هم‌قافیه با باران

بنام خدا

همراهان گرامی ِ "هم قافیه با باران" سلام


ــ در صورتی که نام شاعر اشعاری با تگ "ناشناس" را می دانید سپاسگزار خواهیم شد تا ما را مطلع فرمایید.


ــ اشعار منتخبتان را "با نام شاعر" برایمان ارسال کنید.


با سپاس و احترام

"هم قافیه با باران"

۹ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران

#امام_على_علیه_السلام

ای دل به علی نگر خدا را بشناس
 وز روی علی رمز ولا را بشناس
 خواهی که مقام عشق را بشناسی
 برخیز و علی مرتضی را بشناس

#حمید_سبزواری

۰ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۰۰
هم قافیه با باران

اَصْبَحتُ زائرا لک یا شَحْنَةَ النَّجَف
بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف

تو قبله دعایی و اهل نیاز را
روی امید سوی تو باشد زِ هر طرف

می بوسم آستانه قصرِ جَلالِ تو
در دیده اشک عذر ز تقصیر ما سلف

گر پرده های چشم مرصّع به گوهرم
فرش حریم قبر تو باشد زهی شرف

خوشحالم از تلاقی خدّام روضهات
باشد کنم تلافی عمریکه شد تلف

رو کرده ام ز جمله اکناف سوی تو
تا گیریم ز حادثه دهر در کنف

دارم توّقع، این که مثال رجای من
یابد ز کلک فضل تو توقیع لاتخف

مه بیکلف ندیده کسی وین عجب که هست
خورشیدوار ماه جمال تو بیکلف

بر روی عارفان ز تو مفتوح گشته است
ابوابِ «کنتُ کنز» به مفتاح مَن عَرَف

جز گوهر ولای تو را پرورش نداد
هر کس که با صفای درون زاد چون صدف

خصم تو سوخت در تب تبّت چو بولهب
نادیده از زبانه قهرت هنوز تف

نسبت کنندگان، کفِ جودِ تو را به ابر
از بحر جود تو نشناسند غیر کف

رفت از جهان کسیکه نه پی بر پی تو رفت
لب پر نفیرِ «یا اسفا» دل پر از اسف

اوصاف آدمی نَبُوَد در مخالفت
سرّ پدر که یافت ز فرزند ناخلف

زان پایه برتری تو که کنه کمال تو
داند شدن سه ام خیالات را هدف

ناجنس را چه حد که زند لاف حبّ تو
او را بُوَد به جانب موهوم خود شعف

جنسیت است عشق و موالات را سبب
حاشا که جنس گوهر رخشان بُوَد خَزَف

مشکل بُوَد ز خوان نوالت نواله یاب
خر سیرتی که دیده بر آب است یا علف

بر کشف سرِّ «لو کشف» آن را کجاست دست
کز پوست، پا برون ننهادهست چون کسف

«جامی» ز آستان تو کانجا پی سجود
هر صبح و شام اهل صفا می کشند صف؛

گردی به دیده رُفت و به جیب صبا نهفت
اَهدی إلی اَحِبَّتِهِ اَشرفَ التُحَف

جامی

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۰
هم قافیه با باران

زنعره کف به لب آورده رود دیوانه
هراز ــ اشتر مست هزار کوهانه ــ

نسیم خیس زدریا وزیده ، گاهی نرم
زند به کاکل سبز درخت ها ، شانه

و گاه در نی سحر آورش ــ به چوپانی ــ
دمان ، فتاده پی گله های پروانه

هوای درّه ی « یوش است » ، این که می آید
ربوده عطر گل از باغ های « افسانه »

مسیر من همه دالان سبز و می گذرم ،
خموش و می کندم این سوال ، دیوانه

کزین بهار که من میکنم گذر آیا
به ناگزیر ، خزان می کند گذر یا نه ؟
                  □□□
مرا هوای غزل گفتن است و در سفتن
به گوشواری ات ای نازنین دردانه !

ببین که تا دهدم سر به دشت و جنگل و کوه
مرا ، هوای تو ، بیرون کشیده از خانه
                  □□□
سفر ، گریختی در مه است ، سوی امید ؟
ویا گریختن از خویش ، نا امیدانه ؟

زخود چگونه گریزم که بار خویشتنم
امانتی است هم از سرنوشت بر شانه

حسین منزوی

۰ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۰۰
هم قافیه با باران
در جهـان، مهر حقیقت، زینب است
مشعل صبح هدایت، زینب است

دختر بانوی آب و آفتاب
محرم اسرار عصمت، زینب است

کهکشان عشق و ایثار و کمال
تابش مهر فضیلت زینب، است

آسمان سروری را او رسول
لایق عقد نبوت، زینب است

خطبه خوان خون، زبان مرتضی
ذوالفقار عشق و غیرت، زینب است

بر مشام کوفه ی رنگ و فریب
بوی توفان قیامت، زینب است

خواهر توفان سرخ کربلا
مادر صبر و مصیبت زینب است

بحر درد و کوه داغ و عرش زخم
ارتفاع استقامت، زینب است

وصف زینب، وصف یک ناممکن است
عاشقان! تفسیر حیرت، زینب است

من کجـا و وصف این خاتون، غزل !
فصل شرح بی نهایت، زینب است

رضا اسماعیلى
۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۱
هم قافیه با باران

به عقل سر بسپارم، دعاى خلق این است
روا مباد دعایى که عین نفرین است

رهایم از هوس دیدن بهشت، که عشق
طمعْ بریدن از این سفره هاى رنگین است

اگرچه دین مرا گیسوى رهاى تو برد
کسى که بنده ى موى تو نیست بى دین است

تو هم تحمل اشک مرا نخواهى داشت
مخواه گریه کنم، بغض ابر سنگین است

وداع کردى و گفتى که بازمیگردى
چقدر لحن تو وقت دروغ، شیرین است

سجاد سامانی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۰
هم قافیه با باران

زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد

روزهای تیره هریک شب‌تر از دیروز تار
در میان دخمه‌ای سر شد ولی نفرین نکرد

هرچه آن صیادها را صید خود کرد این شکار
روزی‌اش یک دام دیگر شد ولی نفرین نکرد

روزه‌‌ی غم سجده‌ی غم شکر غم افطار غم
زندگی با غم برابر شد ولی نفرین نکرد

وای اگر نفرین کند دنیا جهنم می‌شود
از جهنم وضع بدتر شد ولی نفرین نکرد

وقت افطار آمد و دیدم که خرماها چطور
یک به یک در سینه خنجر شد ولی نفرین نکرد

هی به خود پیچید و لحظه لحظه با اکسیر زهر
چهره‌ی زردش طلا‌تر شد ولی نفرین نکرد

آن دم بی بازدم چون آتشی رفت و سپس
آنچه باید می‌شد آخر شد ولی نفرین نکرد

انسیه سادات هاشمی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۱
هم قافیه با باران

مانند دودمان صبوری که داشتی
ارثیه ی عتیق شعوری که داشتی

یک عمر با جهالت شب در ستیز بود
در سینه ات اصالت نوری که داشتی

شیرازه اش به غیر غم مردمان نبود
دیوان بغض های قطوری که داشتی

در گوش کافر و کر زندان شهید شد
فریادهای زنده به گوری که داشتی

آه ای نسیم خسته ی فرسوده بال و پر !
همراه غربتِ به وفوری که داشتی

در ذهن عشق ، خاطره ای جاودانه است
از کوچه های خاک عبوری که داشتی

سودابه مهیجی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۰
هم قافیه با باران

زمستان نرم نرمک رفت و دنیا با دو صد منت
برای ما ز خورجینش بهاری دیگر آورده

شبیه برق، یک سال دگر از عمرمان طی شد
شتاب روزگاران را ببین! گویا سر آورده!

محمدرضا طاهری

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۹
هم قافیه با باران

حالا میان فوج درختان دردناک
پس کو شفای عاجل و پر پیچ و تاب تاک؟

آن تاکِ معجزی که به رسم پیمبری
از آسمان شراب ببارد به کام خاک

با دست های پر رگِ انگور مینوی
پرچم برآورد ز دل باغ چاک چاک

جام جهان نما  ز دوچشمش کند طلوع
خورشید کهنه سقط شود در تن مغاک

ای انقلاب باده ی  بی باک جان تو!
ای وعده ی عطش شکن از تشنگی چه باک؟

ساغر به دست میکده را دوره کرده ایم
کامی به جام ها بده ... ارواحنا فداک !

سودابه مهیجی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۲۲
هم قافیه با باران

سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است
“نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی”

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش
تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد… این یعنی
نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد
دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا!
از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

به  طبع طوطیان هند عادت کرده ام ، هندو
 همه شب  رام رامی گفت و من الله اللهی

هلال  نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای آل یاسین خوانده ام با شعر کوتاهی

اگر عصری ست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی
اگر مهری ست یا ماهی  تو آن مهری تو آن ماهی

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها
یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی

علیرضا قزوه

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۲۲
هم قافیه با باران
ای جانِ جانِ جانِ جهان‌های مختلف
ایمان عاشقانه‏ ی جان ‌های مختلف

روح سلام در تن هستی که زنده‌ای
همواره در نسوج زبان ‌های مختلف

رؤیای دل ‌نواز صدف ‌های ساحلی
دریای مهربان کران ‌های مختلف

ما مانده‌ایم چون رمه ‌هایی رها شده
در گرگ و میش ذهن شبان ‌های مختلف

دارد یقین چوبی ‌مان تیغ می‌خورد
در آتش هجوم گمان ‌های مختلف

آقا، درآ به عرصه‏ ی هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان‏ های مختلف

علی محمد مؤدب
۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۲۲
هم قافیه با باران

پله ها در پیش رویم، یک به یک دیوار شد
زیر هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شد

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن
تا به گرد گردنم پیچد، عصایم مار شد

اژدهای خفته ای بود آن زمین استوار
زیر پایم، ناگه از خواب قرون بیدار شد

مرغ دست آموز خوش خوان، کرکسی شد لاشه خوار
و آن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت
بس که در گلشن شبیخون خزان، تکرار شد

تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا
جا به جا در باغ ویران، هر درختی، دار شد

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر؟
کان دل پر آرزو، از آرزو بیزار شد

بسته خواهد ماند این در همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبه های مشتمان، رگبار شد

زَهره ی سقراط با ما نیست رویاروی مرگ
ورنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد

حسین منزوی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۲
هم قافیه با باران

تا جهان بود و عشق باقی بود
عشق و اندوه را تلاقی بود

داشتم پاس صبح و هر نوبت
پاسی از شب، هنوز باقی بود

یا نبود انس، وصل را باعشق
یا اگر بود ، اتفاقی بود

زیر طاق سپهر آسودن
خواب زیر شکسته طاقی بود

بوی پاییز داشت عشق و گر
دستهایش پر از اقاقی بود

شوکران بود یا شکر ،خوردیم
هرچه در التفات ساقی بود
□□□
با چه غربت سرشت آوازم؟
که شب وصل هم ، فراقی بود
□□□
بعد از آن طوطیان هند آواز
غزلم بلبل عراقی بود

حسین منزوی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۲۲
هم قافیه با باران

شمیم عطر ِ تو پیچیده بین زندان‌ها
همیشه بوی خوش توست در گلستان‌ها

شکوه نام تو از کوه با شکوه تر است
دل‌ات بزرگ‌تر از وسعت بیابان‌ها

در ِ محبت تو سمت هر کسی باز است
تویی امید دل خسته‌ی پریشان‌ها

اگرچه موج بگیرد  هزار اقیانوس
به یک اشاره شود رام کُلّ  ِ طوفان‌ها

بدون عشق، کسی نیست درجهان مؤمن
فقط به عشق تو وابسته است ایمان‌ها

طلوع هفتم خورشید بر زمین و زمان
چراغ در شب تاریک جهل انسا‌ن‌ه

سیده تکتم حسینی

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۲
هم قافیه با باران

ای زیر و بم گریه ی زنجیر شنیده
با زمزمه ای موج به موج آینه چیده
 
ای محبس بی روزنه دیدی که نوشتند
بر سقف کبودت رقم قتل سپیده
 
دود از نفس سوخته ات حلقه به حلقه
تا جزرومد دجله بغداد رسیده
 
از شعشعه ی حیدری یوسفم افتاد
صد ولوله در محبس و هی دست بریده
 
ها می شنوی ناله ((یا صاحبی السجن))
در چشم ترش معجزه ها یی ست عدیده
 
ای کاش که امشب متلاشی شوم از بغض
بر منبری از روضه آن ماه ندیده
 
گفتند شده ((سوق ریاحین ))پل بغداد
سوگند که جز لاله ی قرمز ندمیده
 
با پای خودش کعبه به تشییع می آید
تا تلبیه در تلبیه از حبس شنیده
 
این ماه جوان کیست که با گریه عبا را
در بدرقه بر کشته ی خورشید کشیده!
 
این ماه جوان هروله در اشک می آید
یا فاطمه می گوید و با قد خمیده ...
 
تسبیح مدینه است به سجاده ی بی او
چون باغچه ای یاس همه رنگ پریده
 
با سرخ ترین حادثه توام شده اشکم
تا مشق غزل گریه ی من گشت قصیده   

محمدحسین انصاری نژاد

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۲
هم قافیه با باران
می‌شود بر شانه‌ی لطفت پریشان گریه کرد
پابرهنه سویت آمد مثل باران گریه کرد

هردم ای آیینه با آهت دل عالم گرفت
چشم دنیا تار شد سر در گریبان گریه کرد

خون به جای اشک از زنجیر دستانت چکید
پا به پای تو در و دیوار زندان گریه کرد

 از شکوه تو زن آوازه‌خوان لکنت گرفت
با نوای ربنای تو نگهبان گریه کرد

تازیانه خط به خط بر پیکرت مقتل نوشت
تازیانه زخم‌هایت را فراوان گریه کرد

بیت آخر خواند دعبل از غریب کاظمین
بی‌صدا زیر عبا، شاه خراسان گریه کرد

حسین عباس پور
۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۲۲
هم قافیه با باران

این روزها،‌ماییم و اندوهی اهورایی
زندانی دهلیزهای سرد تنهایی

این روزها، ماییم و لبخند شهید تو
چون لاله مشغولیم با مشق شکیبایی

این روزها، افسوس! از وصل تو محرومیم
ماییم و کابوس فراق و طعم تنهایی

این روزها، ما تشنه ی نوشیدن عشقیم
ای کاش می‌دادی به ما یک جرعه شیدایی

دور از تو یا مولا ! خزانی زرد و دلگیریم
ما را بهاری کن، تو ای روح شکوفایی

ما شیعه ی عشقیم، اهل بیت خورشیدیم
ما را تو پیر و ُمرشدی، ما را تو مولایی

ما را اجابت کن، ‌تو ای آیینه ی هفتم !
تا سهم روح ما شود آیینه پیمایی

کردی غروبی سرخ ، اما خوب می‌دانم
فردا به عرش عشق، مهر عالم آرایی

گفتم‌ « غزل ـ اشکی » برای نور مظلومت
امشب عزادارم تو را، نور اهورایی

رضا اسماعیلى

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۲۱
هم قافیه با باران

بیهوده قفس را مگشایید پری نیست        
جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست

در دل اثر از شادی و امّید مجویید  
از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست

گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم    
امّا به سیه چال، صبا را گذری نیست

گیرم که صبا را گذر افتاد، چه گویم؟    
دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست

امّید رهایی چو از این بند محال است    
ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست

ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی    
در سینه دگر جز نفس مختصری نیست

تا بال و پری بود قفس را نگشودند   
امروز گشودند قفس را که پری نیست

على انسانى

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۰
هم قافیه با باران

زندان به خواب رفته و در گوشش ،
غوغای رد پای تو پیچیده ست 
شب نیست ،از تراکم خاموشی ،
 خورشید ، در عبای تو پیچیده ست
 
باران تلاش می کند از اشکت
 ، یک حرف تازه کشف کند اما
اقلیم گریه های تو مرموز و
 دنیای چشم های تو پیچیده ست
 
بغداد! این طبیعت روزن کُش،
آیا از این دریچه خبر دارد؟
یا نور ، بی اجازه ی زندانبان ،
 در باغ ربنای تو پیچیده ست ؟
 
آه ای سجود یکسره ! با زنجیر-
 زیباتری به چشم خدا انگار
طوق ستاره گان جهان امشب
بر قابی از حیای تو پیچیده ست 
 
بنگر !از این دریچه نگاه باد ،
 دزدانه بر نگاه تو می افتد 
برگی ،پیام سبز خدایی را ،
 در نامه ای برای تو پیچیده ست 
 
شب مثل قبل ، شعله ور است اما
 ، دنیا برای بار نُهم دنیاست 
خورشید ، کوچه کوچه ی ظلمت را
 نُه بار در اِزای تو پیچیده ست

مرتضى حیدرى آل کثیر

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۰۰
هم قافیه با باران
زندانیان عشق چو شب را سحر کنند
از سوز شمع و اشک روانش خبر کنند

مانند غنچه سر به گریبان در آورند
شور و نوای بلبل شوریده سر کنند

چون سر به خشت یا که به زانوی غم نهند
یک‌باره سر ز کنگرهٔ عرش بر کنند

با آن شکسته حالی و بی‌بال و بی‌پری
تا آشیان قدس به خوبی سفر کنند

چون رهسپر شوند به سینای طور عشق
از شوق سینه را سپر هر خطر کنند

آنان کزین معامله هستند بی‌خبر
برگو که تا به مَحبَس هارون نظر کنند

تا بنگرند گنج حقیقت به کنج غم
آن لعل خشک را به دُر اشک تر کنند

بر پا کنند حلقهٔ ماتم به یاد او
تا عرش و فرش را همه زیر و زبر کنند

آتش به عرصهٔ ملکوت قِدَم زنند
ملک حُدوث را ز غمش پر شرر کنند

تا شد به زیر سلسله سرحلقهٔ عقول
افتاد شور و غلغله در حلقهٔ عقول

محمدحسن غروی اصفهانی (کمپانی)
۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۴
هم قافیه با باران