هم‌قافیه با باران

بنام خدا

همراهان گرامی ِ "هم قافیه با باران" سلام


ــ در صورتی که نام شاعر اشعاری با تگ "ناشناس" را می دانید سپاسگزار خواهیم شد تا ما را مطلع فرمایید.


ــ اشعار منتخبتان را "با نام شاعر" برایمان ارسال کنید.


با سپاس و احترام

"هم قافیه با باران"

۸ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران

ما هر دو یک دلیم، ولی این وفاق نیست
از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست

ما خسته‌ایم و تشنه، ولی دست و پا زدن
راه نجات یافتن از باتلاق نیست

آیینه‌ایم و غیر حقیقت نگفته‌ایم
در ما به ‌قدر یک سر سوزن نفاق نیست

هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن
جایی که عشق نیست؛ «جدایی»، «فراق» نیست!

هر روز بیشتر به تو دلبسته می‌شویم
عشق از شناخت می‌گذرد، اتفاق نیست

دنیا هزار پنجره بر ما گشود و بست
اما دریغ، آینه‌ای در اتاق نیست

فاضل نظری

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
هم قافیه با باران

از رئیس دادگاهم عذرخواهی می کنم
بابت بارِ گناهم عذرخواهی می کنم

عذرخواهی می کنم از اینکه سیبی چیده ام
از بروز اشتباهم عذرخواهی می کنم

من تشکر می کنم باز از حضور حاضرین
از شهود و از گواهم عذرخواهی می کنم

بوده ام از روز اول تا کنون درگیر عشق
از دل زار و تباهم عذرخـواهی می کنم

حال و احوالی ندارم تا کشم قدری نفس
با غم و با درد و آهم عذرخواهی می کنم

حکم قاضی هرچه باشد ای عزیزانم قبول
از وکیلِ دادخواهم عذرخواهی می کنم

در حضور عشق خود دارم خجالت می کشم
از عسل آن قبله گاهم عذرخواهی می کنم

علی قیصری

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۰۸
هم قافیه با باران

سلام آقای رئیس جمهور
کلید...
که بی کلید
احیاناً
کبریت خدمتتان هست؟
می خواهم این چراغِ شکسته را
روشن کنم؛
کوچه خیلی تاریک است

سید على صالحى

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۲۱
هم قافیه با باران

لیلی! اگر به خواب نمی رفتم
یا از خودم فرار نمی کردم
حتماً به دلخراش ترین شکلِ
ممکن تو را به یاد می آوردم

بیچاره من، زنم به تو می گوید:
تا مرده ای به خانه ی خود برگرد
بیچاره او، اگر تو زنم بودی
اصلاً به او نگاه نمی کردم

حال و هوای پیر شدن دارم
در من همیشه برف گرفته و من
در برف پشت پنجره ام دارم
دنبال ردّ پای تو می گردم

لیلی! به جان مادرم از این جان
تا این شقیقه چند قدم راه است
تا این تفنگ چند قدم بردار
شلیک کن رها شوم از دردم

آن مرد با تمام افق هایش
حالا به چشم های تو محدود است
آفاق را بگرد ، اگر دیدی
مردی هنوز هست ، من آن مردم!

لیلی! کدام مرد؟ کدامین مرد؟
تا زنده ای به خانه ی خود برگرد
من هم اگر رها شوم از این درد
شاید به خواب های تو برگردم

حسین صفا

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۱۱
هم قافیه با باران

دوستانی که در شهادت ما
دست دارند، دست هم دارند؟
از کجا می توان نتیجه گرفت
چه کسانی چه چیز کم دارند؟

دخترانی که سرمه ای بودند
پشت روپوش های خود مُردند
رنگ هایی که شکل هم هستند
سرنوشتی شبیه هم دارند

گفت با خود هزار پایی که
با خودش می رود پیاده روی :
این هزاران هزار مار چطور
پا ندارند و همقدم دارند؟

مُردی و دانه دانه فکر شدند
قارچ هایی که از تو روییدند
باز هم ذره ذره خواهی مرد
فکرهای قشنگ سم دارند

دردمندان علاج می خواهند
آه! پس این مریضخانه کجاست؟
این جنین ها چگونه سقط کنند
مادری را که در شکم دارند؟

دانش آموزهای بازیگوش!
لای انگشت هایتان چه گذشت؟
که هنوز از میانتان جمعی
در گلوهای خود قلم دارند

عطر شمشادها چه بی اثر است
در مشام خمارخوابی ما
حیف! در پارک ها نمی پلکند
ساقیانی که گرد غم دارند

قسمتم بود بی دهان باشم
تکّه های بزرگ نان باشم
نوش جان تمام مورچه ها
می توانند اگر برم دارند

حسین صفا

۱ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۱
هم قافیه با باران
روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد،

روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند_مثل من_
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی،

آن روز می گویم، تردید نکن!
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی...

نزار قبانی
۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۱
هم قافیه با باران

یک لب بده به من که لبـم تـیر می کشـد
عشقت مـرا به آتش و زنجیـر می کشـد

یک لب بده دوبــاره که در حـسرت لبت 
تب آتشی بـراین دل غمگیـر می کشـد

چون آهویی که از همـه مـردم گریخـته
خود را به زیر سایه‌ی یک شیـر می کشد

این بوسه ها که می چشی از قندهار لب
آخر تـو را به قلـــه ی  پامیــر می کشد

این لحظه هـای داغ هوس خیـز عاشقی
ما را به یک جنـون  نفس گیــر می کشد

بر روی بوم نرم تنــم  دسـت هــای تو
یک چشمـه زلال ســرازیـــــر می کشد

حاشا که شیخ، از شب ما با خبـــر شود
کـــــار من و تو باز به تعزیـر می کشد

فرشته خدابنده

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۰
هم قافیه با باران

اگر مرد خردمندی تو را فرزانگی باید
وگر همدرد مجنونی غم دیوانگی باید

رفیقی بایدم همدم به شادی یار و در غم هم
وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید

من و گنج سخن‌سنجی که کنجی خواهد و رنجی
چو من گر اهل این رنجی تو را ویرانگی باید

چو زد دهقان زحمتکش به کشت عمر خود آتش
تو را ای مالک سرکش جُوی مردانگی باید

قناعت داده دنیا را گروه بی سر و پا را
چرا با این غنا ما را غم بی‌خانگی باید

در این بی انتها وادی چو پا از عشق بنهادی
به گرد شمع آزادی تو را پروانگی باید...

فرخی یزدی

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۰
هم قافیه با باران

می‌برندت به خواب دیدن من
تا ببینند پوزخندت را
سال‌ها پیش نیز از خوابم
برده ‌بودند می‌برندت را

سر خرمن قرار من با تو
خرِ من سر نداشت از آغاز
خرِ من بال داشت، پر می‌زد
افقِ نسبتا بلندت را...

سر به زیر نیازمندی‌ها!
مثلا روزنامه می‌خواندی
خوانده ‌بودند جمله‌ی کلمات
سطرهای نیازمندت را

روز و شب در پی تو می‌گشتند
همه سلول ‌های غمگینم
تا نشان از تو یافتم دیدم
که عوض کرده ‌اند بندت را

طعنه‌های تو زخم زالوها
نیش زنبورهای کندوها
منِ بدبخت مثل هالوها
نوش جان می‌کنم گزندت را

چه هوس‌ها که می‌زند به سرت
از دغل دوستانِ دور و برت
من به تلخی نگاه می‌کنم و
مگسان می‌خورند قندت را

و به تحقیق می‌توان فهمید
هیچکس جز تو دلپسندت نیست
از محالات ممکن است این که
بپسندد کسی پسندت را

می‌برندم به خوابِ دیدنِ تو
می‌برندم به خاک ریختنت
روی گوری که سرنوشت من است
دوزخا! گور من بهشت من است

حسین صفا

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۶:۱۰
هم قافیه با باران

وقتش رسیده است بمیری
اینبار تا پناه بگیری
لرزیده ای و ریخته دیوار

بر خود فرو نریز خودت را
در خود فرو نریز خودت را
ازدست رفته! دست نگه دار!
 *
گاهی نیاز نیست بخواهی
راهی که باز نیست ببندی
گاهی نیاز نیست، وگرنه...

این خانه ابری ست،مگرنه؟
دیگر نیاز نیست بخندی
لابد نیاز نیست به این کار
*
لِک لِک کنان به راه می افتی
از خود به اشتباه می افتی
از چاله ات به چاه می افتی

بادی وزیده است به سویی
دامن کشیده است به سویی...
تا من روانه تر شوم این بار
*
حرفی نمی زنم که بگویم:
من مملو از منم که بگویم

من از توان خود چه بگویم؟!
این ناتوان چه فایده دارد؟

لعنت بر این تحمّل اندک!
نفرین بر این کهولت بسیار
*
او می وزد به تاخت به سویم
آجر به آجر عاشق اویم!
بن بست بسته اند به راهم!

سنگینی تمام جهان را
با او سبکتر از پرِ کاهم
رد می شوم از اینهمه دیوار
*
می مُردم از تب، او تب من بود!
او گریه های هرشبِ من بود
سیگار گوشه ی لب من بود

حَب میکنم مسکّنِ خود را
لَم میدهم به گوشه ی تختم
پُک میزنم به تلخی سیگار
*
من روزهای آخر سالم
من دیدن توام که محالم
خندیدن توام که محالم...

ای احتمالِ روز جدایی!
وقتش رسیده است، کجایی؟
تحویل سال! لحظه ی دیدار!
*
آرام باش قلب صبورم
آرام! تا کنار بیایی
با دردهای گور به گورم

با رنج های رنگ به رنگم
با رنگ های جور به جورم
رنجور باش قلب سبکبار!
*
ای وای! صبح اگر شده باشد
تعبیر خواب هرشب من را
او راهی سفر شده باشد

هر شب مقدّر است بمانم
تا صبح نیز اگر شده دلتنگ
تا صبح نیز اگر شده بیدار
*
لرزید و ریخت، ریخت به ناگاه
از دست رفت و آه کشید آه!
خندید مرگِ تازه ی خود را

آنگاه ناگریز و به اکراه،
با دستِ خود جنازه ی خود را
بیرون کشید از دل آوار

حسین صفا

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۰
هم قافیه با باران

شانه خالی نمی کنم، زیرا
با تو همواره رو به رو هستم
باش تا صبح دولتم بدمد
شانه خالی نکن، بگو هستم

یا بگو از چه دوستم داری
یا نگو ترک خانه خواهی گفت
هم بگو هم نگو، که من عمری ست
خسته از این بگومگو هستم

بعد ازین رد گریه هایم را
جاده ها چشم بسته میخوانند
چمدان های خسته می دانند
رهسپار کدام سو هستم

من تو را برگزیدم از همه ی
دلبرانی که عاشقم بودند
همه ی عاشقان من اویند
من هم از عاشقان او هستم

خاطرت هست قایقی که شکست
سینه ای از کدام دریا بود
پس به خاطر نگه ندار امروز
سکه ای در کدام جو هستم

مهربان! حرف داشتم با تو
یک جهان حرف داشتم با تو
یک جهان حرف بودم و حالا
عقده ای مانده در گلو هستم

در اتاقی که بی تو قبر من است
روی تختی که جای خالی تو ست
چون تو گرمم نمی کنی کفنم
تو که سردت شود پتو هستم

تو که تنها شوی به غیر از من
به سراغ کسی نخواهی رفت
من که تنها تر از توام، تنها
با تو محتاج گفتگو هستم

زنِ شومرده ای ست زندگی ام
چشم غسالخانه ای دارم
زندگان تمام دنیا را
با همین گریه مرده شو هستم

سرم از آستانه ات خالی ست
جای من روی شانه ات خالی ست
تا ابد نیستی و با این حال
تا ابد با تو رو به رو هستم

حسین صفا

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۴:۱۰
هم قافیه با باران

از من به آن سکوتِ پر از های و هو سلام
ای ماه پشت پنجره‌ی روبه رو سلام!

من را به‌جا می‌آوری ای خوابِ دوردست؟
شیرین‌ترین بهانه‌ی من، آرزو سلام!

خرماپزانِ سرخ لبت را تکان بده
با لهجه‌ی جنوبی گرمت بگو "سلام"

یک عمر گفته‌اند به تو با زبان شعر
عطار، مولوی، اخوان، شاملو: "سلام"

وقتی تویی مخاطب این شعر، بی‌گمان
باید دوباره گیر کند در گلو "سلام"

عبدالحسین انصاری

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۳:۱۰
هم قافیه با باران
به جاودانه شدن دل زیاد طالب نیست
کنار مرگ نشستن همیشه جالب نیست!

شکست گاه به تعبیر عشق پیروزی‌ست
همیشه آن‌که برنده‌ست قطب غالب نیست

مرا نخوان که پُرم از خیال‌های عمیق
که باب طبع بلند تو این مطالب نیست

نخوان مرا که به فکر ردیف و قافیه‌ام
که شعر درد گرفتار وزن و قالب نیست

تمام ترس من از مرگ مردنم بی‌توست
وگرنه زندگی اینقدر خوب و جالب نیست

امیر اکبرزاده
۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۲:۱۰
هم قافیه با باران

در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت
تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت

گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی
سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت

سعدی

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۰
هم قافیه با باران
بوی امید آورد ,عطر خوش بهاران
نقش بهشت دارد, دامان کوهساران

در باغ خوشه خوشه نیلوفران رنگین
گل، دسته دسته ،دسته نه ده، نه صد، هزاران

شبنم ،نگین نشانده است در چشم مست نرگس
رخسار لاله غرق است در بوسه های باران

خود بانگ زند گانیست در کوه و دامن دشت
آهنگ عندلیبیان ،آواز آبشاران

چون از نسیم رقصد، گیسوی بید مجنون
لرزد به سینه از عشق، دلهای بی قراران

نقشی ز آسمان است در شام پر ستاره
پیش از طلوع خورشید ،صحن شکوفه زاران

در بستر چمن ها از بهر خواب نوشین
لالایی لطیفیست آوای جویباران

در کوی گلفروشان ،گر پا نهی به گلگشت
گل دسته دسته بینی ،در دست گلعذاران

از باغ های شیراز، عطر بهار نارنج
آرد پیام مستی ،بر جان هوشیاران

در شامهای مهتاب ،عشاق ،کوچه گردند
آواز عشق خیزد از نای رهگذاران

چون خوشه یی معلق بر داربست دیدم
باز آمدم به خاطر،احوال سربداران

ای گل !بیا بهارست بر تخت سبزه بنشین
تا بر تو گل فشانم در حال بوسه باران!

مهدی سهیلی
۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۱۰:۱۰
هم قافیه با باران

ﺩﺭ ﺣﻨﺠﺮﻩ ﺍم ﻧﺎﻟﻪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ
جائی که کنم ﺷﮑﻮﻩ ﺯ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ

ﭼﺎﺩﺭ ﺯﺩﻩ ﺍﺭﺩﻭﯼ ﺧﺰﺍﻥ ﺩﺭ دلِ ﺑﺎﻏﻢ
ﺩﺭ ﺩﺷﺖ ﻭ ﺩﻣﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻠﯽ ﺷﺎﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ

در شهر فلاکت زده و بی در و پیکر
غیر از دغل و جانی و شیاد نمانده

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺼﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﺛﺮ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺑﺮﮔﯽ به ﺗﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﯼ ﺷﻤﺸﺎﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ

آن بلبل شادی که سحر ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺻﺪ ﺳﯿﻨﻪ ﺳﺨﻦ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﺯﺍﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ

ﺧﻮﻥ ﻣﯽ ﭼﮑﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻋﺴﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﻝ ﮐﺒﻮﺗﺮ
ﻣﺮﻏﯽ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻠﻪ ﯼ ﺻﯿﺎﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ

ﺗﺮﺳﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ آهسته ﺑﮕﻮئی
ﺍﺯ نام ﺗﻮ هم ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﯾﺎﺩ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ

علی قیصری

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۱۰
هم قافیه با باران

حالِ من را کسی نمی فهمد
جز همین چند پاکت سیگار
مانده ام با جنازهٔ فکرت
در اتاقی به وسعت سیگار

بعدِ تو؛ توبه کرده ام از عشق
از تویی که نبوده ای در من
چقَدَر سخت می شود گاهی
از مسیر نرفته... برگشتن

در منِ بعد تو، تفنگ به دست...
چیزی از روح و عشق باقی نیست
تا که من زنده ام بدان دیگر
هیچ کس مرگش اتفاقی نیست

لشکرت را بخواه جمع شوند
در سرم فکر جنگ افتاده
کاری از عقل بر نمی آید
توی این چاه سنگ افتاده!

من شریکت نبوده‌ام هرگز
آجر خانه‌سازی ات بودم
بعد یک عمر تازه فهمیدم
فقط اسباب‌بازی ات بودم

نخ به نخ رشته ی وجودم را
پیش چشمم کشیده ای در خون
چشم‌بندی بس است شعبده باز،
از کلاهت مرا بکش بیرون!

من که می دانم آخر این راه
میخورد تیشه بر سر فرهاد
شعله هایی که در نگاهت هست
جفتمان را به «عشق» خواهد داد

حسین زحمتکش

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۸:۱۰
هم قافیه با باران

خدا بعضی ها را
از چشمهایشان آفریده
اول چشمهای مرا آفریده مثلا
بعد زل زده توی مردمکهایم
و با خودش گفته
باید چیزی شبیه باران بیافرینم
که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند
بعد
برای چشمهایم صورتی کشیده
دست
پا
قلب
و گفته این آدم حتما باید زن باشد
ابر مونثی
که یک عمر ببارد
گاهی
سر بر شانه ی کوهی
وگاهی
در عمق تنهایی...

رویا شاه حسین زاده

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۷:۱۰
هم قافیه با باران

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۶:۱۰
هم قافیه با باران

یک نفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا

سربسر گشتم جهان را خشک و تر دیدم بسی
جز جمال او به چشم تر نمی آید مرا

هم محبت جان ستاند، هم محبت جان دهد
بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا

شربت شهد شهادت کِی بکام دل رسد
ضربتی از عشق تا برسر نمی آید مرا

جان بخواهم داد آخر در رهِ عشقِ کسی
هیچ کار از عاشقی خوشتر نمی آید مرا

تا نفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی
یک نفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا

غیر وصف عاشق و معشوق و حرف عشقِ فیض
دُرّی از دریای فکرت بر نمی آید مرا

گر سخن گویم دگر، از عشق خواهم گفت و بس
جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا...

فیض_کاشانی

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۵:۱۰
هم قافیه با باران