هم‌قافیه با باران

۴۰۲ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

از ابر چکیده و زمینگیر شده
زائر شده به ضریح زنجیر شده

تو تشنه سفر کردی و دنبالت آب
با پای خود آمده، ولی دیر شده

سورنا جوکار

۱ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۱
هم قافیه با باران

در مقاتل خوانده ام گودال غوغا شد، ولی
آن طرف تر بود غوغا... آن طرف تر... بر تلی

آسمان گو بر زمین آید ولی هرگز مباد
پیش چشم خواهری بر خاک و خون افتد یلی

قتلگاه زینب است این یا حسین ابن علی؟
قتلگاه زینب است این... یا حسین بن علی!

"حنجر" است این واژه یا "خنجر"؟ میان خط اشک
همچنان ناخوانده مانده صفحه های مقتلی

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۲
هم قافیه با باران

باید از ابتدای این قصه
خانه ها را خراب می کردیم
زندگی شکل دیگری می شد
ما اگر انتخاب می کردیم

بر لبت مهر خاطره زده ای
چقدر ما شبیه هم شده ایم
باید از ابتدای این قصه
عشق را غرق خواب می کردیم

رفته ام تا ته ته رویا
مثل خواهر بزرگها شده ام
غرق بازی نا تمامی که
با کف و با حباب می کردیم

غرق حوضی شبیه نقاشی
نقشه های شکار آلوچه
هر کسی طرح غصه ای می ریخت
نقشه اش را بر آب می کردیم

غرق در ضبط صوت و کاستها
لحظه ی بی مجوز خواندن
محو آن پوستر قدیمی که
می خریدیم و قاب می کردیم

شب به رویم پتو پلنگی بود
بره ها را یکی یکی می خورد
کی ،چگونه بزرگ باید شد؟
بی جهت هی حساب می کردیم

توی آن جزوه های بی منطق
جامعه برزخی مسلم بود
وسط خانگی ترین زندان
بی هدف،انقلاب می کردیم

حال تو از غزل به هم می خورد
حال من از تمام آدمها
از تمام دقیقه هایی که
غرق در اضطراب می کردیم

سعی دارم به شکل تدریجی
خواب خود را به مرگ هدیه کنم
مرگ هم شکل دیگری می شد
ما اگر انتخاب می کردیم

صنم نافع

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۱
هم قافیه با باران

شده ست حال تو را تا غریبه می پرسد
فقط سکوت کنی، در جواب گریه کنی ؟

و عشق چیست بجز اینکه سالها هر شب
کنار بالش خود قبل خواب گریه کنی ؟

سید سعید صاحب علم

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۱
هم قافیه با باران

آفتاب ایستاده بر لب بام ، باغچه چند آیه « مریم » را ...
تا که شب بو وضو بگیرد، حوض بر سرش چند قطره زمزم را ...

 شهر در زیر پای گاری ها / خانه سرگرم صحبت خورشید
ماهیان غرق همدلی با حوض ... ـ باز باران گرفته نم نم را ـ

بو بکش ! این اتاق کاهگلی  عطر « کافور و کهربا » دارد ...

    * * *
روی رف ، در جوار سجاده  قاب محصور کرده آدم را

( قاب از عکس خود تعجب کرد ؛ میخکوب است بر سر جایش )
پیرمردی که داخل عکس است ٬ به تو تفهیم می کند غم را

عینک و شربت و عصایش نیز ٬ مثل حرفی نگفته بر لب میز
آه ! بابابزرگ تاخورده ! تو غنیمت شمرده ای دم را

یاد آن روزهای ترمه گلی ٬ توی صندوق های بی بی ماند
آه ! آن روزها عتیقه شدند ؛ سر آن ها چقدر ما هم را ...

تا که یک روز باد بر هم زد  کهنه قانون قاب عکسش را
نبض او ناگهان به سخره گرفت  عقربه های نامنظم را
   * * *
پیکر رو به قبله ی مرداد  روی دست درخت های بلوط
میخ ها  روی دست می بردند قاب عکس پدربزرگم را

علیرضا بدیع

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۱
هم قافیه با باران

آمدم تا مرزهای بسته ى آغوش تو
تا لب دریای باران خورده ی خاموش تو

از شرابت بیشتر  امشب  برای من بریز
تا بگویم:" درد دارم می کشم " در گوش تو

اختیارم دست رویاهاست  تا می پرورم 
بوسه های سرد  را روی تن بیهوش تو

کودکی  پای برهنه توی این تصویر ها
می دود دنبال آن چشمان بازیگوش تو

بغض کردم  بازهم اما  دلیلش را نپرس
تا که بگذارم سرم را بی صدا بر دوش تو

صنم نافع

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۱
هم قافیه با باران

جان من، مال منی یا که فقط رؤیایی؟!
این چه سرّیست که بی حصر، تو بد زیبایی!

در ریاضی عددی نیست که قادر باشد
بر زبان آوَرَد اندازه یِ این گیرایی

بد غلط می کند آنکس که شبیه ات باشد
نازِ شستت بُتِ من، سَمبُلِ خوش سیمایی

ای تو آرامشِ بعد از غمِ بی معشوقی
در به راه آوَریَم ناجیِ بی همتایی

در خیالات خوشم مال منی، می بینی؟
عشقِ این شاعر خوشباورِ دل تنهایی

محمدصادق زمانی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۱
هم قافیه با باران

ماه خنـدیـد به کـوتاهـی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

کشش ساحل اگرهست،چرا کوشش موج
جذبه ی دیدن تو می کشد از هرطرفم

راه تردیدمسیر گذر عاشق نیست
چـه کنم با چـه کنـم های دل بی هدفم؟

پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

زخم بیهوده مزن،سینه ام از قلب تهی است
بهترآن است که سربسته بماند صدفم

فاضل نظری

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۱
هم قافیه با باران

آه ای غمت قصیده ی بی انتها حسین!
غم با دلت عجین شده از ابتدا حسین!

در موی بیدهای جهان مویه می کنند
موسیقی عزای تو را بادها حسین!

ای حسن بی بدیل !چه حسن سلیقه داشت
آن که نهاد نام بلند تو را "حسین"

تا بوده نی به حرمت تو گل نداده است
این است فرق بین نی و نیزه ها حسین!

وقت نوشتن از تو قلم سرخ می شود
هم خانواده است گل سرخ با حسین

من ماهی قناتم و روز و شبم یکی ست
ای کاش می رساند به دریا مرا حسین.

ای شعر ناب نام تو را "آب" می نهم
تا بعد خواندن تو بگویند "یا حسین"!

کبری موسوی قهفرخی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۱
هم قافیه با باران

خنثی شدم در جنگ دلتنگی و لبخندم
دردِ زنِ زندانیِ زاییده در بندم...

حال و هوایم ابری و ... باران نمی گیرد
آنقدر این زن مُرده ... دیگر جان نمی گیرد...

من طعمِ تلخِ قهوه ات در کافه ای دنجم
از بودنت با هیچکس دیگر نمی رنجم...

در کوچه ها... در رفت و آمدهای پر تکرار
می خوابمت در بی کسی... در... گریه با سیگار

غم را درون بطریِ مشروب حل کردن...
خود را در اوج بی کسی هایم بغل کردن...

سیگار روشن کن! دلم آوار می خواهد
این بغض ها؛ تنها... صدای تار می خواهد

نه... هیچکس در متن دنیا آرزویم نیست
دیکر کسی معشوقه ام... غیر از پتویم نیست

حال و هوایم ابری و ... باران نمی گیرد...

مهتاب یغما

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۴۱
هم قافیه با باران

سخت است یک شب کلّ دنیایت بریزد
قاطی کنی و ترس فردایت بریزد

تنهایی ات ساقی شود با دستِ لرزان
کابوس ها را تویِ ودکایت بریزد

بگذار این ابری که می بارد به شدت
دریایی از احساس را پایت بریزد

حیف تو بود ای ساقه ی زیبای بیمار
در ابتدای فصل مینایت بریزد

سخت است درمان کردن ذهنی پریشان
وقتی که آن  تصویر زیبایت بریزد

دست نوازش می کشم روی سرِ تو
شاید در اوج  خواب موهایت بریزد

مرغابی وحشی من پر می کشد تا
در امتداد موج دریایت بریزد

صنم نافع

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۱
هم قافیه با باران

‍ ای یار جفا کرده پیوند بریده
این بود وفاداری و عهد تو ندیده

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده یوسف ندریده

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه مجنون به لیلی نرسیده

در خواب گزیده لب شیرین گل اندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده

بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده

مرغ دل صاحب نظران صید نکردی
الا به کمان مهره ابروی خمیده

میلت به چه ماند به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده

گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز
ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعاگفته و دشنام شنیده

روی تو مبیناد دگر دیده سعدی
گر دیده به کس بازکند روی تو دیده
.
سعدی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۰
هم قافیه با باران

غبار راهم و قدری مسافرند همه
که آب بدرقه ها عاقبت گِلم کرده ست

کمی به شعله ی آتش بپاش از عطرت
برای آنکه بدانی چه با دلم کرده ست

سید سعیدصاحب علم

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۱
هم قافیه با باران

تا با تو ام ، "الهه ی ناز بنان " چرا؟
از تو شنیدنی ست ، دم دیگران چرا؟

قالیچه های پهن در ایوان رو به باغ
ماییم و چند فاخته ...عشق نهان چرا؟

در چشم هات موسم انگورچینی است
پلکی بزن که مست شوم ، استکان چرا؟

دست تو سرپناه تمام پرنده هاست
با این وجود حسرت هفت آسمان چرا؟

وقت خوش و هوای خوش و دل که خوشتر است
حالی خوش است فکر گذشت زمان چرا؟!

کبری موسوی قهفرخی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۲۲
هم قافیه با باران

با من امشب را مدارا کن،همین امشب فقط
تا بخوانم روضه ها از خیزران و لب فقط

بعد تو دشمن... نمیدانی،به ما هم حمله کرد
یک بیابان دشمن و یک عمه ام،زینب فقط...

پیش تو چیزی نمی گویم که ناراحت شوی
آه ...از دستان آن نامرد لا مذهب فقط

آخ ...  از سیلی پدر ،از تازیانه،از قلاف
حال من را می شناسد مادرت در تب فقط

ماجرای اصغرت را مادرش باور نکرد
دارد از آن روز بر لب،ذکر "رب یا رب"فقط

حال و روزم را ببین،موی سفیدم را ببین
کاش امشب مال من باشی،همین امشب فقط

سجاد شهیدی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۵۱
هم قافیه با باران

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف های مرثیه خوانان دروغ بود!

ای کاش این روایت پرغم سند نداشت
بر نیزه ها نشاندن قرآن دروغ بود

ای کاش گرگ تاخته بر یوسف حجاز
مانند گرگ  قصه کنعان دروغ بود!

حیف از شکوفه ها و دریغ از بهار...کاش
برجان باغ داغ زمستان دروغ بود...

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۹
هم قافیه با باران

در تو خیره می شوم،
چشمانت چون مرکب چینی سیاه است
الفبایم را در آن ها فرو می برم،
و برای تو
این کارت پستال غرناطه ای را می نویسم
و شب فریاد می زند: "به او بگو".
 
غاده السمان

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۷
هم قافیه با باران

بُرده است روی نیزۀ ماتم سرت مرا
به خاک و خون کشیده غم پیکرت مرا

شد پاره پاره پیکر من زیر تیغ جهل
تا اینکه زنده کرد علی اکبرت مرا

تا بی‌خیال تشنگی غیرتم شدم
آبی رساند غیرت آب آورت مرا

تیر سه شعبه حنجر فهم مرا درید
جانی دوباره داد علی اصغرت مرا

دربند نفس خویش تو را تا صدا زدم
آزاد کرد مرحمت مادرت مرا

روضه به روضه پای تو آموختم حسین!
علامه کرده سلسله منبرت مرا

_سادات! با اجازۀ‌تان روضه خوان شوم_
بیچاره‌کرد قصه انگشترت مرا...

_ما بی‌اجازه روضه زینب نخوانده‌ایم_
آقا اجازه! کشت غم خواهرت مرا

در بند نیست چون پر پرواز زینب است
زینب اگر اسیر شود باز زینب است

حسین صیامی

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۳
هم قافیه با باران

تکیه بر شمشیر زد، پرسید: یاری هست؟... یاری هست؟
تا مرا یاری کند؟ مردی، سواری هست؟... یاری هست؟

پیش رو یک دشت تنهایی ست...تنهایی ست...تن هایی ست
غرق خون، از نو ولی پرسید: یاری هست؟ یاری هست؟

ناگهان در آن سکوت هلهله آلود، آوایی
پرسشم را پس هنوز امید "آری" هست؟ یاری هست؟

آری آری، هق هقی... نه... حق حقی آمد رجز واری
طفل را با تیغ و تیر اما چه کاری هست؟... یاری هست؟

این گلو خشک است، مردم! یک سر سوزن مروت، آه
یا کفی از آب، قدر شیرخواری هست؟... یاری هست؟

ناگهان پاسخ رسید، آری...گلو تر میکند تیری!
همدمی اینک برای سوگواری هست؟... یاری هست؟

نیست یارای کلامم، در جهان آیا کلامی هم
در جواب مادر چشم انتظاری هست؟ یاری هست؟

در سکوتی هلهله آلود، می تابد صدا در دشت
باز می تابد صدا در دشت: یاری هست؟... یاری هست؟

محمدمهدی سیار

۰ نظر ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۳:۴۱
هم قافیه با باران

از عشق هر که خواسته سر دربیاورد
باید به چشمهای تو باور بیاورد

خالق اراده کرد که دنیای مرده را
با نور از این سیاهی شب دربیاورد

با مصطفی شروع کند این سپیده را
یا اینکه ابتدا علی اکبر بیاورد؟

اول به ذات پاک پیمبر طلوع کرد
بعدش که خواست جلوۀ بهتر بیاورد...

آیینه را مقابل پیغمبرش گذاشت
میخواست تا دوباره پیمبر بیاورد

وقتی پیمبر است یقینا علی هم اوست
پس قصد کرده حیدر دیگر بیاورد

حالا که او علی است یقین فاطمه است پس
جبریل باز سورۀ کوثر بیاورد

پس واجب است رفتن او از خیام عشق
اشک حسین فاطمه را دربیاورد

با دست خویش برده گلش را به کارزار
حالا رسیده است که پرپر بیاورد

آرام روی جسم علی جان سپرده بود
جان را مگر به معرکه خواهر بیاورد
 
مانده است که چگونه از این پیکری که نیست
تا خیمه های غم زده پیکر بیاورد

حسین صیامی

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۳
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران