
.
تنهایی ما نقل همان آشِ نخورده‌ست
هستند همه زخمی خاری که نداریم
.
آب از سر ما چند صباحی‌ست گذشته
غرقیم در امواج کناری که نداریم
.
ما زنده به آنیم که هر روز بمیریم
بی‌روح‌تر از سنگ مزاری که نداریم
.
قحطی وجودیم، گره خورده‌ به انکار،
پودی که نداریم به تاری که نداریم
.
یک‌بار به پایان خوشی راه نبرده
یک قصه از انبوه هزاری که نداریم
.
رضا احسان‌پور

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۹:۲۲
هم قافیه با باران
با پای لنگ و در به درِ پابرهنه ها
جا مانده ایم از سفر پابرهنه ها

ای کاش دیدگان ترم جاده می شدند
چون چشمْ فرش در گذر پابرهنه ها

پروانه ها در آتش تو جمع می شوند
در اتحادِ شعله ور پابرهنه ها

بال و پرِ عقیمِ مرا ای طبیب من !
سنجاق کن به پال و پر پابرهنه ها

در پیشواز زائر تو صف کشیده اند
خیلِ فرشته دور و بر پابرهنه ها

هر موکبِ عزای تو میخانه ای شده
مِی بوده است همسفر پابرهنه ها

در جاده ای ستون به ستون مست می شوند
این است سُکر ، از نظر پابرهنه ها

عمری دچار عقل شد از فرطِ جهلِ خود
هر کس گذاشت سر به سر پابرهنه ها

ای کاش چلۂ همه حُسنِ ختام داشت
مثل محرم و صفر پابرهنه ها..

محمد شریف
۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۲
هم قافیه با باران

 گور شد، گهواره، آری بنگرید اینک زمین را
این دهان وا کرده، غران اژدهای سهمگین را

قریه خواب و کوه بیدار است و هنگامه شبیخون
تا بکوبد بر بساطش، صخره‌های خشم و کین را

 مرگ من یا توست بی‌شک، آن ستون، آن سقف، آنک!
کاینچنین از ظلمت شب، بهره می‌گیرد کمین را

مادری آنک به سجده در نماز وحشت خود
 خسته می‌ساید به خاک کودکان خود جبین را

دخترک خاموش ، بهتش برده از تنهایی خود
می‌کشد بر چشم‌های بی‌نگاهی آستین را

نوعروسی، خیره در آفاق خون‌آلوده، در چنگ
می‌فشارد جامه‌ی خونین جفت نازنین را

«باز می‌پرسی که‌ها مردند؟ می‌گویم: که زنده‌ست؟!»
پیرمرد انگار با خود، زیر لب، می‌موید این را

دیگری سر می‌دهد غم‌ناله‌ی شکر و شکایت:
تا کجا می‌آزمایی ای خدا، این سرزمین را؟

کودکان، از خواب این افسانه، بیداری ندارند
با که خواهد گفت مادر، قصه‌های دل‌نشین را؟

از تمام قریه، یک تن مانده و دیگر کسی نیست
تا کشد دست تسلا بر سر، آن تنهاترین را

مرده چوپان و نی‌اش افتاده، خون آلود، جایی.
 خسته در وی می‌نوازد باد آهنگی حزین را....

حسین منزوی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۲
هم قافیه با باران

از قابِ خود بیرون بزن ای مردِ تکراری !
تا مثلِ چشمه بارها از خود شوی جاری

پرواز کن، پرواز کن، از آسمان بگذر
تا دست در دستِ خدای ِ خویش بُگذاری

از هفت وادی، هفت منزل، هفت شب رد شو !
تا مست گردی زالتذاذِ کشفِ بیداری..

در غارهای روح ِ خود چلّه نشینی کن
تا صاف گردی چون شرابِ نابِ درباری

آنگاه تا با جوششِ دریای پنهانت
از ژرفنای اندرونت  پرده بَرداری

تو کهکشانی دیگری، نو باش، نوتَر باش !
در تو جهانی دیگر است از عشق، پنداری

دنیا سَرِ تازه شُدن دارد، تجلّی کن !
از قابِ خود بیرون بزن ای مردِ تکراری..

یدالله گودرزی 

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۲
هم قافیه با باران

این طرف مسافران آن طرف مجاوران
پـای سفره‌ی تـواند غایبان و حاضران

در پی تو رفته اند رفته رفته شعر ها
مانده زیر دین تو ، واژه واژه شاعران

نام تـو مسافـر است در تمام جاده ها
عشق تو مجاور است در دل مسافران

هیبت تو دیدنی‌ست شأن تو شنیدنی‌ست
بــار هــا شنیــده ایــم از تمــام زائران

خیل پا برهنگان بخشش تو دیده اند
در پی‌ات دویده اند پا برهنه تاجران

باز دلشکسته ایم در حرم نشسته ایم
مرهـم تو رایـگان زخم های ما گران

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۲
هم قافیه با باران

به پیمانِ خود اهل ایمان  عمل می کنند
به قولی که دادند مردان عمل می کنند

چه اندازه ما - سخت - از عشق دم می زنیم
شهیدان چه اندازه آسان عمل می کنند

چه باک از سر و تیغ و خنجر ، که در پای عهد
شهیدان نه با حرف با جان عمل می کنند

دم از جنگ می زد یهود و نفهمیده بود
که مردانِ مُلکِ سلیمان ، عمل می کنند

خوشا آن شهادت نصیبان که بعد از الست
بلیَ گفته اند و به پیمان عمل می کنند

خوشا آن شهادت نصیبان که بعد از غدیر
علی باورند و به قرآن عمل می کنند

چه سلمان چه بوذر چه مالک ، علی یاوران
چه آغاز باشد چه پایان ، عمل می کنند

محسن ناصحی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۹:۱۲
هم قافیه با باران

مرد راهم، دل به دریا می زنم دریا که هست
شک ندارم نیل طغیان می کند ، موسی که هست

وارث طوفانم آری پس نمی مانم به جای
گیرم از دریا گذشتم ، سینه ی صحرا که هست

مکّه را روزی گرفتم ، باز باید از نیام
تیغ من بیرون بیاید ، مسجدالاقصی که هست

ای به شب سرمست ! صبحِ کعبه کم کم می دمد
گیرم از ما ناقه پِی کردی ، فَسَوّیها که هست

در شبِ قدری خروشیدی و فرق ما شکافت
صبح را از ما گرفتی ، ظهر عاشورا که هست

کربلا رفتیم و خون دادیم و جاویدان شدیم
سر به نی دادیم و کافی نیست سامرّا که هست

در یمن در شام در بحرین و ایران و عراق
هرچه از میدان مین گفتند گفتم پا که هست

نعره ی جاءالحقیم این دشت غُرّشگاه ماست
تا که بود این بود و خواهد بود اینسان تا که هست

وعده ی عشق است و می دانم که فردا مال ماست
عالمی با ما نمی ماند ؟! خدا با ما که هست

"یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور "
غم ندارم ، کانَ اَمرُاللّهِ مفعولا که هست.

محسن ناصحی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۳
هم قافیه با باران

دردا که غم به جانِ تو بارید و چاره نیست
اینک برای خنده مجالِ اشاره نیست

از آرزو مخوان که دلِ آرزو شکست
شب دامنی نهاده که هیچش ستاره نیست

غمْ شادمان و شادی از غصه‌ها رَمان
اندوه حاکم است و طرب هیچ‌کاره نیست

چندین هزار امیدِ بنی آدما! هلا!
برخیز و چاره کن که غمان را کناره نیست

دستِ دعا اگرچه شکسته‌ست، خسته نیست
پای طلب که هست، سرِ استخاره نیست !

در سینه‌ام دلی‌ست که او پاره‌پاره شد
اما امیدِ خسته‌دلان پاره‌پاره نیست

جویا معروفی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۷:۱۳
هم قافیه با باران

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنایِ من و بیگانه تورا گم کردم

عشق! ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس ! بر سرِ این شانه تو را گم کردم

"تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم"
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !
آه، ای گوهر دُردانه تو را گم کردم

جویا معروفی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۳
هم قافیه با باران

خیره است چشمِ خانه به چشمانِ مات من
خالی است بی صدا و سکوتت حیات من

دل می کَنم به خاطر تو از دیار خویش
ای خاطرت عزیزتر از خاطرات من

آیات سجده دار خدا چشم های توست
ای سوره ی مغازله، ای سور و سات من!

حق السکوت می طلبند از لبان تو
چشمان لاابالی و لب های لات من

شاعر شدن بهانه ی تلمیح کهنه ای است
تا حافظ تو باشم، شاخه نبات من!

شکر خدا که دفتر من بی غزل نماند
شد عشق نیز منکری از منکرات من

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۳
هم قافیه با باران

در سایه‌سارِ "سایه" و در سایه‌سارِ عشق
ما زنده‌ایم، زنده و چشم انتظارِ عشق

با عُسرتِ زمانه به جایی نمی‌رسیم
پاینده باد دولتِ امیدوار عشق

جز ما در این دیار نمانده‌ست عاشقی
دردا ! چه رفته بر سرِ ایل و تبارِ عشق ؟

پر کن پیاله را که به یک آن گذر کنیم
از روزهای غمزده تا روزگارِ عشق

من بر همان قرارِ عزیز ایستاده‌ام
سوگند می‌خورم به دلِ بی‌قرارِ عشق

"ای غم که حقِ صحبتِ دیرینه داشتی"
از من جدا مشو که تویی یادگارِ عشق

شادم که آن الهه‌ی زیبا – ونوس – گفت
نامِ مرا نوشته به سنگِ مزارِ عشق

جویا معروفی

۱ نظر ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۳:۱۴
هم قافیه با باران