هم‌قافیه با باران

۳۲ مطلب با موضوع «شاعران :: محمدعلی ساکی» ثبت شده است

روی گسل عشقم و پیغام ندادی
از زلزله اخبار بهنگام ندادی

با لرزه ی اول شده ام خانه خرابت
اما توبه نوسازی من وام ندادی

وقتی که نگاهم به نگاه تو گره خورد
جز نقشه ی راهی به منِ خام ندادی

تقدیر مرا چشم تو با اشک رقم زد
یا که خبر از شادی فرجام ندادی

با نام تو خاک دلم اشغال شد اما
فرمان عقب گرد به آلام ندادی

حیف است بیفتی دلم از چشم پریماه
تکلیف خودت نشنوم انجام ندادی

دیر آمد ه بوداین دل مجنون به طوافت
یا اینکه به او جامه ی احرام ندادی

تقدیم تو شد دفتر شعری که سرودم
مبهوتم از اینکه به من انعام ندادی

محمدعلی ساکی

۱ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۴۰
هم قافیه با باران

تنها به سخن های تو باور کردم

با عشق توباحادثه ها سر کردم

باران تو گواهی بده که قطع امید
از ابر پراکنده ی ابتر کردم

کی با شب تاریک رفاقت کردم
سرگرم دلم با دب اکبر کردم

اعجاز غزلخند تو را دیدم که
تامصرع پایانیش از بر کردم

با عشق جهان بینی من شکل گرفت
تا رو به افق های فراتر کردم

هم دست به خورشید تکان می دادم
هم عرض ارادت به کبوتر کردم

درچند قدم مانده به درگاه بهار
با اشک قدم های دلم تر کردم

تصویر قشنگ تو به من می خندید
هر خاطره ای را که مصور کردم

ای شامه ی وسواس چه زیباست تورا
با رایحه ی عشق معطر کردم

چون چلچله ای این غزل نوبر را
تقدیم به نوروز و صنوبر کردم

محمدعلی ساکی
۰ نظر ۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۱
هم قافیه با باران

غزل های ترِ تقدیمی من که ارادی نیست

مضامین قشنگش کار حالت های عادی نیست

طنین واژه هایم امتزاج عشق و ایهامست
دراین منظومه جز نی نامه دیگر رویدادی نیست

به من دنیا فقط از عشق و نفرت گفته تا حالا
تو که باشی میان واژه ها ی من تضادی نیست

یکی در آینه با گریه ام انگار می خندد
به حرف آینه این روزها هم اعتمادی نیست

توانمندی خود را به رخ هم می کشند اینجا
چرا حسن خداداد تودارای ستادی نیست

تمام گفتمان های بشر چالش برانگیز است
مراد بی مریدند و مریدان را مرادی نیست

پرم از شکوه وقتی که توراپیشم نمی بینم
به محض دیدنت نوع نگاهم انتقادی نیست

چنان محو دوچشمت می شوم گاهی که عریان است
غزل هایی که می گویم برای تو ارادی نیست

محمدعلی ساکی
۰ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۲
هم قافیه با باران
قلم از شرح چشمت ناتوان است
قشنگی تو مافوق گمان است

مگر خورشید مرداد جنوبی
نگاه گرم تو خرما پزان است

محمدعلی ساکی
۰ نظر ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۳
هم قافیه با باران

طنین از زخم دوش من نمی آید
که بعد از نیش نوش من نمی آید

من آن نیلوفر دربند مردابم
غریوی از خروش من نمی آید

قرق کرده زمستان سرزمینم را
بهار گل فروش من نمی آید

به ضرباهنگ لحنش شاد می گردم
صدای او به گوش من نمی آید

به استقبال او آراستم خودرا
پیامی از سروش من نمی آید

مگر من هم ز ایل  زرد پاییزم
سوار سبز پوش من نمی آید

کشیدم در کنارش جشن میلادم
ولی جان به نقوش من نمی آید

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۷
هم قافیه با باران

در من ای آینه انگار کسی پنهان ست
گاه از کرده ی من شاد گهی گریان ست

نیمه ی گمشده ی من بگمانم باشد
ناخدای بلد کشتی در طوفان ست

حتم دارم که شبیه تو مرا می پاید
میزبانی ست که هم و غم او مهمان ست

چون که بی وقفه رصد کرده مرا می دانم
اندوهش قصه ی سیاره ی سرگردان ست

آنکه پیش از خود من خورده غمم تا حالا
نازنینی ست که هم قافیه با باران ست

گاه گاهی به خود آیم ز تلنگرهایش
در من ای آینه انگار کسی پنهان ست

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۰۵
هم قافیه با باران

تو را دوست دارم مرا دوست داری؟
تو هم در دلت مهر من هست جاری

چه خوبست شیرین بیانم بپیچد
به گوشم طنین  خوشایند آری

دلم را نرنجان گل مهربانم
بکن خاطرم را ز تردید عاری

به عشق تو بود این غزل را سرودم
نگه دار شعر مرا یادگاری

سرانجام با لکنت و شرم گفتی
تو را... دوست  ...دارم مرا دوست ... داری؟

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۲۴
هم قافیه با باران

خسته ی عزلتم ای پنچره ی تکراری
خسته ام خسته از این منظره ی تکراری

من از این کوچه ی بن بست بدم می آید
تا به کی بشنومت  زنجره ی تکراری

خبری نیست در اینجا بجز از جور خزان
مرثیه می وزد از حنجره ی تکراری

فاجعه آمد و در باور من اردو زد
دفترم پر شده از خاطره ی تکراری

تا به کی چرخ زنم دور خودم چون پرگار
تا که ترسیم کنم دایره ی تکراری

شعر من حال و هوای تازه ای می خواهد
چندش آور شده در کنگره ی تکراری

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۰۲ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۰
هم قافیه با باران

یا با من  دلباخنه بگذار قراری
یا اینکه فراموش نکن نامه نگاری

در من غزلی زاده شد از مهر تو سرشار
تا حسن ختامش شده از عشق تو جاری

عنوان غزل گشته به نام تو مزین
تا اینکه زیادم نبری گاه گداری

از عشق تو می میرم و با یاد تو دلخوش
من را نکش و زنده نکن با نه و آری

از دیدن من گاه ملولی و گهی شاد
انگار مرا از ته دل دوست نداری

بیگانگی اینقدر نکن با من بیدل
خوبست مرا محرم رازت بشماری

درخواب کشیدی به سرم دست نوازش
تعبیر کن این خواب تو که خوابگزاری

ای ابر فرگیر پر از رعد غزلزا
حیف است بر این مزرعه ی تشنه نباری

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۸
هم قافیه با باران
می خوانی از عمق نگاه من سکوتم را
اوج تمنای کویر داغ لوتم را

سرشار از آرایه کن مانند شعر خود
ای حضرت باران نما هنگ هبوطم را

بی وقفه در گوشم بخوان تصنیف زیبایت
با نغمه ات همگام کرده ام فلوتم

ای باغبان مهربان با شاخه ی زخمی
هرگز نبر از خاطر خود شاه توتم را

تا بینهایت به موازات تو می آیم
پیوند خواهم زد به تو آخر خطوتم را

باید بگیرم از گذرگاه فربینده
بایمن عشق تو منوطم را

گفتی که چون با پای دل آیی سمت من
بر داشتم از پیش پای تو شروطم را

لبیک گفتم به فراخوان اذانت دوست
بی شک اجابت می کنی ذکر قنوتم را

محمدعلی ساکی
۰ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۰۰
هم قافیه با باران

تا زیر طاق ابرویت اتراق کردم
عکست به بالای غزل الصاق کردم

جغرافی گمنام دور افتاده ام را
بر اطلس آبادیت الحاق کردم

باخط نستعلیق نامت را نوشتم
بر صفحه هی نی نامه ام سنجاق کردم

از تک تک آرایه ها در باره ی تو
در شعرهای کال استنتاق کردم

هر واژه ای که پیش پایت خم نمی شد
آن را ز فرهنگ لغاتم عاق کردم

آن قدر از خوبی تو گفتم که کم کم
دل های سنگی را به تو مشتاق کردم

با ایل پر شورغزل منزل به منزل
کوچ از دل ییلاق تا قشلاق کردم

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۲
هم قافیه با باران

درآزمون سخت عشقت کم نیاوردم
مشروطی حتی ترم آخر هم نیاوردم

درپاسخ پرسیدن از راز بقای عشق
برهان ترد غیر مستحکم نیاوردم

پشت سرم حرف زیادی بود می دانی
از حرف بدخواهان به ابرو خم نیاوردم

داروی درد مزمن مردم شدم اما
تنها برای درد خود مرهم نیاوردم

ابلیس خود را خفه کردم با خیال تو
نامی زحوا  گندم و آدم نیاوردم

شعری برایت بافتم با تاروپود عشق
اما برایت برگه ی شعرم نیاوردم

گم کرده بودم دست وپایم را به طوری که
از خاطرم رفت و گل مریم نیاوردم

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۸
هم قافیه با باران

کی مرد عمل اهل شعاریم نیا
دور و  بر خود حصار داریم نیا

عادت به خزان کرده ایم اما به دروغ
گفتیم  هوادار  بهاریم  نیا

محمدعلی ساکی

۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

به زیتون و شمس و ضحی ها قسم
به اخلاص و فجر وبه طاها قسم

به حق رسولان وآل کسا
به حق سلام و ثواب و دعا

به نصرومن الله روی علم
به آه یتیم و به اشک قلم

به تنهایی یادگار رسول
به ریحانه ام ابیها بتول

به حقی که گردیده غصب از ولی
به حزنی که با چاه گفته علی

به خورشید برنیزه ی کربلا
سر خیزرانی تشت طلا

به هفتاد و دو گل که پرپر شدند
فراتر زادراک باور شدند

به حق شب قدر پر رمز و راز
شهیدان گمنام بازی دراز

به غمنامه های غریب غروب
به دل های بیگانه ی با ذنوب

به آنان که در دوره ی انتظار
غزلمثنوی گفته اند از بهار

به حق قنوت پرستو قسم
به شان سماع و به یاهو قسم

سجود مدامی که صخره نمود
سفر نامه ی آبی تا ودود

به این بی ستاره بهایی بده
به تنگ غروبم صفایی بده

بکن پاک آیینه ام از غبار
مرا از محبان دریا شمار


محمدعلی ساکی

۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

هر صبح سلام با تبسم خوب است
صبحانه پنیر و نان گندم خوب است

گنجشک بخوان دوباره با خوشحالی
آسودگی خیال مردم خوب است


محمدعلی ساکی

۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۸:۲۳
هم قافیه با باران

پاییز که بی واهمه غارت می کرد
از سایه ی سرو و کاج وحشت می کرد

ازسرو شنیده بود با خوشحالی
از آمدن بهار  صحبت می کرد


محمدعلی ساکی

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۹
هم قافیه با باران

می خواهم از امروز هدفمند بگویم
از نحوه ی تشکیل فرایند بگویم

با پیروی از سبک غز ل  گفتن باران
با تک تک هر اصله ز پیوند بگویم

از ریشه و از ساقه واز برگ وجوانه
با میوه ی  دلبسته به آوند بگویم

از برگ لطیف گل بابونه ونرگس
با صخره ی سر سخت دماوند بگویم

روراست تر از آینه با آینه گردان
با دسته گل و آتش و اسفند بگویم

در منظره ی پر کشش سبز گذرگاه
از فلسفه ی لطف خداوند بگویم


محمدعلی ساکی

۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۲۲
هم قافیه با باران

پژواک حسی مشترک بودم برایت
طرح یقین در بین شک بودم برایت

دریا سلامت می رساند ای رود مواج
آن روزها که قاصدک بودم برایت

وقتی دل آیینه ات از غصه لک داشت
 هایی برای محو لک بودم برایت

گاهی صمیمی تر  زلحن باغ و باران
گاهی نماهنگ محک بودم برایت

تا قصه ی شب قصه ی درد آوری بود
سریال شاد قلقلک بودم برایت

در مزرعه چون خواستم من را ببینی
گنجشک روی آدمک بودم برایت

شبنم بحالم غبطه  خورد ای گل که تا دید
مشتاق تر از شاپرک بودم برایت

یکبار بین خنده ات گفتی به من که
چون تلخکان بانمک بودم برایت


محمدعلی ساکی

۱ نظر ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۱۳
هم قافیه با باران

عشق از روز ازل روی زبان افتاده است
مثل باران نغمه خوان  از آسمان افتاده است

خرم آباداست و از چشمان عاشق پرورش
هرکه افتاده است از نام و نشان افتاده است

هرکه بی میل است با او چون درختی بی ثمر
آفتی دید از نگاه باغبان افتاده است

بی صدا می افتد از بالای شاخه بر زمین
برگ شادابی که در چنگ خزان افتاده است

قصه ی عشق من و تو بی شباهت نیست با
حبه قندی که میان استکان افتاده است؟

ریختم چای غزل در استکانت نوش کن
گل دم است و تا بماند از دهان افتاده است


محمدعلی ساکی

۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۵۳
هم قافیه با باران

بیخودی بانو دلت با عشق من صابون نزن
گوشه ی چشمان خود اردویی از افسون نزن

چشم خود را می رسی وقتی به من درویش کن
روبرویم دست برهر فعل نا موزون نزن

با غزلغمزه نمی لرزد دل اهل ورع
دور من را خط کشیده پرسه ی مظنون نزن

چون حنای شعر تو رنگی ندارد پیش من
دست بر آرایه یا تصویر ویا مضمون نزن

من که می دانم زلیخای هوس الگوی توست
پیش یوسف موی خود از روسری بیرون نزن

گاه گاهی رود بعد از سیل طغیان می کند
گفته بودم چادرت را در کنار کرخه یا کارون نزن

چون که عاقل تر از آنم با هوس اغوا شوم
بیخودی بانو دلت با عشق من صابون نزن


محمدعلی ساکی

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۳۲
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران