هم‌قافیه با باران

۲۴۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

تو که چشمان تو با هرکه به جز من بد نیست
تو که در آخر هر جزر نگاهت مد نیست

تو که دلخوش شده ای با عسل خاطره ها
غم تو با غم دلتنگی من یک حد نیست!

سایه ام طعنه به من می زند و می شنوم :
- اثر از او که همه درد تو می فهمد نیست

آن که با عشق به چشمان تو با غصه گریست
این که هرشب به تب سرد تو می خندد نیست

آن که با هر نفسش مایه ی آرام تو بود
این که راه نفست را به تو می بندد نیست

ماهی قرمز احساس دلم در خطر است
دل تو معنی این فاجعه می فهمد ، نیست ؟

نیمه ی دیگر من با من از این حرف بزن
که غم دوری و نادیدن تو ممتد نیست !

گاه گاهی همه ی هستی این قلب اسیر
خبر از این دل پر غصه بگیری بد نیست


رویا باقری

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۴
هم قافیه با باران

کی میرسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت
 
هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت
 
از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت
 
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت
 
من …من ولی به سادگی ات مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت
 
آخر، انار کوچک هم بازی نسیم !
دیگر رسیده است زمان رسیدنت
 
پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت
 
یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت …


پانته‌آ صفایی

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۴۳
هم قافیه با باران
سـیــّد علـیِ خامنه ای جلوه ی نور است
از فتنه و از طعمه ی بیگانه  به دور است

از یُمنِ وجودش که بود رحمتی از دوست
این کشتیِ پر حادثه در حالِ عبور است

هرگز نکند شِکوه ز یاران و ز اغیار
چون مادرِ خود رهبرِ فرزانه صبور است

دشمن زِ وقارش همه دم خانه به دوش است
آن کس که ندیده است وقارش کر و کور است

چون مــرغِ رهـا گشته زِ بـندم گلِ زهرا
وقتی که به لب های تو لبخندِ سروراست


سیروس بداغی
۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۳۷
هم قافیه با باران

از خودم خالی ام و از تو پرم باور کن
از تو و خاطره ات خون جگرم باور کن

به هوای تو شدم شعله کش ثانیه ها
شمع ته مانده ی وقت سحرم باور کن

چشم می بندم و هر لحظه تو را می بینم
چه کنم آینه ای در نظرم باور کن

بی تو هر ثانیه یک عمر شد و بعد تو من
در پی عقربه ها در سفرم باور کن

تو نمی فهمی از آوار فروریخته و
زلزله در پس چشمان ترم باور کن

کم بگو از دل من شعر نگو قصّه نخوان.. 
از تو گفتن شده تنها هنرم باور کن

"چشم و ابروی تو زیبا قد و بالای تو خوش!"
تو کجایی که در آمد پدرم باور کن

علی نیاکوئی لنگرودی

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۲۱
هم قافیه با باران

همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد

حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد

تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟


فاضل نظری

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۴۴
هم قافیه با باران

ماه بالای سرت بود، سرت بالا بود
کوچه ها ساکت و در سینه ی تو غوغا بود

«پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست»
سهمت از بزم فقط نان و کمی خرما بود

رفتی از میکده تا مسجد و تکبیر زدی
«معجز عیسویت در لب شکر خا بود»

«حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»
سنگ از پشت نماز شب تو پیدا بود

«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی»
وَ چه بی ذوق جهانی که علی(ع) تنها بود!

عمق این چاه کجا و غم این آه کجا
که فقط آینه ی غربت تو زهرا(س) بود

«طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد»
هرکه با حب تو آمد به میان از ما بود

«مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم»
کاش یک گوشه از ایوان نجف اینجا بود


زهرا بشری موحد

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۲۱
هم قافیه با باران

بایست درآیینه سری داشته باشد
این شمع سر شعله وری داشته باشد

دل داده به روی تو به چشمان تو سوگند!
از خود نفس بی خبری داشته باشد

هر کس که رسیده است به این فصل دل انگیز
بر روی خوش یار , دری , داشته باشد

از آتش عشق است که دنیای پس از این
در سیطره ی شب , سحری داشته باشد

از دور نمایان شده گر ماه دلارا
خاک قدمش , هر که , سری داشته باشد

تا نام دل انگیز تو در شعر بیاید
مهتاب از این سو گذری داشته باشد

چون چشمه ی خضری ست درآغوش محبت
هرکس که به رویت نظری داشته باشد

از بیدل و فیض و دل هرکس که غزل داشت
خون جگرو چشم تری داشته باشد

شاعر شده ام اشک بریزد کلماتم
تا آب برآتش اثری داشته باشد


سید مهدی نژادهاشمی

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۱۸
هم قافیه با باران

عاشقت نشدم
که صبح‌ها
در خواب ساکت خانه‌ای
بی‌پنجره، بی‌در
مانده باشی
و تلفن
صدایم را پشت گوش انداخته باشد

عاشقت نشدم
که عصرها
دست خودت را بگیری و ببری پارک
انقراض نسلت را روی تاب‌های خالی تکان بدهی
و فراموش کرده باشی
چقدر می‌توانستم مادر بچه‌های تو باشم

عاشقت نشدم
که دلتنگی شب‌هایم
تنها گوشی همراهت را بی‌خواب کند
درست در لحظه‌ای که خواب سنگینت
باید کمر تخت را شکسته باشد

عاشقت نشدم
عاشقت نشدم که دوستت دارم‌هایم را
در شعری پنهان کنم
که باید از صافی هزارگلوی گرفته رد شود،
و بعد
تصور کنم آن را
دیگری برای تو می‌خوانَد


لیلا کردبچه

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۱۶
هم قافیه با باران
اینکه رازِ دوست را یک دم ندانی مشکل است
تا قیامت از رفیقان جا بمانی مشکل است

نیست مشکل توبه کردن وقتِ پیری شک مکن
توبه کردن جانِ من در نوجوانی مشکل است

مرگ حق باشد که ما را میبرد در نزدِ یار
 دستِ خالی رفتن از این دارِ فانی مشکل است

جز درت هرگز نکوبم من در این دنیا دری
از درت گر لحظه ای  ما را برانی مشکل است

یک حرم مهمان بفرما جمعِ ما  را اربعین
ای خدا بی کربلا  این زندگانی مشکل است

اشک وقتی میرسد تا کوی دلبر میروم
گر نباشد اشکِ نم نم روضه خوانی مشکل است

چوبِ خود بردار این دندانِ  بابایِ من است
با سری بر روی نی نامهربانی مشکل  است


سیروس بداغی
۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۰۰
هم قافیه با باران

بادها چون به خروش آیند
عطر ها دیر نمی پایند

اشک ها لذت امروزند
یادها شادی فردایند

اگر آن خنده مهر آلود
بر لبم شعله آهی شد
سفر عمر چو پیش آمد
بهرمند توشه راهی شد

عشق اگر غم به دلم میداد
یا خود از بند غمم می رست
گره ای بود که در قلبم
آسمان را به زمین می بست

عشق اگر زهر دورویی را
با می هستی من می آمیخت
برگ لرزان امیدم را
بر سر شاخه شعر آویخت

عشق اگر شعله دردی بود
که تنم در تب آن می سوخت
ِسوزنی بود که بر لبهام
لب سوزان ترا می دوخت

روزی از وحشت خاموشی
در دلم شعر غریوی شد
که پریزاده ی قلب من!
عاقبت عاشق دیوی شد
گر چه امروز ترا دیگر

با من آن عشق نهانی نیست
باز در خلوت من ز آن یاد
نیست شامی که نشانی نیست

دانم از عشقتو بگسستن
برمن خسته روا باشد
لیک در مذهب ما دانی
گله ازدوست خطا باشد..............


چنگ چون تار ز هم بگسست
کس بر ان پنجه نمی ساید
گنه از شدت طوفان هاست
عطر اگر، دیر نمی پاید ....


فروغ فرخزاد

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۵۱
هم قافیه با باران
تَرک من ای نگار من هرچه کنی بکن مکن
خنده به روزگار من هرچه کنی بکن مکن

بهشت من بود همان، دمی که در کنارمی
دریغ ازین کنار من هرچه کنی بکن مکن

چهره بگیری ام اگر، خون به دلم کنی دگر
خون به دل دچار من هرچه کنی بکن مکن

خدمت بارگاه تو رونق کسب و کار من
کسادِ کسب و کار من هرچه کنی بکن مکن

خیال ماهــپاره ات همیشه نوبهار من
خزان به نوبهار من هرچه کنی بکن مکن

به بوستان سینه ام حصار بسته ام تو را
برون ز انحصار من هرچه کنی بکن مکن

محمدحسین رشیدی
۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۴۷
هم قافیه با باران
 صورتت چون قرص ماه و چادرت چون آسمان

قرص مَـه را آسمان تیره زیبا می کند

سیروس بداغی
۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۴۳
هم قافیه با باران

آرامم ...
دارم به ‌خیالِ تو راه می‌روم
به‌حالِ تو قدم می‌زنم
.
آرامم ...
دارم برایِ تو چای می‌ریزم
کم رنگ وُ
استکان باریک
پر رنگ وُ
شکسته قلم
.
آرامم ...
دارم برایِ تو خواب می‌بینم
خوابی خوب
خوابی خوش
خوابی پر از چشم‌هایِ قشنگِ تو!
صدایِ جانَ‌م گفتنِ تووُ
برایِ تو مُردنِ، من!
.
آرامم ...
به‌خوابی پر از خیلی دوستت دارم!
پر از کجا بودی
پر از سلام
دلم برایِ تو تنگ شده است
دارم برایِ تو خواب می‌بینم
.
آرامم ...
کنارِ تو حرف می‌زنم
چای می‌ریزم
تنَ‌ت را بو می‌کنم وُ
می بوسمت
دستت را می‌گیرم
وُ به‌سمتِ پاییز قدم می‌زنم
وُ دل به‌دریا می‌زنم
وُ به تو سلام می‌کنم
.
سلام علاقه‌یِ خوبم
علاقه‌ جانِ من
من به خیالِ تو
آرامم ...
می‌دانی ...
.
من سال‌هاست به دوست داشتنِ تو آرامم ...

افشین صالحی

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۴۰
هم قافیه با باران
کـیفـیّـت ما روز ازل بـا مَـحَـک افتاد
هر طینت نیک و بـدی اندر الَک افتاد

خـواهان علـی شد ز اَزل ساکن جنّت
بـدخـواه علی تا به ابـد در دَرَک افتاد

الـحـقُّ مـَـعَ الله و  مـَـعَ الحـیدرِ والله
حق بین خداوند و علی مشترک افتاد

تردید به اصل و نسبِ خود کند آنکس
کو  بین معاویه و حیدر به شـک افتاد

 از دست کریمانه ی او هرکه نمک خورد
گفتا دگر از دسـت کریمان نمـک افتاد

با مـهر علـی بـهر خلـیل آتش نمرود ،
برداً و سلاما شد و هُرمش خُنک افتاد

با شـوق علـی بـازدم حـضـرت داوود،
شـور افـکن آواز نـی و نِـیلـبک افتاد
 
تـا بـیـت احد خواسـتگه بنت اسـد شد
در پوست نگنجید و جدارش ترک افتاد


محمد حسین رشیدی
۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۵
هم قافیه با باران

نگاه ِ مهربان ِ تو خوشآمدگو شدن دارد
"عجب از این طرفها" و "بفرما تو" شدن دارد

پلنگی خسته مهمانت شده با او مدارا کن
خرامان راه رفتن های ِ تو آهو شدن دارد

چه گر/می گیرد از شرم آن دو گونه، باغ ِ تو آباد !
دو سیبت هر کدامش حسّ ِ خرمالو شدن دارد

چه تلفیق ِ قشنگی اخم ِ ترش و خنده ی ِ شیرین
لبانت واقعن هم شربت ِ لیمو شدن دارد

به روی ِ شانه های ِ برفی ات سُر میخورد با ناز
نسیمی مثل ِ من با شوق اسکی/مو شدن دارد

سراپا شور در جام ِ طلا/"یی میل" خاهم کرد
سماع ِ باده ی ِ تلخی که "یا/هو"هو شدن دارد

بهار ِ تابلو فرشی گره خورده به زیبایی
در و دیوار با تو میل ِ گلبانو شدن دارد

چنان نقاشی ِ روی ِ تو در تالار رویایی ست
که هر آیینه با تو عشق ِ رویا/رو شدن دارد

شبی شاهی نشینت پایتختم بود و از آن شب
سی و سه پل خیال ِ یک پل ِ خاجو شدن دارد

خدا وقتی که پل می بست بر روی ِ جهان، فهمید
که چشم ِ غرق ِ طغیانت کمان ابرو شدن دارد

شهراد میدری

۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۱۵:۲۵
هم قافیه با باران
ناخـواسته شد مـرتکـب قتل دل مـن
آنگـونه کـه افـتاد به جـان غـزل من

با تیشه ی نقدش همـه شعر مرا ریخت
احساس من، اندیشه من، حرف دل من

کانونِ توجـه شد و افسـوس نگـردید
یک چشم، تماشاگـر عکس العمل من

جوشیدم و قُل قُل زدم از بسکه اثرکرد
"بسم الله" او بیشتر از "چـارقل" من

من شَهد سرودم ولی از بخت بدم رفت
درکام هـمه تلخـی قـند و عسـل من

بیچاره ندانست که نانش غـزل ماست
بگـذار به جایی برسـد از قـِبـل مـن

بگـذار که پیـروز شـود نقـد نحیفش
بگـذار که مغـلوب شـود شعر یل من

محمدحسین رشیدی
۱ نظر ۱۷ شهریور ۹۴ ، ۰۶:۵۵
هم قافیه با باران

هنوز گر چه صدایت غریب و غمگین است
بلند حرف بزن،گوش شهر سنگین است

بلند حرف بزن ماه بی قرینه،ولی
مراقب سخنت باش،شب خبرچین است

مراقب سخنت باش و کم بگو از عشق
شنیده ام که مجازات عشق سنگین است

اگر به نام تو دستی به آسمان برخاست
گمان مبر که دعا می کنند، نفرین است....

به قدر خوردن یک چای تلخ با من باش
که تلخ با تو عزیزم هنوز شیرین است

مرا به خوب شدن وعده می دهی اما
شنیده ام همه ی وعده ها دروغین است

به حال و روز بد پیش از این چه می نالی؟
چه ماجرا که به تقدیرمان پس از این است...
 
ناصر حامدی

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۸
هم قافیه با باران

قرار ما به رفتن بود نگو چی شد نمی دونم
خودم گفتم تمومش کن خودم میگم نمی تونم

نمی دونم کجا رفتم نمی دونم دلم چی شد
درست تو بدترین لحظه ببین کی عاشق کی شد

فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نیست
بمون حوای من با من مگه عشق تو آدم نیست

تو خاکستر شدی با من دارم می میرم از این درد
بیا این خونه این کبریت تلافی کن ولی برگرد

من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم
نمی دونم چرا حالا چرا اینجا تو رو دیدم

چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمی دونی چقدر دیوونگی خوبه

تمام قصه بازی بود تموم شد هیچ رازی نیست
کسی که روبه روشی تو از اینجا مرد بازی نیست


روزبه بمانی

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۱۹
هم قافیه با باران

ساده دل بودم
که گمان میکردم میتوانم تو را پشت سرم رها کنم
که هر چمدانی می‌گشایم
تو را در آن می‌بینم
هر لباسی که می‌پوشم
بوی تورا می‌دهد
هر روزنامه‌ی صبحی که می‌خوانم
عکس تورا چاپ می‌کند
هر تئاتری که می‌روم
تو را در صندلی کنار خود می‌بینم
هر شیشه عطری که می‌خرم
تویی..
پس کی... پس کی از تو رها می‌شوم؟
ای مسافر همیشه همسفر من
ای همپای همیشگی رفتنم!

نزار قبانی

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۱۶
هم قافیه با باران

اینجا کسی برای شما مدّتیست که ...
هی بیت های گمشده را مدّتیست که...

پیدا نمی کند و دلش شور می زند
شاید برای اینکه شما مدّتیست که...

روی نوار مغز کسی راه می روید
این روح سر به راه مرا مدّتیست که...

حال بدیست اینکه فقط چهره شما
هی حک شود و مثل دعا مدّتیست که...

گاهی امید و گاه کمی ترس خنده دار
گرمای دستهای خدا مدّتیست که...

آنقدر بی تفاوت و سردی که عاشقی
از یاد و خاطر و دل ما مدّتیست که...

بگذار جمله های بدِ نا تمام را ...
رک ! زیرخاک پای شما مدّتیست که...

له می شود تمام غزلها و شعرهام
آنتن نمی دهید و صدا مدّتیست که...

صد بار روبروی شما...حرفهای پرت
آقا! میان گمشده ها مدّتیست که...

دنبالتان ... همیشه همین دور مضحک و
من آزمون ، شما و خطا مدّتیست که ...

می خواستم خلاصه بگویم ولی نشد...
اینجا کسی برای شما مدّتیست که...

فاطمه شمس

۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۰۷
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران