هم‌قافیه با باران

بنام خدا

همراهان گرامی ِ "هم قافیه با باران" سلام


ــ در صورتی که نام شاعر اشعاری با تگ "ناشناس" را می دانید سپاسگزار خواهیم شد تا ما را مطلع فرمایید.


ــ اشعار منتخبتان را "با نام شاعر" برایمان ارسال کنید.


با سپاس و احترام

"هم قافیه با باران"

۱۰ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران

هیچ کس نشناخت دردا! درد پنهانِ علی(ع)
چون کبوتر ماند در چاه شب، افغانِ علی

ای غم! از درد علی بویی نیاوردی به دست
عودسان هرچند عمری سوختی جانِ علی

نالة مجروح دارد ساز غم، امشب مگر
خورده زخم از ناترازان، فرق میزان علی؟

داده بود انگشتری را بر گدای دیگری
داد جان را بر شهادت لطف حیران علی

از شکافِ زخم، جان را داد با شرمندگی
بر فقیری چون شهادت لطف عریان علی

سر برآورده‌ست چون خورشید از جَیب فلک
نالة افتاده در چاه زنخدانِ علی

کشتزار آخرت را آبیاری کرده است
در بیابان غریبی چشم گریانِ علی

چون علی نشناخت خود را در جهان، یک حق‌شناس
ماند در ابهام، سیمای درخشان علی

از علی کی زودتر ای صبح، سر برداشتی؟
یک شب از بالین شب تا صبح پایان علی

گرچه ای بغض، آبرویت را علی هرگز نریخت
همچو سنگ آویختی دست از گریبان علی

چاشنی دارد اگر مرگ و حیات از شور عشق
آبرویش مایه دارد از نمکدان علی

از دهانی بر دهانی می‌رود چون بوی گل
قصّۀ از گوش‌های خلق، پنهانِ علی

از می تکرارِ نامش عاشقی سیراب نیست
کز خدا جوشیده نام حال‌گردان علی

در میان آید اگر پای عدالت می‌نهد
داغ بر دستِ برادر، خشم سوزان علی

پرچم فتحی درخشان بود در روز نبرد
چون درفش صبح صادق، گَرد جولان علی

کودک باهوش عقل و علم بازیگوش را
با هزاران خون دل پرورده دامان علی

کودکستان شهادت، دورة آمادگی‌ست
تا که روزی راه یابی در دبستان علی

در کویر خاک، باغ لاله‌پوش کربلا
هست چشم‌انداز سبزی از گلستان علی

از تب حسرت زلیخای شهادت بارها
پیرهن‌ها چاک زد در یوسفستان علی

کعبه از شوق لقای او گریبان چاک زد
هست یعنی کعبه هم از سینه‌چاکان علی!

نقش آن چاک گریبان، ماند در بیت عتیق
تا نشانی باشد از زخم نمایان علی

در میان تنگدستی‌ها، شهادت مرده بود
گر نبود او را دمادم روزی از خوان علی

کی شهادت با علی یک‌دم جدایی داشته‌ست؟
بوده این مسکین، تمام عمر، مهمان علی!

چون هزاران عاشق مسکین، شهادت سال‌ها
زردرویی‌ها کشید از درد هجران علی

با شهادت از رگ گردن علی، نزدیک‌تر
او در این حسرت که بیند روی تابان علی

از چه مرگ سرخ را شیرین نباشد کام و لب
خورده عمری روزی شیرین از احسان علی

ای شهادت، یازده تَنگِ شکر بردی، بس است!
رو که تنگِ آخرین ماراست از خوان علی

نیست چندان اعتباری گوهر جان را، «فرید»!
تا بگویم ای سر و جانم به قربانِ علی

قادر طهماسبی

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۱۷
هم قافیه با باران

غیر از غم معشوق در عالم خبرى نیست
جایی خبرى نیست که از غم خبرى نیست

پروانه پرش سوخت ولى آبرویش شد
ما هم دلمان سوخته، این کم خبرى نیست

دنیا نتوانست ز ما گریه بگیرد
بین غم تو از غم عالم خبرى نیست

من توبه نکردم مگر از راه توسل
بی نام تو از توبه آدم خبرى نیست

گفتند درِ خانه غیر تو شلوغ است
گفتند ولى رفتم و دیدم خبرى نیست
 
رزقِ همه اینجاست و رزّاق هم اینجاست
والله در خانه حاتم خبرى نیست

"گرماى گنه سوز حرم"خورد به ما، پس...
از سوختنِ بین جهنم خبرى نیست
 
از ناحیه توست عنایات خداوند
بى تو به خدا پیش خدا هم خبرى نیست
 
ده ماه همه منتظر ماه تو هستند
در سال به جز ماه محرم خبرى نیست

عمامه ندارى و عبا نیز ندارى
اى واى که از پیرهنت هم خبرى نیست

علی اکبر لطیفیان

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۰۰
هم قافیه با باران
رفتی و بی تو روزیِ ما اشک و آه شد
رفتی و روزگارِ کهن روسیاه شد

رفتی و آفتاب به سردی فرو نشست
رفتی و ماه یکسره در قعرِ چاه شد

امید رفت، شوقِ غزل رفت، نغمه رفت
اسطوره رفت و حضرتِ دل بی‌پناه شد

"باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت"
ما را فرو گرفت و به یک آن سیاه شد

با تو حدیثِ سرو و گل و لاله رفت، رفت
دردا که آرزوی جوانی تباه شد

ما هیچ ... سایه جان چه کند ؟! وا خدای من
ای مرگ! مرد باش و بگو اشتباه شد ...

جویا معروفی
۰ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۱۹
هم قافیه با باران

بگو به عشق به این آشیانه برگردد
بگو بهانه تویی, بی بهانه برگردد

بهار می‌وزد انگار بر حوالیِ ما
همین خبر برسان تا جوانه برگردد

دلی که پر زده در راهِ عشق حیران است
دلی که پر زده باید به خانه برگردد

بخوان که عشق به جز تو ترانه‌ای نسرود
بیا که تاب و تبِ عاشقانه برگردد

زمانه دور نوشته‌ست ما دو را از هم
خدا کند ورقِ این زمانه برگردد

چه می‌شود که دلم شادمانه برخیزد؟
چه می‌شود که دلت پر ترانه برگردد؟

در این زمانه غریبم, بگو به حضرتِ عشق
به هر بهانه ... نشد بی بهانه برگردد

جویا معروفی

۰ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۹
هم قافیه با باران
این ماه‌، عادتم شده در وا نمی‌کنم‌
از پشت شیشه‌، برف تماشا نمی‌کنم‌

از ترس زرد بودنشان پشت پنجره‌
یک لحظه هم نگاه به گل‌ها نمی‌کنم‌

این روزها از آینه‌ها طفره می‌روم‌
با حرف‌های راست مدارا نمی‌کنم‌

بیرون از این اتاق مکرّر نرفته‌ام
پرواز از این قفس به تماشا نمی‌کنم‌

در کفش‌هام شوق خطر خاک می‌خورد
پای سفر ندارم اگر پا نمی‌کنم‌

چندی‌ست نامه‌هام بدون نشانی‌اند
حتی خودم خودم را پیدا نمی‌کنم‌

این ماه‌، باورم شده در خانه نیستم‌
گیرم که زنگ هم بزنی‌، وا نمی‌کنم

مهدی فرجی
۰ نظر ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۸
هم قافیه با باران
مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است
هر کسی صاحب زر است او از همه بالاتر است

دود اگر بالا نشیند کســـر شــأن شــعـله نیست
جای چشم ابرو نگیرد چونکه او بالا تراست

ناکسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست
روی دریا، خس نشیند قعر دریا گوهر است

شصت و شاهد هر دو دعوی بزرگی میکنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشــــتر است

آهن و فولاد از یک کوه می آیند برون
آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است

کــــره اسـب ، از نجابت از پـس مــــادر رود
کــــره خــر ، از خــریت پیش پیش مــــادر است

کاکـل از بالا بلندی رتبــه ای پیدا نکرد
زلف ، از افتادگی قابل به مشک و عنبر است

پادشه مفلس که شد چون مرغ بی بال و پر است
دائماً خون میخورد تیغی که صاحب جوهر است

سبزه پامال است در زیر درخت میوه دار
دختر هر کس نجیب افتـاد مفت شوهر است

صائبا !عیب خودت گو عیب مردم را مگو
هر که عیب خود بگوید، از همه بالا تر است

صائب
۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۲۲
هم قافیه با باران
خدا نقاشی‌ات کرد و به دیوار تماشا زد
خدا رنگ تو را روی تمام دیدنی‌ها زد
 
شب از چشمان تو فهمید برتر از سیاهی نیست
اگر مشکی نشد دریا به بخت خویشتن پا زد
 
خدا شیرینی نام تو را در آب‌ها حل کرد
از آن پس هر که عاشق گشت اول دل به دریا زد
 
بزرگی! مهربانی! بی‌دریغی! آن قدر خوبی!
که حتی می‌توان گاهی تو را جای خدا جا زد!
 
دوباره شب شد و در من خیال شاعری گل کرد
دوباره از غزل‌هایم تب عشق تو بالا زد
 
غزل‌های مرا خواندند و صدها مرحبا گفتند
به زیر بیت بیتش آفرینی از تو امضا زد
 
مهدی عابدی
۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۲۱
هم قافیه با باران

هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است

چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینه ی خورشید در زبان من است

اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا
که همچنان به رهت چشم خون فشان من است

نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
که داس حادثه در قصد ارغوان من است

بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
فروغ روی تو آرایش روان من است

حکایت غم دیرین به عشق گفتم ، گفت
هنوز این همه آغاز داستان من است

بدین نشان که تویی ای دل نشسته به خون
بمان که تیر امان تو در کمان من است

اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست
ز طرفه ها که درین بحر بی کران من است

زمان به دست پریشانی اش نخواهد داد
دلی که در گرو حسن جاودان من است

به شادی غزل ‌سایه نوش و بخشش عشق
که مرغ خوش سخن غم هم آشیان من است...

هوشنگ ابتهاج

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۵۰
هم قافیه با باران

دیریست از خود، از خدا، از خلق دورم
با این همه، در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخه های پیچ در پیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچکی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایۀ برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری در عبورم

از روی یکرنگی شب و روزم یکی شد
همرنگ بختم تیره رخت سوگ و سورم

خط می خورد در دفتر ایّام، نامم
فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگ‌پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد
سنگ تمام عشق را بر خاک گورم....

قیصر امین‌پور

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۵۰
هم قافیه با باران

 گفتی کجاست یکّه نگارِ من و شما
او حیّ و حاضر است کنارِ من و شما

او آفتابِ گرمِ تموز است و می‌دمد
هر روز بر فرازِ مدارِ من و شما

او آشنای ماست, ولی ما غریبه‌ایم
در غربتِ زمان شده یارِ من و شما

در گیر و دارِ تلخیِ ایامِ نابکار
او خود گشایشی‌ست به کارِ من و شما

گفتیم جز به جامِ تو جامی نمی‌زنیم
او می‌رسد به قول و قرارِ من و شما

گل داده ارغوان و نخفته‌ست بختمان
سرزد ستاره در شبِ تارِ من و شما
 
از خوابِ خوش پریدم و دیدم دریغ و درد
دیگر خزان شده‌ست بهارِ من و شما

‌جویا معروفی

۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۰
هم قافیه با باران
چه شب‌هایی که می‌آمد صدا از آن درِ ِمخفی
به سوی خویـش می‌خواندی مرا، از آن درِ مخفی

تو بالای سرم راهی به سمتِ خلـسه وا کردی
که گویی زل به من می‌زد خدا از آن درِ مخفی!

چه شب‌هایی که با خواهش گرفتی دستِ سردم را
نفهمیدم مرا بردی کجا از آن درِ مخفی

به صرفِ پرسه‌ای شیرین میان باغِ نوری که
هزاران در، در آن وا شد؛ جدا از آن در مخفی

یقینا بسته می‌شد در، اگر تعریف می‌کردم
چگـونه می‌رود بالا دعا از آن درِ مخفی

همیشه آن طرف بودم، نمیدانستم این را تا
شبی انداختی بیرون مرا از آن درِ مخفی

کنون دیوانه‌ای مسـتم، نمی‌دانم کجا هستم
کلیدی مانده در دستم به جا! از آن درِ مخفی..!

کاظم بهمنی
۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۲۰
هم قافیه با باران
هی فتنه بر پا میکند! –«عشق» است دیگر-
آشوب و بلوا میکند! –عشق است دیگر-

کاری ندارد ما چه میخواهیم از او؛
با میل خود تا میکند! - عشق است دیگر-

هر وقت عشقش میکشد احساس ما را -
پایین و بالا میکند!  – عشق است دیگر-

گاهی تو را وقتی میان جمع هستی ؛
با خویش تنها میکند! - عشق است دیگر-

گاهی تو را در ساعت کار اداری
درگیر رویا میکند_ عشق است دیگر_

روزی عزیزت میکند در چشم مردم؛
یک روز رسوا میکند! -عشق است دیگر-

وقتی به خود میپیچی از زخم درونت؛
تنها تماشا می کند! – عشق است دیگر- !

وقتی بخواهد حکم مرگ هرکسی را –
با خنده امضاء میکند! –عشق است دیگر-

ما را روانی کرد امان از دست این عشق!
اما چه باید کرد ؟ ها ؟! عشق است دیگر!
.
‌اصغر عظیمی‌مهر
۰ نظر ۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۱
هم قافیه با باران

چه با دلهای ما دلدادگان کردی که مدت‌هاست
به هر جا می‌رویم از دلبری‌های تو صحبت‌هاست

چه سحری می‌تواند عشقمان را جاودان سازد؟
مگو عادت، که شرط عشق‌ورزی ترکِ عادت‌هاست

به یاد مرگ در پاییز بیش از پیش می‌افتم
که در افتادن برگ درختان، درس عبرت‌هاست

دلم چون صخره محکم بود، اما عشق کاری کرد
که این ویرانه مدت‌هاست محتاج مرمت‌هاست

رقیبم گیسوانت را به دست آورد، غمگینم
که با آن مرد نعمت‌ها و با این مرد حسرت‌هاست . .

‌سجاد سامانی

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۰
هم قافیه با باران

شادمان گفتی از آن عاشق تنها چه خبر
خبری نیست، بپرس از غم دنیا چه خبر؟

خاطرم هست رقیبان پر از کینۀ من
همنشینان تو بودند، از آنها چه خبر؟

همه لب‌تشنه ، تو دریایی و من ماهی تنگ
از کنارآمدگان با لب دریا چه خبر؟

زاهدی دست به گیسوی رهای تو رساند
عاشقی گفت که از عالم بالا چه خبر؟

باز دیروز به من وعدۀ فردا دادی
آه پیمان شکن از وعدۀ فردا چه خبر؟

سجاد سامانی

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۲:۰۶
هم قافیه با باران

صنما، به دلنوازی نفسی بگیر دستم
که ز دیدن تو بی‌هوش و ز گفتن تو مستم

دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه
تو در آن گمان که من خود ز کمند عشق جستم

دل تنگ خویشتن را به تو می‌دهم، نگارا
بپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم

خجلم که بر گذشتی تو و من نشسته، یا#رب
چو تو ایستاده بودی، به چه روی می‌نشستم؟

به مؤذن مَحَلت خبری فرست امشب
که به مسجدم نخواند، چو ترا همی پرستم

چه سلام ها نِبِشتم به تو از نیازمندی!
مگرت نمی‌رسانند چنانکه می‌فرستم؟

اگرت رمیده گفتم، نشدم خجل، که بودی
و گرم ربوده گفتی، نشدی غلط که هستم

به دو دیده خاک پای تو اگر کسی بروید
به نیاز من نباشد، که برت چو خاک پستم

تو به دیگران کنی میل، چو من چگونه باشی؟
که ز دیگران بدیدم دل خویش و در تو بستم

دلم از شکست خویشت خبری چو داد، گفتی؟
دل اوحدی چه باشد؟ که هزار ازین شکستم

اوحدی

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۲۳:۲۰
هم قافیه با باران

قسم به زلف سیاهش که اعتبار من است
ربوده صبر و قرارم و لی قرار من است

به قدر ثانیه ای گر نبوده در بَرمن
بقدر ثانیه ها یاد او کنار من است

نشسته نام نکویش به جای ذکر نماز
به حمد و سوره چه حاجت که او شعار من است

طواف روی و ضریح دو چشم گیرایش
دلیل تازه ی لا یمکن والفرار من است

سپرده ام تن و شاخه به باد پاییزی
چه غم ز ریزش برگم که نوبهار من است

خوشم به حرف و حدیث نهفته در دل شهر
که شهره ام به جنونی که افتخار من است

منم مسافر راهی غریب و جانفرسا
که درد دوری او شانه شانه بار من است

مرتضی برخورداری

۰ نظر ۲۶ دی ۹۶ ، ۲۰:۴۰
هم قافیه با باران

در صفحۀ سیاه و سفیدی که چیده اند
ما را برای کشتن هم آفریده اند

بیدار می شوند که بازی دهندمان
نه... پا گذاشتیم به خوابی که دیده اند

ما هم چنان به مقصد هم راه می رویم
جز این رسیده اند مگر، تا رسیده اند؟

پاهایمان چه منظره هایی چشیده است
چشمانمان چه فاصله ای را دویده اند

من در گریز از تو همان قدر ناگزیر
ما را به هم تنیده و از هم بریده اند

تا وقت مرگ گر چه نخواهیم با همیم
دور من و تو حلقۀ آتش کشیده اند

اصرار می کنیم به رفتن ولی چه سود
باید چه کرد با پر و بالی که چیده اند؟

مهدی فرجی

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۱:۱۵
هم قافیه با باران
دلم گرفته از این آسمانِ دودآلود
ازاین تراکمِ غُربت به زیرِ چرخِ کبود

ازاین سَمومِ نَفَس سوز و این تَراخُمِ اَخم
ازاین هوای پُر ازسُرب و نایِ دوداندود!

وفورِ این همه زردی میانِ دودِ سیاه
فضای عاطفه را باز می کند محدود

چه آسمانِ خسیسی! چه بادِ بی حالی!
کجاست بارشِ بارانِ ابرهای حَسود؟!

نشانِ شیطنتِ کودکانِ باغ کجاست؟
چه سینه های زُلالی دراین هوا فرسود

کجاست خنده ی باران؟کجاست رقصِ درخت
کجاست شُرشُرِ آوازِ شاعرانه ی رود؟!

ازاین نسیمِ سِتَروَن گلایه مندم من
به سویِ آبیِ دریا دریچه ای نگشود..!

یدالله گودرزی
۱ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۵
هم قافیه با باران

هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تا می توانی در دلت باشد

این قدر در گفتن دویدی، کوله بارت کو؟
این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد

حالا که این قدر از تلاطم خسته ای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد

تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد

احساس غربت می کنی وقتی که شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد

اصلا بگو کی در ازای شعر نان داده!؟
یا خنده ای، حرفی که شاید قابلت باشد...

از گفتنی ها با تو گفتم ، بعد از این بگذار
دست خود دیوانه ات یا عاقلت باشد

امروز و فردا می کنی، امروز یا فردا
یک دفعه دیدی وقت مُهر باطلت باشد

بر شانه هایت باز دنبال چه می گردی ؟
انگیزه پرواز باید در دلت باشد

مهدى فرجى

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۱۰:۵۰
هم قافیه با باران
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید
یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید

تا کرد بنا عشقت، افسانهٔ هجران را
در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید

از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته
تا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید

بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید

نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد
ناکاشته می روید، این دانه چنین باید

می بینم و می جویم، می چینم و می ریزم
می خندم و می گریم، دیوانه چنین باید

در خون، جگرعرفی، می غلتد و می سوزد
در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید

عرفی شیرازی
۰ نظر ۰۴ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۲
هم قافیه با باران