هم‌قافیه با باران

۷۵ مطلب با موضوع «شاعران :: محمدحسین شهریار» ثبت شده است

دل و جانی که دربُردم من از ترکان قفقازی
به شوخی می‌بَرند از من سیه‌چشمان شیرازی

من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من می‌کنی بازی

بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حُسن جاودان برده‌ست عشق جاودان بازی

ز آه همدمان باری کدورت‌ها پدید آید
بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمّازی

غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمه‌ی طبعی
که چون چشم غزالان داند افسون غزل‌سازی

به مُلک ری که فرساید روان فخر رازی‌ها
چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی

عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد
تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنّازی

هر آن کو سرکشی داند مبادش سروری‌ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی

گر از من زشتی‌ای بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی

به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکانِ تبریزی و شنگولانِ شیرازی

‌شهریار

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۴
هم قافیه با باران

به تودیع تو جان می‌خواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت می‌کُنم حافظ خداحافظ

ثناخوانِ توام تا زنده‌ام امّا یقین دارم
که حقّ چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ

من از اوّل که با خوناب اشک دل وضو کردم
نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ

تو صاحب‌خرمنی و من گدایی خوشه‌چین امّا
به انعام تو شایستن نه حدّ هر گدا حافظ

به روی سنگ قبر تو نهادم سینه‌ای سنگین
دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ

در اینجا جامه‌ی شوقی قبا کردن نه درویشی است
تهی کن خرقه‌ام از تن، که جان باید فدا حافظ

تو عشق پاکی و پیوند حُسن جاودان داری
نه حُسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

مگر دل می‌کَنم از تو، بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت می‌کنم حافظ خداحافظ

‌شهریار

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۴
هم قافیه با باران
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت می کنم حافظ، خداحافظ

ثنا خوان توام تا زنده‌ام اما یقین دارم
که حقّ چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ

من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم
نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ

تو صاحبْ خرمنی و من گدایی خوشه چین اما
به انعام تو شایستن نه حدّ هر گدا حافظ

به روی سنگ قبر تو نهادم سینه‌ای سنگین
دو دل با هم سخن گفتند بی صوت و صدا حافظ

در اینجا جامه شوقی قبا کردن نه درویشی‌ست
تهی کن خرقه‌ام از تن که جان باید فدا حافظ

تو عشق پاکی و پیوند حسن جاودان داری
نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ

مگر دل می‌کَنم از تو بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت می کنم حافظ، خداحافظ...

شهریار
۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۱۵
هم قافیه با باران
شباب عمر، عجب با شتاب می گذرد
بدین شتاب خدایا شباب می گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بُوَد ساقی
شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم
نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد

به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلو آفتاب می گذرد

خراب گردش آن چشم جاودان مستم
که دور جام جهان خراب می گذرد

به آب و تاب جوانی چگونه غرّه شدی؟
که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد

به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما
چو گندمی‌ست که از آسیاب می گذرد

کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست؟
که روزگار چو تیر شهاب می گذرد...

‌شهریار
۰ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۰
هم قافیه با باران

ازعشق من به هرسو،درشهرگفتگویی است
من عاشق تو هستم ،این گفتگو ندارد

دارد متاع عفّت ،از چار سو خریدار
بازار خودفروشی، این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت ،در پشتِ سر نگویم
روکن به هر که خواهی،گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند ،مکن عیب
عیب است از جوانی ،کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون، رُخساره برفُروزَد
رخ برفروختن را ،خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان ،وز تارِ زلف نخ کن
هر چند رخنه ی دل، تابِ رفو ندارد

او صبر خواهد از من،بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی،قصدی که اوندارد...

شهریار

۰ نظر ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۰
هم قافیه با باران
مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند
دلم تحمل بار فراق او نتواند

در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیند
کنار من ننشیند که آتشم بنشاند

چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان را
چو ماه نوسفر من سمند ناز براند

به ماه من که رساند پیام من که ز هجران
به لب رسیده مرا جان خودی به من برساند

بسوز سینه من بین که ساز قافیه پرداز
نوای نای گرهگیر دل شکسته نخواند

چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه خندان
زبان مرغ حزین شکسته بال نداند

دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارین
کتابتی بنوسید کبوتری بپراند

من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانم
مهی که خود همه دان است باید این همه داند

بهر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری
که پیش پای تو اشگی بیاد من بفشاند

به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجران
کجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند

شهریار
۰ نظر ۲۹ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۲
هم قافیه با باران
ای که از چشم من احساس مرا می خوانی
احتیاجی به سخن نیست ،خودت می دانی

فقط این جمله که سخت است نگویم با تو
دوستت دارم و دانی به همین آسانی

گر مرا ترک کنی من ز غمت می سوزم
آسمان را به زمین،جان خودت می دوزم

گر مرا ترک کنی ترک نفس خواهم کرد
بی وجود تو بدان خانه قفس خواهم کرد

بی تو یک لحظه رمق در دل ودر جانم نیست
بیقرارم نکنی طاقت هجرانم نیست

بی تو با قافله ی غصه و غمها چه کنم
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم

شده ام مرثیه خوان دل سودا زده ام
از بد حادثه دلبسته و شیدا شده ام

شهریار
۰ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۰۰
هم قافیه با باران

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل
اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل
 
گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ
از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل
 
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل
 
دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز
نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل
 
این غم غبار یار و خود از ابر این غبار
سر می کشد چو ماه و صلا می دهد به دل
 
ای اشک شوق آینه ام پاک کن ولی
زنگ غمم مبر که صفا می دهد به دل
 
غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر
این جوهر جلی که جلا می دهد به دل
 
قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش
با همتی که بال هما می دهد به دل
 
تسلیم با قضا و قدر باش شهریار
وز غم جزع مکن که جزا می دهد به دل
 
شهریار

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۵
هم قافیه با باران
دیر آمدی که دست ز دامن ندارمت
جان مژده داده ام که چوجان در برارمت

تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشگی ببارمت

عمری دلم به سینه فشردی در انتظار
تا درکشم به سینه و در بر فشارمت

این سان که دارمت چو لئیمان نهان ز خلق
ترسم بمیرم و به رقیبان گذارمت

داغ فراق بین که طربنامه وصال
ای لاله رخ به خون جگر می نگارمت

چند است نرخ بوسه به شهر شما که من
عمری است کز دو دیده گهر می شمارمت

دستی که در فراق تو میکوفتم به سر
باور نداشتم که به گردن درآرمت

ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی
باری چو می روی به خدا می سپارمت

روزی که رفتی از بر بالین شهریار
گفتم که ناله ای کنم و بر سر آرمت

‌شهریار
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۰
هم قافیه با باران

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شهریار

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۸
هم قافیه با باران

الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی

به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی

چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بی تیشه فرهادی

قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره مگر طوطی قنادی

من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه شوخی و شیدایی تو بیدادی

تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی

شهریار

۰ نظر ۲۷ آبان ۹۵ ، ۰۷:۳۲
هم قافیه با باران

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه توست
همه آفاق پر از نعره مستانه توست

در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه توست

دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه توست

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه من همه در گوشه انبانه توست

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه توست

ای کلید در گنجینه اسرار ازل
عقل دیوانه گنجی که به ویرانه توست

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه توست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه توست

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه توست

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه توست

شهریار

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۳:۵۴
هم قافیه با باران
من یک دهن خسته که آواز ندارد
یک پنجره‌ی بسته که پرواز ندارد

من بی‌تو یکی مثل خودت؛ آینه‌ی دق
یک آخر ِ بیهوده که آغاز ندارد

اینقدر نگو از من و از هرچه تو بنویس
هر حس پدرمرده که ابراز ندارد

دستی که قلم را به تعفن نکشاند
مانند رسولی است که اعجاز ندارد

یا ما خبر از خانه‌ی همسایه نداریم
یا اینکه کسی در ده ما غاز ندارد

بگذار همانند تو دیوار بمانیم
این خانه نیازی به در ِ باز ندارد

علی اکبر یاغی تبار
۰ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۳
هم قافیه با باران

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین

بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سربه قاچ زین نهاداین راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سرکند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین


دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین

سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون
دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین

ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین


شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین


شهریار

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۸
هم قافیه با باران

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست
بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد
ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت
بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست

عزیز دار محبت که خارزار جهان
گرش گلی است همانا محبتست ای دوست

به کام دشمن دون دست دوستان بستن
به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد
که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست

بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز
گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست

مآل کار جهان و جهانیان خواهی
بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد
بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه
که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

شهریار

۰ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۰:۴۵
هم قافیه با باران

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد
جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب
آب رفته است که آن سرو روان بازآورد

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد
باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد

گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو
تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد

پرئی را که به صد آینه افسون نشدی
دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد

دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا
درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد

تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا
پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد

شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز
آن خدائی که هم او از همدان بازآورد

شهریار

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۰۲:۳۸
هم قافیه با باران

باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی
باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه‌ی خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه‌ی زندان نیامدی

با ما سرِچه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشتِ عشق به پایان نیامدی
 
شعر من از زبان تو خوش صیدِ دل کند
افسوس ای غزالِ غزل‌خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق ، شدم میزبانِ ماه
نامهربانِ من ، تو که مهمان نیامدی

 شهریار

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۲
هم قافیه با باران

باز با ما سری از «ناز» گران دارد یار
نکند باز دلی با دگران دارد یار؟!

خنده ارزانی هر خار و خسش هست ولی
گوش با بلبل خواننده گران دارد یار

آن وفایی که ز من دیده اگر هم برود
چشم دل در عقبِ سر نگران دارد یار

لاله رو هست ولی داغ غمش نیست به دل
کی سر پرسش خونین جگران دارد یار؟

گو دلی باشدش آن یار و نباشد با ما
اینش آسان بود ای دل، اگر آن دارد یار

می رود خوانده و ناخوانده به هر جا که رسید
تا مرا در به در و دل نگران دارد یار

داور دادگری هم به عوض دارم من
گر همه شیوه ی بیدادگران دارد یار

خواجه شاهد نپسندد مگر آتش باشد
«شهریارا» ره دل زد مگر آن دارد یار

شهریار

۰ نظر ۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۷
هم قافیه با باران
حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا
قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا
کوْل دیبینَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا
بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله
آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله

بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا
آغ بولوتلار کؤینکلرین سیخاندا
بیزدن ده بیر یاد ائلییه ن ساغ اوْلسون
دردلریمیز قوْى دیّکلسین ، داغ اوْلسون

حیدربابا ، گوْن دالووى داغلاسین !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسین !
اوشاخلارون بیر دسته گوْل باغلاسین !
یئل گلنده ، وئر گتیرسین بویانا
بلکه منیم یاتمیش بختیم اوْیانا
 
حیدربابا ،‌ سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بیر یانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بیزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنیا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ایتیمدى
دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى
 
حیدربابا ، یوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه دیم ، گئج اوْلدى
هئچ بیلمه دیم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بیلمزیدیم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار
ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اوْلوْم وار
 
حیدربابا ، ایگیت اَمَک ایتیرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَه بیتیرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا یئتیرمز
بیزد ، واللاه ، اونوتماریق سیزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بیزلرى
 
حیدربابا ، میراژدر سَسلننده
کَند ایچینه سسدن - کوْیدن دوْشنده
عاشیق رستم سازین دیللندیرنده
یادوندادى نه هؤلَسَک قاچاردیم
قوشلار تکین قاناد آچیب اوچاردیم
 
شنگیل آوا یوردى ، عاشیق آلماسى
گاهدان گئدوب ، اوْردا قوْناق قالماسى
داش آتماسى ، آلما ،‌ هیوا سالماسى
قالیب شیرین یوخى کیمین یادیمدا
اثر قویوب روحومدا ، هر زادیمدا
 
حیدربابا ، قورى گؤلوْن قازلارى
گدیکلرین سازاخ چالان سازلارى
کَت کؤشنین پاییزلارى ، یازلارى
بیر سینما پرده سى دیر گؤزوْمده
تک اوْتوروب ، سئیر ائده رم اؤزوْمده

حیدربابا ،‌ قره چمن جاداسى
چْووشلارین گَلَر سسى ، صداسى
کربلیا گئدنلرین قاداسى
دوْشسون بو آج یوْلسوزلارین گؤزوْنه
تمدّونون اویدوخ یالان سؤزوْنه

حیدربابا ، شیطان بیزى آزدیریب
محبتى اوْرکلردن قازدیریب
قره گوْنوْن سرنوشتین یازدیریب
سالیب خلقى بیر-بیرینن جانینا
باریشیغى بلشدیریب قانینا
 
گؤز یاشینا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان بئلینه تاخماز
آمما حئییف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتیمیز جهنّم اوْلماقدادیر !
ذى حجّه میز محرّم اوْلماقدادیر !
 
خزان یئلى یارپاخلارى تؤکنده
بولوت داغدان یئنیب ، کنده چؤکنده
شیخ الاسلام گؤزل سسین چکنده
نیسگیللى سؤز اوْرکلره دَیَردى
آغاشلار دا آللاها باش اَیَردى
 
داشلى بولاخ داش-قومونان دوْلماسین !
باخچالارى سارالماسین ، سوْلماسین !
اوْردان کئچن آتلى سوسوز اولماسین !
دینه : بولاخ ، خیرون اوْلسون آخارسان
افقلره خُمار-خُمار باخارسان
 
حیدر بابا ، داغین ، داشین ، سره سى
کهلیک اوْخور ، دالیسیندا فره سى
قوزولارین آغى ، بوْزى ، قره سى
بیر گئدیدیم داغ-دره لر اوزونى
اوْخویئدیم‌ : « چوْبان ، قیتر قوزونى »
 
حیدر بابا ، سولى یئرین دوْزوْنده
بولاخ قئنیر چاى چمنین گؤزونده
بولاغ اوْتى اوْزَر سویون اوْزوْنده
گؤزل قوشلار اوْردان گلیب ، گئچللر
خلوتلیوْب ، بولاخدان سو ایچللر
 
بىچین اوْستى ، سونبول بیچن اوْراخلار
ایله بیل کى ، زوْلفى دارار داراخلار
شکارچیلار بیلدیرچینى سوْراخلار
بیچین چیلر آیرانلارین ایچللر
بیرهوشلانیب ، سوْننان دوروب ، بیچللر
 
حیدربابا ، کندین گوْنى باتاندا
اوشاقلارون شامین ئییوب ، یاتاندا
آى بولوتدان چیخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بیزدن ده بیر سن اوْنلارا قصّه ده
قصّه میزده چوخلى غم و غصّه ده
 
قارى ننه گئجه ناغیل دییَنده
کوْلک قالخیب ، قاپ-باجانى دؤیَنده
قورد گئچینین شنگوْلوْسون یینده
من قاییدیب ، بیرده اوشاق اوْلئیدیم
بیر گوْل آچیب ، اوْندان سوْرا سوْلئیدیم

عمّه جانین بال بلله سین ییه ردیم
سوْننان دوروب ، اوْس دوْنومى گییه ردیم
باخچالاردا تیرینگَنى دییه ردیم
آى اؤزومى اوْ ازدیرن گوْنلریم !
آغاج مینیپ ، آت گزدیرن گوْنلریم !
 
هَچى خالا چایدا پالتار یوواردى
مَمَد صادق داملارینى سوواردى
هئچ بیلمزدیک داغدى ، داشدى ، دوواردى
هریان گلدى شیلاغ آتیب ، آشاردیق
آللاه ، نه خوْش غمسیز-غمسیز یاشاردیق
 
شیخ الاسلام مُناجاتى دییه ردى
مَشَدرحیم لبّاده نى گییه ردى
مشْدآجلى بوْز باشلارى ییه ردى
بیز خوْشودوق خیرات اوْلسون ، توْى اوْلسون
فرق ائلَمَز ، هر نوْلاجاق ، قوْى اولسون
 
شهریار
۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴
هم قافیه با باران

با رنگ و بویت ای گل، گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آبِ حیوان آبی به جـو ندارد

از عشـقِ من به هر سـو در شهر گفتگویی است
من عاشقِ تو هستم، این گفتگو ندارد!

دارد متاعِ عفت، از چار سو خریدار
بازارِ خودفروشی این چـارسو ندارد

جز وصفِ پیشِ رویت در پشتِ سر نگویم!
رو کن به هر که خواهی! گل پشت و رو ندارد

خورشیدِ رویِ من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشیـد رو ندارد

«او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد!»

با شهریارِ بی‌دل ساقی به سرگـرانی است
چشمش مگر حریفان مِی در سبو ندارد...

شهریار

۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۴
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران