هم‌قافیه با باران

۴۱ مطلب با موضوع «شاعران :: مهدی جهاندار» ثبت شده است

‌احساس از هفت آسمان می بارد ، احساس
بوی گل سرخ است یا  بوی گل یاس

عالم همه تفسیر لبخند تو ای عشق
از بای بسمِ اللَّه بخوان تا سینِ وَ النّاس

باب الحوائج تشنه تر از دیگران است
این راز را تنها تو می دانی و عباس

تاریخ را هر جا ورق زد باد ، ای داد
پایی به زنجیر است یا دستی به دستاس

امّا تو می بخشی، تو بابای رضایی
والکاظمینَ الغیظ وَ العافینْ عنِ النّاس

فردا که سر از سجده برداری ، درختان
پُر گشته اند از دانه های سرخ گیلاس

‌مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۴
هم قافیه با باران

سراغ از من نمی گیری و حال از من نمی پرسی
جواب از من نمی خواهی، سؤال از من نمی پرسی

غریبه می شوی سال دگر ای آشنا امسال!
چرا از دوستی از پارسال از من نمی پرسی

چه شد سرمایه ام، مال و منالم، دین و ایمانم
از این سود و ضررها یک ریال از من نمی پرسی!

تویی آری تویی آن آرزوهای محال من
چرا از آرزوهای محال از من نمی پرسی...

جدال حق و باطل بین من با عشق دیرینه است
خودم را کشتم و از این جدال از من نمی پرسی

شهیدت می شوم، خونم حلالت می شود روزی
ولی آنروز هم افسوس، حال از من نمی پرسی

مهدی جهاندار

۰ نظر ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۶
هم قافیه با باران

کاروان تشنه شد و بر سر این چاه آمد
دلو انداخت که آب آورد و ماه آمد

کعبه آبستن نور است هو اللهُ احد
فاطمه بنت اسد با اسدالله آمد

این شکافی که به لبخند خدا می ماند
مژده ی یار رسول است که از راه آمد

جمعه ای تکیه به دیوار خدا خواهد زد
آفتابی که از آن نور سحرگاه آمد

کاروان تشنه ی یوسف شده بعد از عمری
تا نگوئیم که این قصه چه کوتاه آمد

مهدی جهاندار

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۵
هم قافیه با باران

ای جماعت حدیث جنون را از دل پر تلاطم بپرسید
حال مستان بی پا و سر را من نمی دانم از خم بپرسید

ای جماعت نشستن حرام است کار دنیا تمامی ندارد
کوله بار علی بر زمین است یک شب از حال مردم بپرسید

حال دلخسته را خسته داند حال لب تشنه را تشنه داند
تشنگان آب را می شناسند آب را از تیمّم بپرسید

خوش به حال کسانی که گفتند ربُّنا الله ثمّ استقاموا
پرسش از دوست بی پاسخی نیست گرچه بار هزارم بپرسید

دین مردان عاشق حماسی است غسل دریای خون ارتماسی است
راه و رسم شقایق شدن را از اولی الامر منکم بپرسید

خوشه در خوشه خرمن به خرمن دست و داس و درُو هم تو هم من
می توانید آنگه خدا را از لب سرخ گندم بپرسید

مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۵
هم قافیه با باران
نگذار این لبخند گم گردد از چهره ی اطفال ایرانی
قدری حماسی تر بخوان امشب این قصه را نقال ایرانی

این مارک های ناخوش آب و رنگ، مارند مار خوش خط و خالند
اما به زیبایی نمی مانند هرگز به خط و خال ایرانی

گیرم چنین باشد چنان باشد، محصول از ما بهتران باشد
خروارهایش را نخواهم داد حتی به یک مثقال ایرانی

گاهی بپرسیم از قدیمی ها، مهمان نوازان و صمیمی ها
شاید غذا خوش طعم تر باشد با قاشق و چنگال ایرانی

چیزی شبیه سفره ی نوروز، حسی همانند شب یلدا
مثل الا یا ایها الساقی در شعرهای فال ایرانی

هم ایستادن روی پای خود، هم تکیه کردن بر خدای خود
این است جمهوری اسلامی، این است استقلال ایرانی

سوهان قم، قالیچه ی کرمان، انگور قزوین، چاقوی زنجان
بازار اگر شد بر همین منوال، خوش می شود احوال ایرانی

مهدی جهاندار
۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۵
هم قافیه با باران

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین‌سخن! تبر به دوش بت شکن!
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته‌ایم و دلشکسته‌ایم نه
ولی برای عده‌ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی

مهدی جهاندار

۰ نظر ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۸
هم قافیه با باران

سیاه چشم و کشیده ابرو به قبله مایل ابوالفضائل
درخت طوبی و سرو موزون و ماه کامل ابوالفضائل
 
خلیل عصمت، کلیم غیرت، مسیح سیما، ذبیح سیرت
حسن کرامت، حسین قامت، علی شمایل ابوالفضائل

کتاب فضل پدر تو بودی که باب فضل پدر تو بودی
کسی نگفته تو را ز فضل پدر چه حاصل ابوالفضائل!

لبان عطشان شنیده بودم ولی به دریا ندیده بودم
رسول باران، امیر طوفان، امام ساحل ابوالفضائل

چه دست افشان و پای کوبان و اشک ریزان و مشک خیزان
ابوالعجائب، ابوالغرائب، ابوالخصائل، ابوالفضائل

حسین بعد از تو خون جگر شد، کنارت آمد شکسته تر شد
وَ سخّر الشمسَ والقمر شد، رکوع و سائل ابوالفضائل

همینکه گفتی بیا برادر، کسی صدا زد عزیز مادر!
تو هم قُم الیل باش یا ایّها المزمّل ابوالفضائل!

مدافعان حرم کجایند تا علمدارشان تو باشی
که سر نکوبد دوباره زینب به چوب محمل ابوالفضائل!

اسیر حبل المتین زینب! شهید حقّ الیقین زینب!
غریب امّ البنین زینب! امان از این دل ابوالفضائل!

همینکه ماه من از در آید، خروش از هر طرف برآید
ابوالفضائل، ابوالفضائل، ابوالفضائل، ابوالفضائل

مهدی جهاندار

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۵
هم قافیه با باران

فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی
فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!

فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد

فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری
فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد

فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛
وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد

ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری
نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد

دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را
آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن
کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد

مهدی جهاندار

۰ نظر ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۶:۰۱
هم قافیه با باران
کشتی افسرده، کشتیبان نمی خواهد فقط
سید ابراهیم! ملت نان نمی خواهد فقط

کو رفیقی تا برایش نی نوازی ها کند
این رعیّت هِی هِی چوپان نمی خواهد فقط

چشم گریان و دل خونین اگر داری بیا
زخم این مردم، لب خندان نمی خواهد فقط

خسته ی افتاده را دست نوازش لازم است
بی سر و سامان، سر و سامان نمی خواهد فقط!

با رفیقان گرم باش و با حریفان سرد باش
گردش تقویم، تابستان نمی خواهد فقط

سید ابراهیم! بت های بزرگی پیش روست
جز تبر، جز آتش سوزان نمی خواهد فقط

سید ابراهیم! اسماعیل را آماده کن
عشق بازی، یوسف کنعان نمی خواهد فقط

مهدی جهاندار
۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰
هم قافیه با باران

چهل سلام و چهل صبح، این ترانۀ کیست؟
چهل مقام و چهل منزل آستانۀ کیست؟
چهل نَهار و چهل لَیل، دام و دانۀ کیست؟
چهل سوار و چهل اسب این فسانۀ کیست؟
چهل حدیث و چهل قصه عاشقانۀ کیست؟

بهانه گیر نبود این دل، این بهانۀ توست
به هر طرف که نظر می کنم نشانۀ توست
"رواق منظر چشم من آشیانۀ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست"
نگاه می کنم از دور، خانه خانۀ کیست؟

پیاله نوشِ وَلی از ولا نپرهیزد
که مست از می قالوا بلی نپرهیزد
فدایی نجف از کربلا نپرهیزد
"کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد"
دوباره قصۀ شمشیر و تازیانۀ کیست؟

و آسمان که چهل روز خون گریسته بود
و آن زمین که چهل شب جنون گریسته بود
و مشک تشنه تو را سرنگون گریسته بود
و کودکی که ندیدند چون گریسته بود
پس از تو بار امانت به روی شانۀ کیست؟

زمانی از گلوی چاه می رسد بر گوش
زمانی از نفس راه می رسد بر گوش
نوید نصرُ من الله می رسد بر گوش
صدای کیست که گهگاه می رسد بر گوش
اگر زمانۀ او نیست پس زمانۀ کیست؟

حسین غرقه به خون خدا، غسیل الله
حسین کشتی راه خدا، سبیل الله
حسین کشتۀ ذات خدا، قتیل الله
حسین جاه و جلال خدا، جلیل الله
که آن یگانه دو تا نیست، آن یگانه یکی است

مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۹ آبان ۹۵ ، ۰۸:۴۳
هم قافیه با باران
مِن الغریب نوشتی إلی الحبیب سلامی
حبیب رفت به میدان چه رفتنی چه قیامی
 
سحر نسیم گذشت از سر مزار شهیدان
هنوز در پی بویی که می رسد به مشامی
 
و جبرئیل هم آن جا مجال پر زدنش نیست
رسیده اند شهیدان کربلا به مقامی...

یکی حسین امیرش شد و چه خوب امیری
یکی حسین امامش شد و چه خوب امامی
 
یکی بدون زره مرگ را گرفت در آغوش
یکی نماز تو را شد سپر بدون کلامی
 
یکی سیاه ولی روسپید؛ چون تو گرفتی
سر غلام به دامان خود چه حسن ختامی
 
یکی علی شد و اکبر شد و چه ماه منیری
یکی عمو شد و سقّا شد و چه ماه تمامی
 
به روی نیزه و در باد، گیسوان پریشان
چنان شدند که باقی نماند کوفه و شامی
 
دلم به حسرت یا لیتنا رسید و نگاهم
به سردر حرم افتاد، اُدخلوا بِسلامی...

مهدی جهاندار
۰ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۶
هم قافیه با باران
یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

مهدی جهاندار
۱ نظر ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۷
هم قافیه با باران

صحرا به صحرا باد و توفان موج می زد
آنجا بیابان در بیابان موج می زد

با پشته های ماسه ی در شن نهفته
مغرور تر از قله ی در ابر خفته

کوهان به کوهان اشتران کوه جاری
سُم بر زمین می کوفت باد نو بهاری

روی ترک های زمین خشک ریشه
خورشید می بارید مانند همیشه

آشوبی از دریا فراتر داشت صحرا
انگار شوری تازه در سر داشت صحرا

ناگاه شد آیینه ای از نور پیدا
گرد و غبار کاروان از دور پیدا

آنک ندا آمد رسول عشق برخیز
برخیز و شوری تازه در عالم برانگیز

امروز  خُم ها سر به سر مست تو افتاد
تکمیل دین عشق در دست تو افتاد

دین خدا را تا نماند پرس و جویی
باید بگویی آنچه را باید بگویی

هر چند بعد از این تو را دیوانه خوانند
ننوشته مکتوب تو را هذیان بدانند

هر چند نامردان لباس قهر پوشند
فرزند صلح و آشتی را زهر نوشند

هر چند بعد از تو دل از دلبر ببرّند
خون خدا را تشنه تشنه سر ببرّند

هر چند دینت را سر نیزه بجویی
باید بگویی آنچه را باید بگویی

در نشوه خیزی که زمین مست آسمان مست
ساقی و سقا بر بلندا دست در دست

دستی که با آن در ازل گل می سرشتند
دستی که لوح عشق را با آن نوشتند

دستی که راز کنتُ کنزاً مَخفیا بود
روزی که الرّحمن علی العَرش استوی بود

دستی که ابراهیم را در آستین بود
دستی که بت ها را شکست آری همین بود

دستی که هر شب کفش پاره وصله می کرد
دستی که خیبر را به زانو در می آورد

دستی که گرچه با سکوت چاه پیوست
در روشنای شمع بیت المال ننشست

دستی که بوی غربت و نان و رطب داشت
دستی که دل در پرسه های نیمه شب داشت

دستی که همپای رعیت بیل می زد
اما قنوتش طعنه بر جبریل می زد

دستی که شهر علم را دروازه وا کرد
گویی"سحر بلبل حکایت با صبا کرد"

دستی که از اوج ید اللهی می آمد
دست خدا دست علی دست محمد

امشب "شب وصل است و طی شد نامه ی هجر"
آری "سلامٌ فیه حتّی مَطلع الفجر"

مهدی جهاندار

۰ نظر ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۵۵
هم قافیه با باران

‎وا کرده ام اغوش "قل الله شهیدا"
‎نزدیک بیا "اقرب من حبل وریدا"

‎از کوچه گذشتی و نگاهم به تو افتاد
‎لرزید دلم "زلزل زلزال شدیدا"...!

‎عشاق رهیدند و اسیران عقلایند
‎مردم دو گروهند "شقیا و سعیدا"

‎از کعبه و بت خانه "قیاما و قعودا"
‎رفتم به در میکده "عبدا و عبید"

‎با جوهر خاکستر پروانه نوشتم :
‎"من مات من العشق فقد مات شهیدا"

مهدى جهاندار

۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۰
هم قافیه با باران

أنا البخیل و أنت الجواد ای ساقی
مرا به غیر تو ساقی مباد ای ساقی

دلم غریب تر از آخرین ستاره ی صبح
تو را صدا زده هر بامداد ای ساقی

سبوکشان همگی بندگان میکده اند
بیار باده، فبشّر عباد ای ساقی

کجا روم؟ چه کنم؟ دامن که را گیرم؟
که پیر میکده راهم نداد ای ساقی

مرا بهشت تو هستی و سرنوشت تویی
مرا چه کار به کار معاد ای ساقی

خدا شبی که تو را آفرید و معنا کرد
دو عالم از حرکت ایستاد ای ساقی

جواد یعنی باران، جواد یعنی دشت
أنا البخیل و أنت الجواد ای ساقی

مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۹
هم قافیه با باران
نه دل‌سپرده ام نه سرسپرده‌ام
به آتش تو خشک و تَر سپرده‌ام

قنوت نیمه‌شب اثر نمی‌کند
تو را به گریه‌ی سحر سپرده‌ام

رسیدن تو را به خواب دیده‌ام
به کوچه گفته‌ام به در، سپرده‌ام

نشانی تو را به کاروانیان
به شهرهای دُور و بر سپرده‌ام

چه نامه‌ها به هر طرف نوشته‌ام
به قاصدان معتبر سپرده‌ام

به آشنا سفارش تو کرده‌ام
به هر غریب رهگذر سپرده‌ام

تو نیستی و بُت درست می‌کنند
به صیقلی‌ترین تبر سپرده‌ام

بت بزرگ را نصیب من کند!
که جان به آخرین خبر سپرده‌ام

به راهی آمدم که بر نگشتنی است
به کاسه آب پشت سر سپرده‌ام

مهدی جهاندار
۰ نظر ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۵
هم قافیه با باران

به کودکان و زنان احترام می فرمود
به احترام فقیران قیام می فرمود

سلام نام همه انبیاست؛ او می گفت
سپس اشاره به دارالسلام می فرمود

کسی که در پی خورشید نیست از ما نیست
سحر می آمد و این را مدام می فرمود
 
کجا حرام خدا را حلال می دانست
کجا حلال خدا را حرام می فرمود

اگر که دست به پهلو گرفته ای می دید
به اشک و آه و دعا التیام می فرمود

"خوشا به حال کسانی که راستگویانند"
امام صادق علیه السلام می فرمود

مهدی جهاندار

۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۸
هم قافیه با باران
بر گردۀ خود مثل علی نان و رطب داشت
صادق همه صبح است چه در خلوت شب داشت

شب تیره و تار و ظلمات است، پر از ظلم
صد سال پر از ظلمت جهلی که عرب داشت

می رفت که خاموش شود مشعل توحید
اسلام ِ وَ أکملتُ لکُم رو به عقب داشت

برخاست کسی مکّی و کوفی به فدایش
آوازه چنان داشت که تا شام و حلب داشت

در محضر او این همه شاگرد عجب نیست
بر تیغ علی این همه زنگار عجب داشت!

چون جابر حیّان کسی اسرار ندانست
جز آن که به درگاه تو زانوی ادب داشت

هفتاد و دو تا یارت اگر بود چه می شد
تیغ تو و پستوی نهان خانه سبب داشت

از صبح بپرسید که صادق به چه معناست
با عشق بگویید که یارم چه لقب داشت

مهدی جهاندار
۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۰
هم قافیه با باران

نه هر آشفته دلی بی سر و سامان علی است
هر که سلمان علی بود مسلمان علی است

خلق مسکین و یتیمند و اسیرند هنوز
چاره شان جرعه ای از سورۀ انسان علی است

اولین آیۀ قرآن علی فاطمه بود
پس کجا آیۀ پایانی قرآن علی است

 صبح فردا که همه عالم و آدم جمعند
کفر و ایمان همه شرمندۀ میزان علی است

عرش و لوح و قلم و کرسی و ملک و ملکوت
همگی یک طرف و یک طرف ایمان علی است

راه را گم نکند خواهش مردم نکند
در شب حادثه دستی که به دامان علی است

از دم صبح ازل یکسره تا شام ابد
هر که در سلک وجود آمده مهمان علی است

 مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۳
هم قافیه با باران

ماه در پای شب تار نخواهد افتاد
کار یوسف به خریدار نخواهد افتاد
اتفاقی سرِ بازار نخواهد افتاد
ذوالجناح از رمق اینبار نخواهد افتاد
عَلم از دست علمدار نخواهد افتاد

"نفس باد صبا مشک  فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد"
آنچه در پرده نهان بود عیان خواهد شد
شیعه یاد در و دیوار نخواهد افتاد

همۀ شهر اگر جنگ و هیاهو باشد
چارۀ آن نه به زور است و نه بازو باشد
که اشارات اباالفضل به ابرو باشد
پاسبان حرم زینب اگر او باشد
چین به پیشانی زوّار نخواهد افتاد

آنکه در خانه می ِ نابِ گوارا دارد
چه نیازی به سمرقند و بخارا دارد
وای ِ آن گلّه که با گرگ مدارا دارد
هرکه در سر هوس کرب و بلا را دارد
جز پی قافله سالار نخواهد افتاد

هرکسی را که به یاری سر و کار افتاده است
فاش می گوید و از گفتۀ خود دلشاد است
یارِ دریا دل ِ دریا نفس ِ دریا دست!
دوش بردند شهیدان تو را بالادست
بردن ما به دل یار نخواهد افتاد؟...

مهدی جهاندار

۰ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۶
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران