هم‌قافیه با باران

۴۸ مطلب با موضوع «شاعران :: آرش شفاعی ـ بابا افضل کاشانی» ثبت شده است

شیرین عسل! به حق شکرریز خنده ات
نیشم بزن دوباره به لحن گزنده ات

چشمت کشیده تیغ به رویم ز هر طرف
در دل نشسته ابروی خنجر شونده ات

بر روی بام با سبد رخت آمدی
آمد نشست گوشه ی دنجی پرنده ات

آمد نشست و گاه خودش را شریک کرد
در گفت و گوی باد و لباس وزنده ات

یک صبح حاکمان اقالیم دلبری
دیدند کودتای سفید خزنده ات

حالا فرشتگان مقرب، ملازمت
حالا الهه های اساطیر،بنده ات

"روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست"
دل سوخت؛رو نشد ز چه برگ برنده ات

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۹
هم قافیه با باران

از این بهار نه می خواستم، نه خون جگر
بهار چیست مگر؟ فصل کهنه ای دیگر

بهار مبداء تقویم بی جلال شماست
من این فریب کهن را نمی کنم باور

دروغ بود که با جرجر بهار خوشیم
که چکه می کنم از سقف خانه ی هاجر

دروغ بود همه سبزه ها و سنبل ها
به اشک چهره بشوی ای سیاه بدمنظر

نه گریه ساز کند ابر چشم خشک بهار
نه ناله سر بدهد مرغ بدشگون سحر

بهار چیست مگر؟ خون خشک بر دیوار
بهار چیست مگر؟  شعر تلخ در دفتر

من از بهار صفیر گلوله یادم هست
شقایقی که شکفته، شقیقه ای پرپر

صدای زخمی شلاق ها به ما می گفت
که منگرید پس از این به اسب های کهر

که لنگ لنگ در این کوره راه می چرخند
گشوده است دهان های دره ها یکسر

همین که خواستم از جای خود تکان بخورم
جهان نهیب زد: آرام باش! هیس! خطر!

ببخش دخترم امسال عیدی ات شعر است
که لااقل بشوی آشنای رنج پدر

آرش شفاعی

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۵
هم قافیه با باران

لرزه ای در تنم افتاده که خشتی تو چقدر
ارگ متروکه شدی، خاک سرشتی تو چقدر

صبح و شب با قلم هرز و دواتی بی رنگ
بر تن ریگ روان هیچ نوشتی تو چقدر

باد شد حاصل یک عمر عرقریزانت
بذر پوسیده در این بادیه کشتی تو چقدر

تو همان پیرزن دوک به دستی اما
نخ تابیده به این حوصله رشتی تو چقدر

از تماشای جوانی خودم بیزارم
دخترم مسخره ام کرد که زشتی تو چقدر

تو قرار است که دربان جهنم باشی
ذکر خاصان چه کنی؟ فکر بهشتی تو چقدر!

جامه از سنگ به تن کن که نلرزی هرگز
ارگ من! خام مشو این همه خشتی تو چقدر

آرش شفاعی

۱ نظر ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۸
هم قافیه با باران

کسی نبود قرار از دلی جوان ببرد ؟
دو جرعه خنده بیارد به جاش جان ببرد ؟

کسی نبود مرا از هزار فصل شروع
به شاعرانه‌ترین فصل داستان ببرد ؟

به جای این همه رخدادهای پر کش و قوس
به فصل پر کشش آخرالزمان ببرد

دلم گرفته نه از تو، که از تمام زمین
کسی نبود دلم را به آسمان ببرد

خدا بخیر کند سرنوشت دنیا را
اگر که نام تو را باد بر زبان ببرد

درست عین همان قطره اشک لامذهب
نخست ناز کند، بعد خانمان ببرد

سرم فدای خیالات آن که این ایام
به احتمال کمی عاشقی گمان ببرد

خمار روح مرا شیشه شیشه باید شست
مؤدبانه بگو ساقی استکان ببرد

خیال کرده که جز آتش است حاصل او
کسی که جرعه‌ای از عشق در دهان ببرد ؟

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۶ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۸
هم قافیه با باران

چقدر حرف که نشنیده اند در ساحل
و گوش ماهی پاشیده اند در ساحل

چقدر همهمه در جان گوش ماهی هاست
چقدر جان دادن دیده اند در ساحل

چه ابرها که از آن دورها برآمده اند
وتا همیشه نباریده اند در ساحل

چقدر بر سر دستان موج گریه شدند
جنازه ها که چه خندیده اند در ساحل

جنازه ها که پر از ماسه های بدبویند
هزار حادثه چرخیده اند در ساحل

جنازه ها که از آوازهای کف زده شان
چقدر ماهی ترسیده اند در ساحل

جنازه ها که به جز دست استخوانی مرگ
به عمر خویش نبوسیده اند در ساحل

مخواب دختر در ماسه های کم طاقت
چه چشم ها که نپوشیده اند در ساحل

کلافه است اگر بندر ؛ از کلاف بدی ست
که دور تا دورش پیچیده اند در ساحل

کلافی از دهن بسته، چشم وامانده
که مردگان سمج چیده اند در ساحل

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۱۷
هم قافیه با باران

روزگار غربت آمد باز دوری باز اشک
تا طلوع صبحدم، دشتی... دوبیتی... ساز ...اشک

باز این شب های تنهایی مهیا می کنم
خلوتی خاموش با این مهربان دمساز :اشک

آه از این بغض نفسگیر آخر آن دیوان کجاست؟
تا که بشکوفد به یمن حافظ شیراز،  اشک

مثل ابری هستم اینک خفته در آغوش باد
مقدمت خوش باد الحق می کنی اعجاز، اشک!

تا سحر بیدار ماندم تا نبینم در خیال
می خرامد از کنار چشم تو با ناز، اشک

خواب های من پریشان! تا که می بینی مرا
می شود در چشم هایت ناگهان آغاز، اشک

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۷
هم قافیه با باران

دلش شکست ولی برنیامد آوازش
درید دست کسی پرده پرده از سازش

صدای چند گلوله، همین و دیگر هیچ!
شکوه ناب ترین شعر هاست ایجازش

رگان ملتهبش رازدار عاشوراست
ببین که بر در و دیوار فاش شد رازش

اگر پرنده به مفهوم بال پی ببرد
جسارتی نکند بندها به پروازش

وگرکه قفل جسوری به بال او دل بست
کلیدهای بناگاه می کند بازش
***
سرود سربی شلیک ها تمام شدند
و چشم ها همه ماندند محو آغازش

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۸
هم قافیه با باران

بال زد چرخید چندی در زلال آسمان
رفت تا آن سوتر از اوج محال آسمان

باز احساس سبکباری در او گل کرده بود
بی خیال هرچه پر زد، رفت خال آسمان

گفت : این بال سبک تا کی گره گیر زمین؟
گفت : از این پس این پرناچیز مال آسمان

در زلال محض ناگاه آنچنان اوجی گرفت
که نمی گنجید حتی در خیال آسمان

روشنایی نیز با او رفت اکنون مانده اند
ابرهای خشک بی برکت وبال آسمان

لذتی در دیدن این حجم ابرآلود نیست
گریه باید کرد بعد از او به حال آسمان

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۸
هم قافیه با باران

آرزو کردی که روزی عاشقت عاقل شود
چارده شب صرف شد دیوانگی کامل شود

ماه می خواهد به رویت گاه تشبیهش کنند
گاه می خواهد به سوی ابرویت مایل شود

کفر می گویم ولی جا داشت با چشمان تو
آیه ی تغییر قبله ناگهان نازل شود

لکه خونی در حصار سینه گاهی می تپید
عشق تو نگذاشت این بیچاره روزی دل شود

قلعه ای از ماسه بود این دل که آبش برد و رفت
سرنوشتش بود پابند لب ساحل شود

از همان اول اسیر موج و گردابم هنوز
کار ما آسان نبود اول سپس مشکل شود

حس من در های و هوی شهر می دانی چه بود؟
کودکی باشی که در بازار دستت ول شود

کاش در آواز های خلوت دلتنگی اش
سهم ناچیزی برای شعر من قائل شود

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۷
هم قافیه با باران

اگرچه سبزترین باغ این بروبومم
هنوز همنفس باد های مسمومم

چنین که از همه پیشانی ام سیاه تراست
به قول گفتنی انگار زنگی رومم

اگر چه شربت لب های تو نصیب من است
چه روزهاست از آن شهد ناب محرومم

اگر که با تو فراموش خاک، مسرورم 
وگر که بی تو در آغوش ناز، مغمومم

اگر اراده کنی سنگدل تر از کوهم
وگر اشاره کنی نرم خوتر از مومم

من آن ترانه بی معنی هدرشده ام
مگر لبان تو روزی دهند مفهومم

کجاست آینه بینی که فال ما را دید
نگفت دوری از توست قسمت شومم

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۷
هم قافیه با باران
می‌کشم ؛ اما نه از اندوه و شادی می‌کشم
این نفس را هم – به مرگ خود- زیادی می‌کشم
مشت می‌کوبم بر ین درهای فولاد و سکوت
پنجه بر دیوارهای انفرادی می‌کشم

شعرهای سربلندم حسرتی مفلوک شد
واژه‌هایم بر زمین پاشید، دستم پوک شد
خوانده بودم خوک‌های مزرعه آدم شدند
من ولی آن آدمی‌هستم که روزی خوک شد

دربساطم هرچه گشتم غیرآهی سرد نیست
در مشامم غیر گند مایعاتی زرد نیست
همنشین روزهایم ماده موشی کور بود
چند روزی می‌شود حتی همان نامرد- نیست

باز با تاریکی بی مرگ خلوت کرده ام
لحظه‌هایم را به " هیچ " و " پوچ" قسمت کرده ام
اتفاقات شگفت آور برایم مرده اند
از همین حالا به رنگ مرگ عادت کرده ام

گاه می‌گویم که:هی من! لااقل دادی بکش
روی این دیوار طرح برج آزادی بکش
گاه می‌گویم که چون بدکاره‌های تازه کار
بس که لذت می‌بری از درد فریادی بکش

گاه می‌گویم که می‌دانی سرانجام تو چیست
پس اهمیت ندارد شکل اعدام تو چیست
مطمئن هستم که از خاطر به کلی برده اند
بازجوهای تمام این جهان- نام تو چیست

مطمئن هستم نفس‌های زیادی می‌کشم
مطمئن هستم ولی گه گاه دادی می‌کشم
تا بفهمم پشت این تابوت دنیا زنده است
پنجه بر دیوارهای انفرادی می‌کشم
 
آرش شفاعی
۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۱۷
هم قافیه با باران

عشق آمد، چند روزی نیز دست و پا زدم
پیش بینی‌ها تحقّق یافت ؛ آخر جا زدم

پیش بینی‌ها تحقق یافت روحم بغض کرد
گریه‌ها را پهن کردم، خنده‌ها را تا زدم

فکر می‌کردم که پایان زمستان بشکفم
چند روزی مانده فروردین شود، سرما زدم

گوشه‌ای افتاده بودم عشق دستم را گرفت
دست بر زانو نهادم، آستین بالا زدم

گاه با سعدی به افسون غزل عاشق شدم
گاه حرف از عشق با افسانۀ نیما زدم

گفته بودند از مسیر بیستون رد می شوی
عشق کاری کرد خود را کوهکن هم جا زدم

مثل قیس عامری مجنون نبودم هیچ وقت
گل خریدم بعد زنگ خانه‌ی لیلا زدم

سهمم اوج آخر اسطوره‌ی آرش نبود
دل به موج سهمگین قصّه‌ی سارا زدم

جای خوشحالی است خود را در همین پایان شعر
در دلت جا کرده‌ام، یک عمر اگر در جا زدم

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۱۷
هم قافیه با باران

تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باش
از راه آهن تا خود دربند با من باش

صبحانه می‌خواهی اگر در حس و حال کوه
در کوله دارم چای و کیک و قند، با من باش

کم اخم کن با من، دلم ترکید جان تو
کل جهان قربان آن لبخند؛ با من باش

تنها بیا از لحظۀ تحویل سال نو
تا آخر بیست و نه اسفند با من باش

یادت بماند تو کمی کوچک‌تری از من
از من فقط بشنو همین یک پند: با من باش!

هرچیز گفتم یک چرا در کارم آوردی
حالا بیا بی چند و چون یکچند با من باش

یک دفعه می‌بینی که کوهستان به حرف آمد
می‌گوید ای دلخواه! ای دلبند! با من باش

آرش شفاعی

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۲۵
هم قافیه با باران

تهران شبیه هرشب دیگر سیاه بود
در آرزوی خنده ی کمرنگ ماه بود

تهران قصیده ای که نفس گیر و پرملال
تهران خطابه ای که پر از اشتباه بود

این سوی شهر خنده ی تلخی به خون نشست
آن سوی شهر اشک کسی قاه قاه بود

تصویر پرتردد این شهر راه راه
لبخند سرخ دخترکی سر به راه بود

وقتی گدای کوچه کمی دود می گرفت
تا مدتی برای خودش پادشاه بود

اقلیم پادشاهی این شاه پاره وقت
بن بست کوچه تا به سر چارراه بود

از دختر و گدا چقدر حرف می زنم
آن بی گناه دختر این بی پناه بود

یک کارمند شعر مرا خواند و پاره کرد
بر کاغذی نوشت که : رد شد ...سیاه بود

آرش شفاعی

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۵
هم قافیه با باران

رفیقم از اون آدمای گل بود
واسه خودش یه دنیا عقل کل بود

عاشق حافظ و فروغ و نیما
یه آسمون جل یه جوون تتها

می خواس با شعراش گلا رو آب بده
پروانه ها رو رو نسیم تاب بده

می خواس روی زمین گدا نباشه
از اون زنای بی حیا نباشه

می خواس بره داد بزنه روی بوم
فحش بده به لقمه های حروم

سیگارشو روی تراس دود کنه
تو آتیشش دنیا رو نابود کنه

دنیا رو قابل تحمل کنه
دیکتاتورا رو عاشق گل کنه

رفیق من حالا زیر زمینه
دنیا همون دنیای پیش از اینه

آرش شفاعی

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۲۵
هم قافیه با باران

گیرم که مضطرب شده‌ای، غم گرفته‌ای
دست مرا چه خوب ، که محکم گرفته‌ای
 
به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای
گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای
 
در های وهوی مجلس شادانه دیدمت
کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای
 
عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد
نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای
 
چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود
شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای
 
از بس برای خاطر تو گل خریده ام
حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای
 
عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم
با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای
 
گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت
تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای
 
آرش شفاعی

۰ نظر ۰۶ آذر ۹۵ ، ۱۱:۲۸
هم قافیه با باران

چه باید کرد پا در بند دوری های بعد از تو
نشستن چشم در چشم صبوری های بعد از تو
 
چرا در قهوه خانه چشم ها این قدر تاریک اند
چه غمگین است قلیان ها و قوری های بعد از تو
 
شبیه جاده ی یک روستای نیمه متروکم
که آشفته است خوابش از عبوری های بعد از تو
 
غمت با آن چنان سوزی نشسته در صدای شب
که خون می بارد انگشت چگوری های بعد از تو
 
به نان و نور و داغاداغ آن تن می خورم سوگند
که افتاد از دهان طعم تنوری های بعد از تو
 
اگر من زودتر رفتم بهشت اصلاً نمی خواهم
نه حوری های قبل از تو نه حوری های بعد از تو
 
بیا از گوشه ی چشمم بچین اشک و دعایم کن
دعا کن دورباشد چشم شوری های بعد از تو

آرش شفاعی

۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۷
هم قافیه با باران

قد و بالاش را بالای حد دلبری دیدم
جمال مصطفی را در جلال حیدری دیدم

کسی لب تشنه از دریای آتش آب می آورد
معاذالله با چشم خودم جادوگری دیدم

دو خورشید آن زمان روی زمین را روشنی می داد
یکی را برسر نیزه یکی را بستری دیدم

خدایا بر فراز جنگلی از نیزه ها آن روز
سری دیدم سری دیدم سری دیدم سری دیدم

از آن روزی که رنگ خون به روی ماه پاشیدند
تمام دفتر تاریخ را خاکستری دیدم

فقط دست و سر او لایق شعر است در چشمم
اگر دستی به شمشیر و سری در سروری دیدم

آرش شفاعی

۰ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۳
هم قافیه با باران

خود را به عقل خویش یکی بر گرای، خود
تا چیستی و چندی؟ ای مرد پر خرد

جانی؟ تنی؟ چه گوهری از گوهران، همه؟
کار تو دادن است ز هر کار، یا ستد؟

مار خزنده، یا نه، ستور دونده‏ای؟
آگه چو عقلی از خود، یا بی خبر چو دد؟

جر مار و جز ستور نه‏ای، گر به خود نه‏ای
اندام هفتگانه ات انگار هفتصد

از مار و از ستور چه برده است مار گیر؟
جز زهر مار بهره و خربنده جز لگد؟

هستی تو جاودان نگران سوی دیگران
خود ننگری به خود نَفَسی، از تو کی سزد؟

چشم تو پوست بیند و بر پوست، موی و پشم
وز موی و پشم و پوست، رسن خیزد و نمد

گر چه سبد نگاه توان داشتن در آب
لیک آب را نگه نتوان داشت در سبد

تن را به جان اگر چه توان داشتن به پای
پایندگی جان به خرد، نه به تن، بود

بینش به عقل کن که وجود تو بینش است
جانم بدین سخن ز خرد نیست شرم زد

از عقل توست هر گذرنده بقا پذیر
پس جز ز عقل خود ز چه جویی بقای خود؟

عقل تو کرد این که عیان است پیش تو
احوال هست گشته و کردار نیک و بد

پیشی گرفته چرخ هزاران هزار دور
بنگر که چون به دو تک اندیشه در رسد

باباافضل کاشانی

۰ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۱
هم قافیه با باران

شب که شد تاری بیاور، یک بغل آواز هم
شور تحریر «بنان» را، پنجه ی «شهناز» هم

شب که شد، سکر تمنای تو بیرون میزند
از خم سربسته و از شیشه های باز هم

شب که شد،آوازی از دیوان شمس الدین خوش است
دست و پا یاری کند، رقصی شلنگ انداز هم

باید امشب از حصار تنگ تهران وارهی
نشئه ی قونیه باشی، تشنه ی شیراز هم

روز های آخر اسفند مستم کرده است
گرچه من عاقل نبودم از همان آغاز هم

خواستم یک لحظه از یاد تو بگریزم ولی
نام تو تکرار می شد در صدای ساز هم

مستی نامت چنان عقل از سرم انداخته
که نمی ترسم من از این شهر پر سرباز هم

صبح آمد باید از یاد تو برخیزم ببخش
آفتاب آمد تو را از من بگیرد باز هم

آرش شفاعی

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۳
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران