هم‌قافیه با باران

۱۴۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

ای زینب ای که بی‌تو حقیقت زبان نداشت
خون آبرو، محبّت و ایثار، جان نداشت

آگاه بود عشق که بی‌تو غریب بود
اقرار داشت صبر، که بی‌تو توان نداشت

در پهن‌دشت حادثه با وسعت زمان
دنیا، سراغ چون تو زنی قهرمان نداشت

یک روز بود و این همه داغ، ای امام صبر
پیغمبری به سختی تو امتحان نداشت

گر پای صبر و همّت تو در میان نبود
اسلام جز به گوشهٔ عزلت مکان نداشت...

روزی به زیر سایهٔ پیغمبر خدای
روزی به جز سر شهدا سایه‌بان نداشت؟

محمل درست در وسط نیزه‌دارها
یک ذرّه رحم در دل خود ساربان نداشت

زینب اگر نبود، شجاعت یتیم بود
زینب اگر نبود، شهامت روان نداشت

زینب اگر نبود، وفا سرشکسته بود
زینب اگر نبود، تن عشق جان نداشت

زینب اگر کمر به اسارت نبسته بود
آزادی این چنین شرف جاودان نداشت

«میثم» هماره تا که به لب داشت صحبتی
حرفی به‌جز مناقب این خاندان نداشت

غلامرضا سازگار

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۳۷
هم قافیه با باران

«با هر قدم سمت حرم لبیک یا زینب
در عشق سر می‌آورم لبیک یا زینب...»

این را که گفتی شوری افتاده‌ست در جانم
در اعتقادم... باورم... لبیک یا زینب...

عمری سرِ این سفره نانم داد و با خود گفت
در روضه‌هایش مادرم: لبیک یا زینب

هرچند دستم خالی خالی‌ست، می‌خوانم
تا ربنای آخرم: لبیک یا زینب

این شور عاشوراست در دل‌ها که می‌گوید:
«جانم فدای خواهرم، لبیک یا زینب»

تو با تفنگت رفتی و در معرکه خواندی:
«من نیز ابن الحیدرم! لبیک یا زینب!»

رفتی و گفتی اذن نزدیک است اما تا
لب تر نکرده رهبرم لبیک یا زینب!...

حالا که بی‌سر آمدی حک می‌کنم این را
بر پیکر انگشترم: «لبیک یا زینب»

شاید قلم روزی تفنگی شد که بنویسم
با خون میان دفترم: «لبیک یا زینب!»

وحیده گرجی

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۸
هم قافیه با باران

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش
حرم یعنی تلاطم‌های امواج خروشانش

حرم یعنی دعا یعنی توسل‌های در ندبه
حرم یعنی اجابت زیرگنبد، بین ایوانش

حرم یعنی همان آب گوارا ظهر تابستان
حرم یعنی همان خورشید دنیا در زمستانش

حرم بید است، مجنون است هرکس عاشقش باشد
میان بادها یک دم نمی‌خواهد پریشانش

حرم رود است، مشهود است هرکس شاهدش باشد
شهادت می‌دهد راکد نخواهد ماند جریانش

و مادر گریه گریه از حرم گفت و پسر فهمید
چه آشوبی‌ست در دلواپسی‌های فراوانش

پسر شوق پریدن را میان بال و پر حس کرد
پسر می‌رفت و مادر باز هم می‌شد غزل‌خوانش

حرم یعنی نگاه آبی دریا و طوفانش
تویی طوفان آن دریا، تویی موج خروشانش

اگر باران سنگ از آسمان بارید، چترش باش
که حتی نشکند در سنگ‌باران بغض گلدانش

پسر می‌رفت و مادر با طنین آیةالکرسی
سپرد او را به آغوش رسول‌الله و قرآنش

قد و بالای او را دید چندین بار با حسرت
فقط می‌گفت زیر لب: به قربانش به قربانش

پسر رفت و فضای خانه را عطر حرم پر کرد
و مادر ماند و عکسی در میان دست لرزانش

خبر آمد، ولی مادر از احوال حرم پرسید
نپرسید از پسر هرگز میان بغض پنهانش

پسر برگشت و مادر از حرم می‌خواند و می‌دانست
نشسته عمهٔ سادات در شام غریبانش

رضا خورشیدی فرد

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۸
هم قافیه با باران

سر به دریای غم‌ها فرو می‌کنم
گوهر خویش را جستجو می‌کنم

من اسیر توام، نی اسیر عدو
من تو را جستجو کوبه‌کو می‌کنم

تا مگر بر مشامم رسد بوی تو
هر گلی را به یاد تو، بو می‌کنم

استخوانم شود آب از داغ تو
چون تماشای آب و سبو می‌کنم

صبر من آب چشم مرا سد کند
عقده‌ها را نهان در گلو می‌کنم

تا دعایت کنم در نماز شبم
نیمه‌شب با سرشکم وضو می‌کنم

هم‌کلامم تویی روز بر روی نی
با خیال تو شب گفتگو می‌کنم

جان عالم تو هستی و دور از منی
مرگ خود را دگر آرزو می‌کنم

حبیب چایچیان

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۷
هم قافیه با باران

تا که فکرم به تو عشق تو درگیرشده است
سرنوشتم همه بازیچه ی تقدیر شده است

رفت ضحاک دلم سوی دماوند رُخت
خبر آمد که به گیسوی تو زنجیر شده است

آمدم تا که نصیحت کنمش لیک نشد
غار غربت زده می گفت دگر دیر شده است

منم آن عاشق رندی که رکب خورده زعشق
نوجوانی که به تاتاری غم پیر شده است

یا همان شیخ که با دیدن ترسا صنمی
دین زکف داده و بی حرمت و تدبیر شده است

عشق اگر فصل وصال من و تو نیست چرا
چشمم از دیدن غیر رُخ تو سیر شده است

هق هق گریه و لرزیدن تن نیست عجب
مُصحف درد و جدایی ست که تفسیرشده است

کاش یک روز کسی جار زند سنگ جفا
بی خیال رُخ آیینه و تصویر شده است

آه و افسوس از آن روز امیدی که هنوز
زافق سر نزده یکسره شبگیر شده است

عشق شیرینی خوابی ست به هنگام سحر
که به جاماندن از قافله تعبیر شده است

مرتضی برخورداری

۱ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۸
هم قافیه با باران
نرسد اگر به على کسى، به کجا رود؟ به کجا رسد؟
به خدا قسم که اگر کسى، به على رسد، به خدا رسد

سوى انبیا، سوى اولیا، ز طریق حب و ولا بیا
که به جایى ار برسد کسى، ز طریق حب و ولا رسد...

ز ره طلب به ولى برس، ز ره ولى به على برس
که به خضر تا نرسد کسى، نتوان به آب بقا رسد

ز در على به در دگر، منه پا، که می‌ندهد ثمر
نرسد کسى به على اگر، به هدر رود، به هبا رسد

در کس به غیر على مزن، ره کس به جز ره او مجو
که ازین در و ره اگر کسى، برسد به نور هدى رسد...

نه به کعبه رو نه به دیر رو، نه به فکر رو نه به سیر رو
ز منیّت ار گذرد کسى، ز ره على به منا رسد

به مروت ار بنهى قدم، تو به مروه‌اى، به خدا قسم!
به ره على ز صفا قدم، نهد ار کسى، به صفا رسد

به على اگر تو یکى شوى، ز دنس رهى و زکى شوى
به جز این اگر ملکى شوی، ملکیتت به خطا رسد...

چو کسى مزکىّ و متقى، شود از طریق على شود
ز طریق بندگى على، کسى ار رسد، به تقى رسد

نه همى ز «ناد علىِ» او، شود آبگینه «سینجلى»
ملکوت هم پى صیقلى ز غبار او به جلا رسد

نرسد اگر که ز لافتى، به ثبوت نفى تو زاهدا
نه ز «لم» رسد، نه ز «لو» رسد، نه ز «ما» رسد، نه ز «لا» رسد

به مریض دل نرسد شفا، ز دواى بوعلى از خدا
مگر از محبت مرتضى، مرض دلى به شفا رسد

من «کبریایى» خسته را، بده ساقیا ز مى‏ ولا
ز شراب حب على مگر همه درد من به دوا رسد

مفتون همدانی
۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۲
هم قافیه با باران

خوشا سری که سرِ دار آبرومند است
به پای مرگ چنین سجده ای خوشایند است

چه دیده است در آن سوی پردهٔ هستی
کسی که روی لبش وقت مرگ لبخند است

به سن و سال، به نام و نشان نگاه مکن
شناسنامهٔ سرباز نقش سربند است

زبان مشترک نسل‌های ما عشق است
ببین سلاح پدر روی دوش فرزند است

ز جاهلان سخن ناشناس بی‌مقدار
بپرس قیمت خون عزیزشان چند است؟!

مدافعان حرم پای جانفشانی‌شان
بدان که چیزی اگر خورده‌اند، سوگند است

خوشا به حال شهیدان که سربلند شدند
که مرگِ غیر شهادت ز خویش شرمنده‌ست

محمد رسولی

۰ نظر ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۶
هم قافیه با باران

آشنا بود لهجه اش؛ امّا
چهره اش را غریب می دیدم
چپقش را به من تعارف کرد
گفت:«دودی بگیر»خندیدم!

پیرمرد از محلّه ای گمنام
ساکن کوچه ای قدیمی بود
از تبارِ بهار و ابر و نسیم
مثل باران شب صمیمی بود

داغ بود و صمیمی و ساده
مثل احوالپرسی گرمی
اتوبوس از حرارت سخنش
داغ شد مثل کرسی‌ گرمی

درس یکرنگی و صداقت را
خواندم از خاطراتِ شیرینش
خط به خط شعرِ رنج پیدا بود
روی پیشانیِ پر از چینش

کاش این مرد در سفرها نیز
با منِ خسته همسفر می شد
بیشتر تا ببینمش،ای کاش
این خیابان درازتر می شد!

ولی افسوس پیرمرد غریب
مقصدش ایستگاهِ بعدی بود
حرف هایش به روشنایی آب
تازه چون این دو بیت‌ سعدی بود:

«طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سر بریدن نیست
ما خود افتادگان مسکینیم
حاجت تیغ بر کشیدن نیست»

لحظه ای بعد آن همه خوبی
رفت و قلبم گرفت جایش را
رفت و در گوش خویش،حس کردم
نرمیِ تک تک عصایش را

مثل گلدان پر طراوت عشق
سینه اش غرق در شکفتن باد
قامت او به استواری کوه
چپقش تا همیشه روشن باد!

سعید بیابانکی

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۰
هم قافیه با باران

زانو بزن بانوی من هنگام عشق است
زانو زدن زیباترین اعلام عشق است

در کشف رازی ،راز زیبایی نهفته ست
چشمان سرخت شاهکار جام عشق است

دستان من در امتداد بازوانت...
یعنی تنم در اختیار تام عشق است

لب لرزه هایم را ببین از بی قراری ست!!
چشم انتظار لحظه ی اقدام عشق است.

سرمشق تو من هستم و سرمشق من تو
دل دل نکن، تکلیفمان انجام عشق است.

در خیل عاشق هایمان صاحب زبان نیست
وقتی خدا هم شاهد اعدام عشق است.

باید خطابت کرد"عشق"آری فقط "عشق"
زیباترین نامی که دیدم نام "عشق" است.

مجتبی سپید

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۷
هم قافیه با باران
از ﺿﻌﻒ ، ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ وﻃﻦ ﺷﺪ
وز ﮔﺮﯾﻪ ، ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﭼﻤﻦ ﺷﺪ

ﺟﺎن دﮔﺮم ﺑﺨﺶ ﮐﻪ آن ﺟﺎن ﮐﻪ ﺗﻮ دادی
ﭼﻨﺪان ز ﻏﻤﺖ ﺧﺎک ﺑﻪ ﺳﺮ رﯾﺨﺖ ﮐﻪ ﺗﻦ ﺷﺪ

ﭘﯿﺮاﻫﻨﯽ از ﺗﺎر وﻓﺎ دوﺧﺘﻪ ﺑﻮدم
ﭼﻮن ﺗﺎب ﺟﻔﺎی ﺗﻮ ﻧﯿﺎورد ﮐﻔﻦ ﺷﺪ

ﻫﺮ ﺳﻨﮓ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺳﯿﻨﻪ زدم ، ﻧﻘﺶ ﺗﻮ ﺑﮕﺮﻓﺖ
آن ﻫﻢ ﺻﻨﻤﯽ ﺑﻬﺮ ﭘﺮﺳﺘﯿﺪن ﻣﻦ ﺷﺪ

ﻋﺸﺎق ﺗﻮ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺑﻪ ﻧﻮاﯾﯽ ز ﺗﻮ ﺧﺸﻨﻮد
ﮔﺮ ﺷﺪ ﺳﺘﻤﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻮی ﺗﻮ ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ

طالب آملی
۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۹
هم قافیه با باران

چه شد چه شد که زمین و زمان در آتش سوخت
که بام خاطره ها ناگهان در آتش سوخت

به آبیاری گل های تشنه آمده بود
شراره خیمه زد و باغبان در آتش سوخت

میان آتش و خون بانگ یاعلی برخاست
صلات ظهر صدای اذان در آتش سوخت

از این بلا نه فقط سوخت جان مردم شهر
که جان سوختگان جهان در آتش سوخت

به ابر گفت ببار و به برف گفت بموی
گمان کنم جگر آسمان در آتش سوخت

بگو سیاه بپوشد بهار از این ماتم
لباس عید همه کودکان در آتش سوخت

چه درد و داغی از این درد و داغ بالاتر
ببین فرشته آتش نشان در آتش سوخت

پی نشاندن این درد و داغ طاقت سوز
هزار قافله اشک روان در آتش سوخت

بس است ،روضه آتش  دگر مخوان شاعر
که خیمه خیمه دل عاشقان در آتش سوخت...

سعید بیابانکی

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۰
هم قافیه با باران

چه شد که عشق، پریشان شد از ندیدن ما
و قصد کرد دوباره به برگزیدن ما

درخت کوچک تو مرده است رود بزرگ
دگرچه فایده دارد به هم رسیدن ما!؟

من و تو در دومسیر جدا رها شده ایم
نمی رساند مارا به هم، دویدن ما

برای عشق ، جهان یک حریف می طلبید
کسی نبود و بنا شد به آفریدن ما

من و تو از هر راهی نرفته برگشتیم،
همیشه دل بستن بود دل بریدن ما

رهاشدیم شبی از حصارها و کسی
نبود خوشحال از لحظه ی پریدن ما

برای دیدن ما درعذاب بود فقط
اگرکه شاد شدند از نفس کشیدن ما

من و تو قلب جهانیم و چشم دوخته است
جهان همیشه  به آرامش تپیدن ما
...
درخت خشک خودت را مجاب کن ای رود!
بگو که فایده دارد به هم رسیدن ما...

رویا باقری

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۱
هم قافیه با باران

برای با تو بودن هرچه تعداد رقیبان بیشتر، بهتر!
تو الماسی اصیلی! پس برایت هرچه خواهان بیشتر بهتر

برای من همیشه سیب دور از دسترس یک چیز دیگر بود
برای رستمِ دیوانه ای مانند من، خوان بیشتر بهتر

دلت راضی نمیشد باکسی تنهایی ام را پرکنم جز تو!
کجا دیدی کسی قربان کند در محضرت جان بیشتر؟ بهتر؟

ندارد بازِ سلطان هیچ میلی سوی گنجشکان دربارش
که می داند به دستش می رسد یک روز از آن بیشتر ، بهتر

شکست هر رقیب پیش پا افتاده ای در شان ماها نیست
برای باتو بودن هرچه تعداد رقیبان بیشتر ، بهتر!

رویا باقری

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۲
هم قافیه با باران

تقویم! بگو که فصل امید شده ست
اسفند بسوز، نوبت عید شده ست

بیهوده نبود سیر در تاریکی
آنقدر شبم که وقت خورشید شده ست

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۱۰
هم قافیه با باران

مثل یک روحى، رها از بند زندان و تنى
دور هم باشی اگر از من، همیشه با منى

خوب مى دانى که در قلبم کسی جاى تو را...
بعد تو دنیا براى من به قدر ارزنى...

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم مى شوى
بى هوا از چشم هاى خسته ام سر مى زنى

خسته اى از این همه طوفان پى در پى،
ولی تو امید آخر عشقی نباید بشکنى

گرمى دست تو غم را از دل من مى برد
مثل یک آتش که مى افتد به جان خرمنى

من نمى خواهم که هر شب یاد تو باشم
ولی
تو مگر از خواب هاى خسته ام دل مى کنى

رد پایت را بگیر از کوچه هاى این غزل
گرچه تو تنها دلیل شاعرى هاى منی...

رویا باقری

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۲۲
هم قافیه با باران

اگر چشمت کنم چشمان شورم شکّرین از توست
اگر دستی ست ما را ، آستان و آستین از توست
 
کدامین رو به سویت نیست ای سو هم جهت با تو
که تو سمت وجودی تو ...  یسار از تو یمین از توست
 
صدا شقّ القمر شد با سرانگشت سکوت تو
به من الهام کن ای عشق ، وحی المرسلین از توست

سلیمان باد را طی کرد من طوفان حالم را
که تخت و بخت شاهان دوچشمم را نگین از توست
 
چرا مستت نباشم مستی ام دست خودم چون نیست ؟
همین که اینهمه مست آمدم پیشت ... همین از توست

نوا نو شد نوا از هق هق مستان به قه قه زد
حضور بارها در حال من روح الامین از توست​

کلام از کام شمسُ الحجّت تبریز می گویم
که کفر از دین و دین از کفر و کفر از دین و دین از توست

تمام دین من؛ سرمشق چشمان سیاه توست
یقین از دل برآید هم دل از تو هم یقین از توست

حافظ ایمانی

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۲۲
هم قافیه با باران

یک "برکه پُر از قو"  یا یک "بوم دورنگ" است؟
 بین دوقبیله، سرِ چشمان تو جنگ است!

چشمان تو مستعمره ی من شده امروز
تیمور اگر در طلب فتح تو لنگ است!

مثل غزلِ پخته ی سعدی ست نگاهت
 هربار مرورش بکنم باز قشنگ است

وقتی تو نباشی ، چه امیدی به بقایم؟!
این خانه ی بی نام و نشان، سهم کلنگ است

باید که به صحرا بزنم گاه گداری
 این شهر برای منِ بی حوصله تنگ است

قد می کشم و ماه می آید به کنارم
 این دلخوشیِ هرشب یک بچه پلنگ است...

رویا باقری

۰ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۷
هم قافیه با باران

کاش می شد که عمر این شب ها ، مثل موهای مشکی ات کوتاه
به خودم وعده می دهم که برو! ته این جاده می رسد تا ماه!

بیست سال است یک نفر دارد، در دلم انتظار میکارد
بیست سال است دوستت دارم، از همان عصر دوم دی ماه

که خدا آفرید دستم را بسپارد به دست های خودت
بسپارد به دست های کسی که ندارد از عاشقی اکراه

شاید از ازدحام دلتنگی ست ،هر کجا می روم همانجایی
لب ساحل…کرانه های خلیج…کوچه پس کوچه های کرمانشاه

چندروزی ست با خیالاتم ، خواب تاریخ را به هم زده ام
آه چیزی نمانده کشته شوم مخفیانه به دست نادرشاه

-تب؟
ندارم نه! حال من خوب است .
- باخودم حرف می زنم؟ شاید!
بهتر از این نمی شود حال شاعری که بریده نیمه ی راه

شعر با من بگو مگو دارد ، زندگی بچگانه لج کرده!
نیستی و بهانه گیر شدم …  نیستی و بدون یک همراه....

دوست دارم که با خودم باشم ، دوست دارم به خانه برگردم
چندروزی بدون مردم شهر ، فارغ ازهای و هوی دانشگاه

باخودم حرف می زنم، شاید راه کوتاه تر شود قدری
که به آخر نمی رسد این راه… نه! به آخر نمی رسد این راه!

رویا باقری

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۷
هم قافیه با باران

زیر چشمی خاله بازیهای کودک دیدنیست
زندگی با شیوه ی اطفال بی شک دیدنیست

بوسه های ناخداگاهم دلیلش کشف شد
جذبه ی لب های آغشته به ترشک دیدنیست

بیشتر از آینه تصویر خود را دیده ام
چهره ام درچشمهای این عروسک دیدنیست

قیمتش هرچند باشدبی اراده میخرم
نازکردن های این موجود کوچک دیدنیست

صحنه ی لبخندریزو دلربایش همزمان
با صدای کندن جلد لواشک دیدنیست

رنگ سبزه چشم میشی گونه سرخ ومو سیاه
سخت این نقاشی حق تبارک دیدنیست

صاحب ده هاعروسک خرس،میمون،گربه،سگ
مادری کوچک کنار جوجه اردک دیدنیست

قدر انگشتان دستش دوستم دارد هنوز
ادعای بی ریای این وروجک دیدنیست

مجتبی سپید

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۷
هم قافیه با باران

تا خیره شدم دمی به سوی دو سه ابر
جــویا شــدم از راز مگــوی دوسه ابر

با خود گفتم که چیست تعریف بهــار
گـل کـردن گـریه در گـلـوی دو سه ابر

میلاد عرفان پور

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۸
هم قافیه با باران
هم قافیه با باران